طعم گس رژ لب

مرد کلید را به در می اندازد . زن پشت سرش می آید .
-
چه خوونه ی نازی داریمهندس !
مرد کلید را سر جا کلیدی آویزان می کند . کفش هایش را در می آورد .
-
لطفا کفشاتو در بیار . من رو فرش نماز می خوونم .
زن خم می شود تا بندکفشش را باز کند . پوزخندی می زند و با دست به ران مرد می زند .
-
تو نماز هممی خوونی ؟؟! بابا جون مهندس این کارا با هم جفت و جور نمی شه ها !
مرد دستش رادر موهایش می برد . کمی مکث می کند .
-
چیزی می خوری برات بیارم ؟!
زن کفششرا گوشه ای می اندازد . شالش را در می آورد .
-
نه . جون تو مزاحم نمی شم . بیایه دقه بشین .
مرد به طرف آشپزخانه می رود . در یخچال را باز می کند .
-
میشه لطفا به من نگی مهندس . من مهندس نیستم . خواهش می کنم !
زن روی مبل لم میدهد . پایش را روی میز می گذارد .
-
حالا چرا شاکی می شی ؟! خب چی صدات کنم ؟! عزیزم خوبه ؟!
پارچ آب از دست مرد رها می شود . زن از روی مبل بلند می شود . بهطرف آشپزخانه می رود .
-
چی شد ؟! پاشو تا دست و بالت رو نبریدی ! شما مردا فقط ...
مرد از روی زمین بلند می شود . با عصبانیت به زن نگاه می کند .
-
اگهمی خوای امشب مهمون من باشی منو کاوه صدا کن . فقط کاوه !
زن از آشپزخانه بیرونمی آید . دکمه های مانتو اش را باز می کند . تاپ سفید نازکی پوشیده . موهایش را بازمی کند و روی شانه هایش می ریزد . مرد از آشپزخانه بیرون می آید . به زن نگاه نمیکند . به طرف اتاق خواب می رود . زن دنبالش می رود .
-
حالا چه عجله ای داری ! بیا یه دقیقه بشین . یه گپی بزنیم بعد ... .
مرد روی تخت می نشیند . کتاب را ازروی میز کنار تخت بر می دارد .
-
تا چند صفحه کتاب نخوونم خوابم نمی بره .
زن روی تخت کنار مرد می نشیند . خودش را به مرد می چسباند . کتاب را از دست مردمی کیرد .
-
امشب که نباید بخوابی . تا دم صب بیداریم !
مرد کتاب را از دستزن می گیرد .
-
می شه بری اون طرف تر . گرمای تنت اذیتم می کنه !
زن نگاهیبه مرد می اندازد . بلند می شود . رو به آینه ی کنار تخت می ایستد . زیر چشمی بهاتاق نگاه می کند . مانتو و روسری روی جالباسی کنار اتاقا . لوازم آرایش روی میز . عطر نیمه پر هوگو باس کنارتر .
-
زنت رفته مسافرت ؟! چه جوری پیچوندیش ؟!
مرد سرش از توی کتاب بیرون می آورد . نگاهی به زن می اندازد .
-
تو فکر میکنی من احمقم ؟!
زن عطر را برداشته و به مچ دستش می زند و بو می کند .
-
آره که احمقی ! اگه نبودی که الان به جای کتاب خووندن ... .
مرد کتاب را رویمیز می گذارد .
-
یه جایی خووندم فقط احمقا عاشق می شن و فقط دیوونه ها ازدواجمی کنن . پس من هم ... .
زن مچ دستش را به طرف مرد دراز می کند .
-
زن خوشسلیقه ای داری . خیلی خوش بو ه !
مرد به زن توجهی نمی کند . دوباره کتاب را برمی دارد . باز می کند و روی پایش می گذارد . سرش را بالا می آورد .
-
خب مگهدوست داشتن گناهه ؟! دوسش داشتم . ولی اون نه ! اول ها چرا ... ولی بعد نه !
زنانگار اصلا حواسش به مرد نیست . به طرف جالباسی می رود . مانتو ها را بر می دارد وبه خودش می گیرد .
-
قهوه ای بهم میاد ؟! راستی چی گفتی ؟!
مرد کتاب را رویتخت پرت می کند . زن به طرفش بر می گردد . نگاهی به او می اندازد . دوباره مانتو هارا به خود می گیرد .
-
دیگه داشت دیوونم می کرد . هر روز یه ادای تازه ! شدهبود عروسک دست دکترها ! هر چی می گفتم من خودت رو دوست دارم انگار نه انگار که صدایمنو شنیده باشه ! می گفت به نظرت گوشه ی لبم چین چین نیفتاده ؟! گوشه ی چشمم چی ؟! خسته شده بودم . از بوی ماسک های روی صورتش حالم بهم می خورد . از طعم رژ لب هممتنفرم . چرا حتما باید لب رو بوسید ؟!
زن مانتو ها را روی جالباسی آویزان میکند . به طرف او می آید . کتاب را از روی تخت بر می دارد . روی تخت می نشیند .
-
خب من رژ لبم رو پاک می کنم تا تو حالت بد نشه !
زن قهقهه ای می زند و روی تختولو می شود . مرد کنارش می خوابد .
-
می گفت شو هر هم شوهر های مردم . نمی دونمچرا ! لابد اون ها بلد بودن زن هاشونو از لب ببوسن ولی ... . خب من بلد نبودم ولیمی توونستم پیشونیش رو ببوسم با تمام وجودم . حاضر بودم ساعت ها لبم رو به پیشونیاش بچسبونم ولی اون نمی خواست . دیگه حتی منو هم نمی خواست . می گفت حالش از من بهممی خوره !
زن دستش را در موهای مرد می کند .
-
ای بابا ! شوهر من هم وقتیمی خواس بذاره بره از این زرا زیاد می زد !
مرد دست زن را می گیرد .
-
چنسالته ؟!
- 23 .
چطور ؟!
مرد از روی تخت بلند می شود .
- 10
سال از توبزرگتر بود . شاید اون هم می خواس مثله شوهر تو ... . ولی من نذاشتم .
زن نیمخیز می کند و رو به مرد می نشیند .
-
می شه عکسشو ببینم ؟!
مرد دست زن رامی گیرد .
-
آره . بیا .
با هم به انباری توی زیرزمین می روند . زن مداماین طرف و آن طرف را نگاه می کند . مرد به سمت کمد می رود .
-
حالا چرا این قدرعکساشو قایم کردی ؟! خب یباره می سوزوندیشون !
مرد بی توجه به زن در کمد را بازمی کند . زن بالا می آورد . جیغ زنان از پله ها بالا می رود . مرد آرام در کمد رامی بندد.

26.gif26.gif34.gif<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 5 نظر / 5 بازدید
ترانه

سلام عزيزم : وای بيتا جان داستان تکان دهنده بود . خيلی حال داد. و ممنون از پيامت تنهام نذار

رضا

داستان جالبی بود ولی اون خانم مهربون چی توی کمد ديد؟

رضا

ولی میدونید در دوران معاصر این رسم همسر کشی را خانمها باب کردند و اقایون اینجا مظلوم واقع شدند واسه همین این امر برای ما مردای رنج کشیده خیلی غریب بود

بي دل

بوي خيانت سراسر داستان پيچيد عجب !ادم دلش به حال اين افكار ميسوزه كمي فلسفه بخوان!