دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
كاردستی مامان بيتا

بالاخره ماماني مهلت داد يه چن كلوم ما حرف بزنيم:

اي واي اي هوار اي داد بيداد

بابا مُرديم انقدر اين ماماني رفت تو دستشوئي و حالش بهم خورد و سرش گيج رفت، خدائيش ماماني وقتي ما تو شكمت بوديمم اينطوري بودي، تازه بهش گفتيم ماماني تو شيكمت ني نيه، كه شكلش اينطوري شد

بابائي هم گفت اگه خبري باشه با مامان ميريم طبقه شيشم ميپريم پائين، تازه مادرجونم اومده بود اينجا مراقب مامان غصه‌ش شده بود ميگفت بيتا اگه خبري باشه واي بحالت، بابا دوتا بسه ديگه، حالا اگه ما يه آبجي بخوايم كيو بايد ببينيم، نه مثل اينكه ماماني خيلي هم بدش نيومده ها، همش داره ميخنده، فكر كنيم ته دلشم غنج ميره، آخه ميدونين ماماني خيلي دلش ميخواسته ما هردوتامون دختر ميشديم، حالا چكار كنيم ولي قول ميديم مثل دخترا غمخوارش بشيم (الكي)

كيان ميگه ماشيناشو ميده به ني ني اما من ميگم ني ني رو ميكشم، خلاصه دو سه روز پيش تو خونه ما اين بحث ني ني خيلي داغ بود، حتي ماماني به بابا ميگفت تخت بچه رو كجا بذاريم،‌ مادرجون هي راه ميرفت حرص ميخورد و ميگفت لااله‌الاالله.

حالا مامان خيالش جمع بودا ولي ميخواست هممونو بذاره سركار.

بالاخره با دكترش تماس گرفت و تمام قرصاشو از جمله قرص تيروئيدشو كه قطع كرد مشكلات تهوعش حل شد ولي سرگيجهه فكركنيم همونيه كه دكتر ميگفت چن ماه ميكشه، نه كه مامانمون اين ماه خيلي سرش شلوغه و كلي برنامه داره خيلي غصه‌دار شده بود.

- 3 ارديبهشت تولد خاله ماندانا،

- احتمالا 13 ارديبهشت ميرن ديدن پسر خاله بيتا،‌ ايليا كوچولو كه اونروز 40 روزه ميشه، ماماني از همين جا رسما اعلام ميكنه به دوستاش كه 13 خونه خاله بيتا يادشون نره‌هاااااااااااااااااااااااااااا.

- 16 ارديبهشت تولد دختر خالمون هستي،

- 25 ارديبهشت تولد دائي رضا، تولد خاله فاطي، به دنيا اومدن آخرين نتيجه خونواده پدري مامان (كه ميشه پسر پسر عمه مامانمون)

- 27 ارديبهشت عروسي خاله عصمت و عمو رضا،اگه كسی جا مونده بگه‌هااااا

تازه فكر نكنين ما رو ميبره ها حتي تولد هستي هم تو مهدشه و مامان قراره تنها بره، خوشبحالش. هميشه به تولد و عروسي مامان جون الهي بهت خوش بگذره جاي مارو هم خالي كن.

حالا ديدين حق داشت ناراحت باشه تازه چون نتونسته بود بره ختم آقاي نوري كلي عذاب وجدان داره.

راستي خاله حميرا هم پاي شايانو عمل كرده اميدواريم زودتر حالش خوب شه و بتونه بياد ايران تا با هم بازي كنيم.

و اما بريم سراغ كاردستي مامان كه قول داده بود عكساشو بذاره:

با اون حالش ماشين موزرو برداشت افتاد به جون كله ما دوتا، مثلا آلماني زده‌ها

 

 

 

خوب دقت كنين حالا موهاي كيان چون صافه بد نشده بود ولي موهاي من خيلي بد شده بود.

بعد از يه هفته ديد نه بابا خيلي بده، دوباره همون ماشينو برداشت و حسابي كچلمون كرد، البته مال منو سفيدتر كرد ولي بنظرم مال كيارش بهتره. يعني يه كم بلندتره.

 

كيان و كيارش هشت ماهه

 

كيان و كيارش سه سال و هشت ماهه

بنظر شما خيلي تو اين سه سال فرق كرديم،‌ نه؟؟؟؟

اينم چن تا عكس از زمان موداريمون:

 

چيكار كنيم اينم يه مدل بازي كردنه،‌ انقده كيف ميده

 

وقتي از حموم درميام چون خيلي لپام سرخ ميشه، مامان همش دلش ميخواد بوسم كنه.

 

لپاي منم سرخ ميشه‌ها البته نه به اندازه كيارش

 

همش دوس داريم موقع تلويزيون ديدن بريم تو ژست، اينجوري 

  

اينا Batman هاي قرن جديدن، دوس دارن با پتوهاي نوزاديشون شنل بت من داشته باشن.

 

خدائيش اگه دختر ميشديم رو دست مامان و بابا ميمونديم.

ببخشين اگه كيفيت عكسا بده چون مامانی همه رو با موبايلش گرفته،‌ قول داده بزودی يه دوربين ديجيتال بگيره تا عكسای خوشگلی ازمون بذاره.

تا بعد

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦ - بيتا