دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
آخيش راحت شديماا

محرم رسيده و بازم طبق معمول هر سال دل ناصر گرفته، هرشب اون تو اتاق خواب مشغول نوحه گوش دادنه و من تو پذيرائي مشغول فيلم ديدن، خدائيش نميگين عجب تفاهمي؟

ولي من عادت كردم، يعني مجبورم كه عادت كنم، چاره‌اي هم نيست، بازم خدا رو شكر ميكنم كه ناصر اهل هيچ فرقه‌اي نيست و دلش پاكه پاكه.

يكي از بلوكا پاركينگشو سياه‌پوش كرده و هرشب مراسم عزاداري اونجا براهه، ناصر هم از ديشب شروع كرده به رفتن اونجا، البته ناگفته نمونه كه از ديشب هم نذري خورونمون براهه، خيلي عدس پلوي خوشمزه‌اي بود، جاتون خالي، نذرشون قبول.

راستي من هر سال محرم زيارت عاشورا رو با يه عشق خاصي ميخونم، به ياد همتونم هستم و دعاتون ميكنم، منو فراموش نكنين. اميدوارم دوست عزيزمون سحر (زمزمه‌هاي دلتنگي) زودتر از كما در بياد.

داشت يادم ميرفت، يه كار مهم انجام داديم، اگه گفتين؟

بله، درسته، روز چهارشنبه بالاخره اين ماشين قراضه رو برديم پاركينگ و تحويل داديم، با هزار بدبختي، چرا؟

اولا كه مقصد بعد از فرودگاه امام، شمس آباد بود، تازه با اين ماشين كه هي خاموش روشن ميشد فكر كنين از ساعت 9 صبح تو راه بوديم تا 5/1 ظهر رسيديم، بعد از كلي گم شدن و آدرس پرسيدن، تازه دوتا مكانيك هم همراهمون بود، اونا سوار ماشين ما بودن، ماهم سوار ماشين عموم، خلاصه به بدبختي رسيديم، تازه ايراد گرفتن چرا روشن نميشه،‌ جك و آچار چرخش كو، چرا سپر عقب نداره. نخندينا دارم ديوونه ميشم. ناصرم بدو بدو رفت جك خراب عمومو آورد داد بهشون تا صداشون درنياد.

يكي نيس بگه آخه شما كه ميخواين اينا رو اسقاط كنين ديگه اين همه عيبو ايراد گذاشتن واسه چي،‌ معلومه ديگه احتمالا اجزاي سالم ماشينا يا ميره تو وسائل خودشون يا تو بازار فروخته ميشه، اگه غيره اينه بگين.

ولي خودمونيم دريائي از ماشين اونجا ريخته بود، تازه كليا اجازه ورود نگرفته بودن بخاطر همين نواقص، يهو ديديم چن تا كار چاق‌كن دارن دور و برمون ميچرخن، شنيده بوديم اگه باهاشون كنار بيايم، بدون دردسر ميريم تو، ماهم بعد از پرداختن 33 هزار تومن ناقابل به اونا رفتيم تو و ظرف 5 دقيقه يه كاغذ زرد مبني بر تحويل ماشين دادن بهمون. حالا قراره پرونده بره آگاهي تا مطمئن شن دزدي نيس يا قتلي نكرده، تا برگه ايران خودرو رو برامون مهر كنن. هفت خوان رستم كه ميگن اينه.

قرار بود ساعت 5/2 بريم مراسم ختم يكي از اقوام كه نرسيديم، تازه به مهد هم زنگ زديم خودمون بريم دنبال بچه‌ها تا پشت در نمونن. به اون بدبختائي هم كه باهامون اومده بودن نتونستيم ناهار بديم چون هيچي اونجا نبود، براي همين با آبميوه و كيك ازشون پذيرائي كرديم، تازه يكيشون كارگر ناصره تو بيمارستان كه مكانيكي داره و الان حداقل يكساله كه ماشين اونجا خوابيده بوده. (ظاهرا يكبار كه ماشين بيرون بوده اومدن با جرثقيل بردنش، اون بيچاره هم بدون اينكه به ما بگه با هزار بدبختي رفته پسش گرفته، آخه نه اينكه خيلي تحفه بوده، واسه همين)

