يك حكايت

آقا رضاي عزيز محيط اينجا زيادم زنونه نيست، دوستاي عزيز (آقايون) هم خواننده وبلاگ هستن ولي كمتر كامنت ميذارن، با اينحال وقتي كامنتاي شما عزيزان رو ميخونم، يادم ميفته كه برزويه‌اي بود و هنوز از ياد دوستان نرفتيم. در ضمن به رئيس بزرگ هم سلام برسونيد، هنوزم مثل سابق ازتون كار ميكشه؟؟؟ شنيدم بهتر شده؟؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اين ماوالا استاپ هم افاقه نكرد و اين كيارش قلدر با همون طعم بد دائم دستش تو دهنشه، ديگه كم كم داره كفرم درمياد12.gif از بس كه هرچن دقيقه يه بار ميگم: كيارششششششششش دستتتتتتتتت. 26.gif

ديروز آخر سر عصباني شده ميگه ماماني خيلي بيدوري (بيشعوري) منم كه هم خنده‌ام 18.gifگرفته بود هم عصباني بودم، بروي خودم نياوردم و چپ چپ نگاش كردم كه گفت نه ببگيد (ببخشيد) خيلي بدي،‌ والله هركاري ميكنم اين بيدور احمق از دهنشون نميفته.

اين روزا انقدر كارتون شرك رو ديدم كه ديگه حالم داره بهم ميخوره، 21.gifكاريشم نميتونم بكنم، هر روز كه ميان خونه بايد حتما كارتون ببينن.

ديروز بعدازظهر خانواده عموم از يه سفر چن روزه به هند برگشتن، كيان و كيارشم كه كاملا متوجه اين غيبت شده بودن (بدليل همسايگي) امروز خودشونو رسوندن خونه اونا و سوغاتياشونو گرفتن.

تازه رقصم ياد گرفتن، كيارش موقع رقصيدن شكمشو مياره جلو و سعي ميكنه اداي دستاي منو در بياره، رقص كيانم بيشتر شبيه تكنو ميمونه، روي هم رفته خيلي بامزه ميرقصن.

سعی ميكنم بزودی چن تا عكس ازشون بذارم.

حكايت زير رو هم بد نيست بخونيد:

***************************

یکی ازمردان صالح نقل میکند که من در مصر آهنگری را دیدم که دست در کوره آهنگریمیبرد و آهن گداخته را با دست خود میگرفت و بیرون میکشید و روی سندان میگذاشت ولیحرارت آتش در دست او اثر نمیکرد و او را نمی سوزاند.
با خود گفتم: این از عجائباست، آتش باید بسوزاند؛ حتما" رازی در کار این مرد نهفته است . لذا به نزد او رفتم،سلام کرده و گفتم: تو بی شک از مردان نیک روزگاری و مستجاب الدعوه میباشی، یک دعائیدر حق من بفرما.
اوگفت: « آنچنان نیست که تو خیال میکنی»
گفتم: پس چرا آهنگداخته، دست تو را نمیسوزاند؟ مرد ابتدا از جواب دادن خودداری کرد و اشک از چشمانشسرازیر گشت اما هنگامی که اصرار مرا دید، ابتدا آهی از اعماق دلش کشید و درجواب، داستان عجیبی نقل کرد.
او گفت: روزی درهمین دکانی که میبینی زنی آمد کهبسیار زیبا بود و من تا آنروز زنی به آن زیبائی و دلربایی ندیده بودم. او بمن عرضحاجت کرد و معلوم شدکه بچه هایش یتیم هستند و گرسنه اند و از سر درماندگی، برای نجاتآنها به دکان من آمده است تا بتواند کمکی از من بگیرد.
من که عاشق جمال و زیبائیوی شده بودم گفتم: اگر حاضر باشی با من به خانه ام بیایی تا ساعتی با هم خوش باشیم،در مقابل هرچه بخواهی بتو خواهم داد.
زن با ناراحتی گفت: به خدا سوگند من زنینیستم که به این کارهای ناشایست رضایت دهم و دامنم را به گناه آلوده سازم.
گفتم: در غیراینصورت بهتر است که از اینجا بروی ؛ و او هم غمگین رفت.
پس از چند روزدوباره بنزدم آمد و باز هم عرض حاجت کرد و من همان جواب را دادم. قدری بفکر فرو رفت وسپس گفت: آنچنان تنگدست و فقیر هستم که چاره ای جز تسلیم در برابر گناهندارم.
من فوری در دکان خود را بستم که با آن زن به خانه ام بروم. او گفت: بچههایم گرسنه اند. مقداری غذا بده تا به آنها برسانم. قول میدهم که زود بسوی توبازگردم.
من ناخودآگاه باو اعتماد کردم، پس برایش مقداری غذا فراهم کرده و بهمراهمبلغی پول اورا روانه کردم. پس از ساعتی بازگشت و با من به خانه ام آمد. من هم دربخانه را قفل کردم.
زن پرسید: چرا چنین کردی؟
گفتم: از ترس مردم.
گفت: چرااز خدای مردم نمیترسی؟
گفتم: خداوند آمرزنده و مهربان است. این سخن را گفته و بسویاو رفتم. دیدم مثل شاخه بید می لرزد و سیلاب اشک بر رخساره اش جاری شد.
گفتم: ازچه میترسی؟
او گفت: از خداوند آمرزنده مهربان میترسم. ای مرد! تو را به خدا دستاز من بردار و از این چند لحظه زود گذر صرف نظر کن که اگر از این خیال درگذری، ضمانتمیکنم که خداوند تو را در دنیا و آخرت نسوزاند.
من که آن حال اضطراب را در او دیدهو گفتارش را شنیدم، از قصد خود منصرف شدم و هرچه داشتم به وی دادم و او خوشحال شدو رفت.
همان شب در عالم خواب دیدم که بانوی محترمه ای، که تاجی از یاقوت برسرداشت به نزد من آمد و گفت: ای جوانمرد! خدا بتو پاداش خیر بدهد.
پرسیدم: شما کیهستید ؟!!
گفت: من مادر همان زنی هستم که به نزد تو آمد و تو بخاطر خدا، از اوگذشتی و دامن او را لکه دار نکردی. خداوند در دنیا و آخرت تورا نسوزاند.
پرسیدم: آن زن از کدام خاندان است؟
گفت: او از ذریه و نسل رسول خدا (ص) است.
وقتی ازخواب بیدار شدم، خیلی خوشحال گشتم و خدا را شکر کردم که بمن توفیق دوری از گناه راعطا کرد...
و از آنروز تا بحال، آتش دنیا مرا نسوزانده است؛ امیدوارم که آتشآخرت نیز مرا نسوزاند.



