دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
عروسي

ما اومديم،‌ ديگه ميخوام هفتگي آپ كنم، چون وقت نميكنم تا ظهر كه خوابم، بعدشم بايد فكر شكم آقايون باشم، شبم كه پسرا ميخوابن پاي تلويزيونم، ( آخه ناصرم خسته‌س و زود ميخوابه) ديگه وقتي نميمونه، اين فسقليا هم كه دردسراشون كم نيست.

راستي بايد بگم تاثير قرصا خيلي عالي بوده، ولي هر كي مارو  ديد گفت چقدر لاغر شدي، راستم ميگن آخه 58 كيلو هم شد وزن؟؟

عروسي دوست نازنينم هم خيلي خيلي خيلي خوش گذشت تا تونستم قر دادم البته بگذريم كه ناصر جان جز باز و بسته كردن لامپ (حالت دستاش موقع رقص) كار ديگه‌اي نكرد، يه كمي هم براي رقص تركي لطف كرد پاهاشو تكون داد. (البته فيلمبرداري رو هم بهش اضافه كنين). همه دوستامم جز يكيشون اومده بودن و خلاصه ديدارهامونو تازه كرديم. ولي نميشد حرف زد چون صداي اركستر انقدر بلند بود كه صدا به صدا نميرسيد. رويهمرفته خيلي عالي بود، عروس هم خيلي ناز شده بود، جاي حميرا هم خيلي خيلي خالي بود، نتونست خودشو برسونه ايران. راستي حميرا جون انقدر به ساعت ناصر چشم داشتي كه تو برگشت زنجيرش پاره شد، حالا فكر كنم خيالت راحت شده باشه. راستي مامان بيتا هم بود ديگه سنگين شده خيلي نميتونه حركت كنه، بايد كم كم براي ورود ايليا خان آماده شه.

هنوز وقت لوله‌كشي گاز ما نشده، ولي انقدر سر و صدا زياده كه گوشم كر ميشه، تازه بچه‌ها كه ميرسن، صداي كارتونم بهش اضافه ميشه.

امروز با مربي كيارش صحبت كردم، چون از عيد غدير تا حالا حاضر نيست تو اتاقش بخوابه انقدر گوله گوله اشك ميريزه كه دلم ميسوزه، ميره تو جاي من، يا روي كاناپه تو هال، وقتي خوابش ميبره ميذاريمش سرجاش، ديشب كه مامانم اينا خونمون بودن، يهو از خواب پريد و شروع كرد به گريه، ميگفت از تو كمد دراكولا مياد بيرون، تو رو خدا ببينين، من بيچاره هر چي سعي ميكنم كارتوناي خشن، مهيج، پليسي، وحشتناك و غيره براشون نذارم ولي بالاخره تو مهد ميبينن و رو ذهنشون خيلي تاثير ميذاره. البته مربيش ميگفت ما اصلا كارتون دراكولا نذاشتيم منم نميدونم چه جوري اين كلمه رو ياد گرفته، القصه آقا شاشو بود، شاشو ترم شده، تازگيا تقريبا يك روز در ميون تو مهد ميشاشه، حالا جالبه كه مربيش ميگفت از صبح تا ظهر شايد 7-8 بار ميره دستشوئي، چرا؟ چون فريده خانم مستخدمه رو خيلي دوس داره، به ايشون افتخار ميده و هي به اين هوا ميره از كلاس بيرون.

تازه فهميدم چرا، ميگه كيارش سر صبحونه 4 ليوان چايي شيرين ميخوره (ماشاءلله مامان جون) خوب معلومه ديگه بالاخره بايد اين 4 ليوانو پس داد. گفتم آخه عزيز من 4 ليوان خيلي زياده ميگه نميتونم جلوشو بگيرم دلم هم نمياد در ضمن چون چائي شيرينه قند خون ميره بالا و اين براي يادگيريشون خيلي خوبه، خلاصه خيلي از خوراكش راضي بود ميگفت هرچي باشه ميخوره و اصلا بد غذا نيست، نسبت به روزاي اول كه اومده بود كلاس من خيلي خيلي بهتر شده، خيلي مهربونه، هر روز صبح تا ميرسه مياد بغلم ميگه خاله صفورا چهار تا دوست دارم. از هر دستشم دو تا از انگشتاشو نشون ميده.

كيانم فعلا به همون ترتيب داره دارو مصرف ميكنه و مشكل خاصي نيست اين ماه وزن كيارش 16 و كيان 14 كيلو بود در حاليكه ماه پيش به ترتيب 5/16 و 15 كيلو بود. اين ماه چون يكي دوبار آنتي بيوتيك مصرف كردن وزنشون كم شده.

اينم چن تا عكس:

 

من كيارشم، ماماني داره عوضم ميكنه، انقده كيف ميده، حيف كه نميشه عكس پائين تنه‌مو بذاره، خوب آخه خجالت ميكشم ديگههههه.

 

منم كيانم، از اولشم خوش خنده بودم، خيلي هم زود به مامانيم خنديدم، ببينين چه خوش اخلاقم. كيف ميكنم مامان بازم ميكنه، همش دست و پا ميزنم.

اينجا هم مستقيم ميزون كردم تو چشم مامان و فواره زدم. مامان هم كه عصباني شده بود و جيش من از سر و چشمش ميريخت رو لباسش، نميدونست بخنده يا منو دعوا كنه، ولي آخرش خنديد، اگه گفتين چرا؟

خوب معلومه چون من غش غش ميخنديدم اونم خنده‌ش گرفت.

 

كيان طبق معمول چسبيده به قلب باباش، طفلي كيارش........ آخه كيارش خيلي غرغرو بود.

 

آخي بابا ناصر سنگينن؟؟ بابا ناصرم كه بقول خيليا پسته خندان. خودمونيما اگه سه تا بودن چه جوري بغلشون ميكردي؟

كيان سمي راستي و كيارش سمت چپيه.

راستي كدومشون شبيه باباشونه؟؟ اگه گفتين؟

 

منم كه معرف حضورم فكر كنم بشناسينم، در حال شيطنت بالاي تختخواب.

 

انقده دوچرخه سواري كيف ميده، كيارشم رانندگيش خوبه، منم كه طبق معمول ذوق زده .... اونم از گوشاي بل بلم.

 

اين چن تا عكس پائيني هم قبلا بود كه كامل با پستش حذف شده بود همون كلاهي كه تو لپ لپ كيان در اومده بود.

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥ - بيتا