آخ آخ داشت يادم ميرفت، ناصر مسير بهشت زهرا رو هم گم كرده بود، روز قبلش چن تا آدرس گرفته بودم برم سر خاكشون (مثل دائيم، پدر بزرگ و مادر بزرگ پدريم، مرحومي كه دو سه روز پيش فوت كرده بود، و بالاخره مديرعامل عزيزم آقاي نوري)، ولي نشد چون سر از جاده مخصوص كرج درآورديم، فكر كنين ماشين خودمون پشت پارك المهدي تو آزادي بود اونوقت مسير به اون سر راستي ما از كجا سردرآورديم، اونوقت هي بهم نگين خونسرد باش، آروم باش، حالا جالبيش به اين بود كه ناصر غش غش ميخنديد تا عصبانيت من كمتر شه، منم جاتون خالي تا تونستم غر زدم.

سرتونو درد نيارم بعد از اينكه ناصر جان به حرف بنده گوش نكرد و موقع برگشت به جاي آزادي مونديم پشت ترافيك جمهوري تو نواب (آخه ناصر تهران شناسيش خيلي خوبهههههه) ساعت 5 اين شكلي رسيديم خونه، زنعمو هم لطف كرد نذاشت بريم خونه و شام نگهمون داشت كه قيافمون اين شكلي شد. زنعمو دستت درد نكنه. بنده خدا الان تو بيمارستان آسيا بستريه، چون آسم داره و سالي يكي دوبار ميخوابه اونجا، براش دعا كنين.

نميدونم چرا هروقت فكر ميكنم چيزي واسه نوشتن ندارم انقدر نوشته‌هام طولاني ميشه، خلاصه ببخشين كه سرتون درد گرفت.

راستي هفته پيش براي دوستائي كه تو پرشين بلاگ هستن نتونستم پيغام بذارم.

اينم جديدترين عكساي پسرا:

 

اين پسر خوش تيپ ماماني با موهاي فرفري هم منم، كيارش.

 

نميدونم اين كيارش چرا وقتي ميخواد ژست بگيره، سر و تيپ منو بهم ميزنه، بابا موهام خراب شد، انقدر سفت فشارم نده.

 

اين پسر عسل مامان كه از بس آنتي بيوتيك خورده انقدر ضعيف شده، منم كيان.

ماماني دلش برام كبابه، همش بايد دنبالم بدوئه تا من يه چيزي بخورم.

 

طبق معمول شيرم سر رفته، ولي نميدونم چرا چشام اينطوري شده؟؟

 

بازم ما دوتا تو ژستيم، مثلا با كيان قهرم، مثلناااااااا، شما باور نكنين.

 

چه خوابيم، انگار خيلي چسبيده.

 

من هروقت ماكاروني ميخورم اين شكلي ميشم. آي ميچسبه. اصلا نميدونم چرا اين مامانا دوس دارن بچه‌هاشون تميز غذا بخورن، بابا اينجوري بيشتر حال ميده بخداااااااااااااااااا.

 

دوتائي از حموم دراومديم، ماماني هنوز وقت نكرده موهامونو سشوار كنه، منم از دستش عصبانيم.

(الهي مامان قربون اون اخمت بره)

 تازه عاشق كرم و اودكلن بعد از حمومم هستم.

 

من عاشق كمربندم، از هرنوعي كه باشه. حاضر نيستم از خودم جداش كنم، البته ماماني بعضي وقتا مجبوره قايمش كنه، چون وقتي عصباني شم، با سگكش ميكوبم تو سر كيارش.

 

نزديكه خفه‌شم، چقدر اين ليموشيرينه درشته.

 

من تو ميوه‌ها بيشتر كيوي و خيارو دوس دارم.

 

اينم يه بوس آرتيستي تقديم به شما.

 

دارم با ماماني دراز نشست انجام ميدم، انقده كيف ميده. آخه نه اينكه مامانم خيلی اهل ورزشه.

 

خودمو واسه مامان لوس كردم، مثلا من خوابم. ميبينين چه دماغ خوشگلي دارم، انگار عمل كردم.

 

بدون اينكه ماماني بفهمه رفتم رو اوپن، سولار دامو روشن كردم، ظرف ميوه‌مم دستمه. بابائي هم سريع عكسمو گرفت. تازه خودمم زدم به اون راه.

 

ژست من رو اوپن آشپزخونه

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥ - بيتا