 
فضائل السادات ص 240

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
نيلو

سلام بيتا جونم خسته نباشی اخئيی پس اين آقا کيارش ول کنه معامله نيستش نه...شايد بيشتر وقت ميخواد،تا بزرگتر بشه چه بامزه از رقصشون گفتين... نازی عسليا پس سوغاتی هندی گيرشون امد الهی هميشه سلامت باشن خودتون خوبين؟؟؟ديگه نرفتين دکتر؟ حکايت قشنگی بود..دست گلتون درد نکنه

بهانه

اصولا روي عكس بچه ها نبايد خيلي وسواس به خرج داد من هميشه اين وسواس رو داشتم ولي اخيرا ديگه سعي ميكنم اينطور نباشم، عكساي منگولك و طبيعي يا گاهي بيهوا ميندازم، مهم يادگاري موندنشه هرچند كه هميشه بابت عكساي مهدكودك فقط حرص خوردم- راستي بيتا جون هفته پيش مجله كودك رو خريدم كه يك صفحه در مورد خوردن انگشت بچه ها نوشته بود ولي چون منگولك همچنين عادتي نداره زياد بهش توجه نكردم حالا فردا حتما برات مطلبش رو ميفرستم. فقط ميدونم نبايد طوري نشون بدي كه اون بيشتر در مكيدن يا خوردن انگشتش مصر بشه، سعي كن اين مواقع به جاي به كاربردن جمله انگشتت و نخور حواسش رو با چيز ديگه اي پرت كني، راستي اينكه ميگه بيدور احمق خيلي بامزه اس منم خودم از گفتن اين كلمات اون با لحن بچه گونه خيلي خوشم مياد ولي مثل تو مجبورم وانمود كنم كه عصباني شدم ولي خدائيش خيلي بامزه ميگن. خب حالا برم حكايت و بخونم گل پسراتو ببوس

بهانه

چه حكايت جالبي بود، واقعا انسان هم انسانهاي قديم ، دعا هم دعاهاي قديم. هرچي معجزه و اتفاقات عجيب بود در گذشته كه مردم ساده و بي آلايش بودن اتفاق مي افتاده، شايد اين حكايت در حد يه قصه باشه ولي مطمئنم كه از اين قبيل اتفاقات حتما رخ ميداده، كاشكي يكبار ديگه همون مردم ساده و راستگوي قديم بشيم و دروغ و ريا و خطا از دلهامون پاك بشه . آمين

زهرا ، مامان ياسين

سلام . بيتا جون حکايت فوق العاده ای بود . اين نشون می ده که خيلی اهل مطالعه هستی . باز هم از اين حکايتها برامون بنويس.

مامان درسا

لطف می کنيد اگه آدرس و تلفن مطب قائم مقامو برام بذاريدشايد انگيزه ای بشه برای پيگيری.