دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
اهم اخبار

دوست عزيزي كه بدون نام مينويسيد من اصلا كامنت شما رو پاك نكردم، اگه دقت كرده بودين متوجه ميشدين كه صفحه كامنتا به سه تا رسيده و كامنت اولتون تو صفحه اول بوده، درهرصورت شما مجبور نيستين وبلاگي رو كه دوست ندارين بخونين. درضمن اصلا دلم نميخواد وبلاگ با حرفاي زشت آلوده بشه، كامنت آخرتونو پاك نميكنم تا ديگران خودشون قضاوت كنن.

نميدونين جمعه چه خبر بود، بالاخره موفق شديم دوستاي وبلاگيمونو ببينيم، سميه مامان ايليا، فاطمه مامان صبا (از كرمان)، زهرا مامان ياسين (از اصفهان)، هديه مامان كسرا، اركا، فيروزه مامان پرنيان، مرجان مامان ملوسك، شراره مامان برديا، شيرين مامان شميم، نازنين مامان ارغوان، غنچه، لولي، طوطيا، نسترن مامان باران، ثمانه مامان مهديار، روياي نيمه شب، فيروزه و خيلي كساي ديگه كه نميشناختمشون .............. منو دنيای بيتا كه جای خود.....

البته بايد واقعا از برنامه‌ريزي سميه و كساي ديگه ايكه باعث شدن اين ملاقات صورت بگيره تشكر كنيم، از مرجان و فيروزه عزيز هم بابت زحمتي كه بهشون دادم خيلي ممنونم، اميدوارم دفعه بعد سر فرصت بهتري دوباره همديگه رو ببينيم. البته بودن دوستاني كه واقعا جاشون خالي بود مثل آرام كه نتونست خودشو از آبادان برسونه، انشاءالله دفعه بعد. جاي خيلياي ديگه هم خالي بود مثل شهرزاد، ترنم، ترانه، بهانه، بهار، نيلو، نيلوفر، مامان آيدا، مامان دل آرام،مامان درسا، مامان يلدا، بلفي، روژين مامان عسل و غزل ...... و همه كسائي كه خارج از كشور بودن .......

ديروز يه اتفاق خيلي بد افتاد، بذارين از اولش بگم، ساعت 5/10 كه وقت دكتر تيروئيدم بود، ساعت 5/11 هم وقت روانپزشك كيان، كيارش هم كه صبح توسط ناصر به مهد ارسال شده بود، ها ها ها

دكتر بعد از معاينه گره تيروئيدم خيلي اظهار رضايت كرد از اينكه گره كوچكتر شده بود ولي خوب دو كيلو از وزنم رو از دست داده بودم، يعني رسيدم به 58 كيلو، مشكل اصلي كه بعد از خوردن اين قرصا پيدا كرده بودم،‌ لرزش شديد دست مخصوصا دست راستم و طپش قلبم بود كه قرص ايندرال رو به اندازه 20 ميل در روز به بقيه قرصام اضافه كرد. در ضمن براي بيخوابي و افسردگي و استرسم هم به جاي فلوكستين، تري فلوئوپرامين دو ميل رو موقع خواب تجويز كرد.

دكتر كيان هم وقتي رفتيم داخل به جاي سلام و احوالپرسي، سريع رفت سراغ كيان و ازش خواست كه يه شعر براش بخونه، در كمال تعجب ديدم كه كيان زل زد به دكتر و شروع كرد به خوندن (آخه معمولا خجالت ميكشه و كيارش روش از اين بيشتره)، چن تا سؤال ديگه هم كرد و گفت بفرستمش بيرون، خيلي راضي بود و گفت خوب به دارو جواب داده حالا وقتشه كه دوز رو بالاتر ببريم، يعني يه كپسول صبح و يكي ظهر، يه سري هم دستور العمل رفتار با اينجور بچه‌ها رو برام توضيح داد مثلا اينكه اصلا كارتون بيشتر از يكساعت در روز براي هيچ بچه‌اي خوب نيست،‌ و ديگه اينكه اصلا براي غذا خوردن بهش اصرار نكنيم،‌ خودش وقتي گرسنه‌ بشه مياد سراغش (رعايت اين يه مورد براي من خيلي سخته،‌ چرا؟ چون الان كه ساعت 30/3 بعد از ظهره آقا كيان هنوز ناهار نخورده در حاليكه ما نهارمون رو ساعت 2 تموم كرديم)، يه شربت هم براي اشتهاش نوشت به اسم سيپرو هپتادين كه گفت اصلا ايرانيشو نگير حتما خارجيش باشه كه وقتي رفتيم داروخانه بهمون گفتن اين خانم دكتر شما اسامي داروهاتونو به اسم دو سه سال قبل مينويسه كه الان تمامشون تغيير اسم دادن براي همين شربتي كه بهمون دادن اسمش اينه tres-orix (Forte) كه شامل ويتامينهاي گروه ب و چيزاي ديگه‌س. (اين شربت رو بايد يه ساعت قبل از غذا بهش بديم كه امروز به نظرم هيچ اثري نداشت. تا روزاي بعد.

بعد هم رفت سراغ خودم كه روم نشد بهش بگم قرصي رو كه مهرماه برام نوشتي اصلا نگرفتم چه برسه به اينكه بخورم، و گفت خيلي اشتباه كردي قرصاتو ادامه ندادي داروهاي دكتر تيروئيدم رو هم ديد و گفت هيچ مانعي با اين داروئي كه بهت ميدم نداره، قرص Ciprane كه از نصف قرص شروع ميشه تا به دو تا در روز ميرسه رو دوباره تجويز كرد، و گفت درجه افسردگيت خيلي بالا رفته، بايد مراقب باشي چون خودت هم از اون بچه‌هاي بيش فعال بودي كه معالجه نشدي بايد الان خيلي رعايت كني، چون مواجهه اينجور بچه‌ها با 4 چيز در بزرگسالي خيلي زياده، اوليش افسردگي، خودكشي، بزهكاري، مواد مخدر كه خوشبختانه در مورد تو فقط مورد اول صدق ميكنه كه با همكاري هم ميتونيم از بين ببريمش. چه جالب انقده تو خودم غرق بودم كه نگو...... (تصور كنين بيتای وافور به دستو)

بعدش رفتيم ناهار خورديم و چون من يه كم خريد داشتم ناصر كيانو با خودش برد، منم رفتم تيراژه و براي عروسي دوستم يه سري از چيزائي رو كه مونده بود مثل كفش خريدم و خوشحال و خندان رفتم خونه.

تو خونه كيسه قرصا رو باز كردم گذاشتم جلوم حالا اين در حالي بود كه ساعت حول و حوش 4 بعداز ظهر بود و تازه ماهواره رو روي كانال دلخواهم تنظيم كرده بودم تا سريال مورد علاقه‌مو دنبال كنم، همينطور كه داشتم به تعداد زياد قرصا و اينكه چه جوري بخورمشون كه تداخل پيدا نكنن، فكر ميكردم، يهو انگار از درون آتيش گرفتم،‌ يه گر گرفتگي شديد همراه با تپش قلب بالا و همينطور سمت چپ بدنم از جمله دست و كتف و قلبم شديدا درد گرفته بود و به پشتم ميكشيد. نميدونين چه حالي داشتم فقط فكر ميكردم يعني ميشه يه بار ديگه كيان و كيارشو ببينم يا نه ؟ الان كيارش از مهد برسه كي درو روش باز ميكنه، بچه‌ام ميمونه پشت در، سريع يه ايندرال خوردم و به ناصر زنگ زدم كه خودشو برسونه، بعد هم يه زنگ به مامانم زدم (عقلو ببين فكر نكردم اون بيچاره ممكنه يه بلائي سرش بياد) كه خوشبختانه گوشي رو برنداشت و سريع به خواهرم زنگ زدم كه خيلي نگران شد و گفت به زنعمو خبر بده، منم چون ديده بودم صبح رفته بيرون گفتم اون كه خونه نيست، با اين حال شماره‌شونو گرفتم و ديدم خودش برداشت تا صدامو شنيد خودشو رسوند و با ديدن حال من كه شديدا درد ميكشيدم و رنگم پريده بود بدو بدو رفت عمومو از خواب بيدار كرد، دوتائي خيلي نگران بودن و هرچي گفتن بريم دكتر قبول نكردم گفتم كيارش ميمونه پشت در، رفت و با يه ليوان عرقيجات سنتي و چن تا خرما برگشت، اونا رو كه خوردم يه كم بهتر شدم و انقدر پيشم نشستن و حرفاي ديگه زدن كه حواسمو پرت كنن و خوشبختانه موفق هم شدن، اين بساط تا نزديك 30/5 كه ناصر بياد طول كشيد بعد هم رفتن.

امروز هم بعد از خوردن اين دوتا قرص جديد خيلي بدنم سسته، تا عادت كنم طول ميكشه، اين بود كه تصميم گرفتم براي اينكه از بيحوصلگي در بيام، يه سر به وبلاگا بزنم.

خدا به هيشكي نشون نده، نميدونم چرا تو اين مواقع آدم فقط ياد بچه‌هاش ميفته، كه سرنوشتشون بعد از اون چي ميشه.

كيان: ماماني بعد از باغ موقر (مظفر) كارتون بت منو ميذاري.

كيارش: تو غلط كردي (دقيقا با همون لهجه بردبار خان تو باغ مظفر با كسره غ و فتحه ل) تازه سعي ميكنه قيافشم شبيه اون كنه.

اينم از بدآموزي ديدن سريالاي طنز براي بچه‌هاي اين سن و سال. ولي حريفشون نميشم چون خيلي دوسش دارن. خدا به من رحم كنه.

برم كه اين دوتا وروجك دارن همديگه‌ رو سر اسباب بازي ميكشن.

من دوباره برگشتم، راستش تا اينجاي متنو روز دوشنبه نوشته بودم، اما خوندن وبلاگ دوستان وقت نذاشت تا اضافش كنم، اين بود كه گفتم بيام و بنويسم كه شنبه قراره با ضامن بريم بانك تا بعد بريم تو نوبت تحويل ماشين، برامون دعا كنين كه اذيتمون نكنن.

كيان و كيارش هم خيلي خوبن، عكساي مهد هم حاضر شده، بايد بدم اسكن بشه تا بتونم بذارم اينجا. راستي گوش شيطون كر دارن مجتمعمونو لوله‌كشي گاز ميكنن. (پيش خودتون نگين تو دورقوزآباد زندگي ميكنه‌ها).

دوستتون دارم

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٥ - بيتا