دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
صورت و سيرت

الان يه اخطار گرفتم، ناصر بهم گفت جمعه اي كه مياد شب عرفه است و اون طبق معمول هرسال بايد قبل از اذان شاه‌عبدالعظيم باشه. چه كنيم مائيم و اين يه دونه شوهر نمونههههههههههههههه.

حتما شنيدين كه ميگن سيرت زيبا به از صورت زيباست.

ديشب كه طبق معمول خوابم نميبرد بازم رفتم تو فكر. البته بماند كه آقا كيارش دل درد داشت و خرده فرمايشاتش تمومي نداشت:

- ساعت يك نيمه شب: بابائئئئئئئئئي پاشو منو ببر دكتر دلم درد ميكنه.

- ساعت دو نيمه شب: بابائئئئئئئئئي پاشو بهم عرق نعناء بده، دلم درد ميكنه.

- ساعت دو و نيم نيمه شب: بابائئئئئئئئئي پاشو از اون قرص صورتيا بهم بده (منظورش آسپيرين بچه‌هاس كه عاشق طعمشن)، دلم درد ميكنه.

- ساعت سه نيمه شب: بابائئئئئئئئئي پاشو نبات داغ بده، دلم درد ميكنه.

خلاصه چشمتون روز بد نبينه، دهن منو بابائي كه سرويس شد هيچي، ماهم كه هميشه بيخواب، حالا اين تجويزات پزشكيشم يه طرف، اگه به حرفش گوش نكنيم كه ديگه واويلا..........

امروز هم تا پاشو گذاشت خونه گفت ماماني سرم درد ميكنه، هيچي نميخورم (البته با تحكم) منم فوري ماستمو كيسه كردم گذاشتم كنار، فهميدم اصلا شوخي نداره.......... بگذريم از اصل مطلب دور نشيم.

درحاليكه ناصرجان بصورت مقطعي خر و پف ميكرد، داشتم فكر ميكردم واقعا ملاك و معيار انتخاب همسر از طرف من و ناصر چي بوده، با خودم به اين نتيجه رسيدم كه من بيشتر به سيرت اون توجه كردم و اون به صورت من. غافل از اينكه ممكن بود پشت اين صورت چه موجود خطرناكي باشه (به خدا شوخي نميكنما، البته بگذريم كه ناصر ميگه خيلي تحقيق كرده و به نتيجه مثبت رسيده و بقول خودش الانم خيلي راضيه).

البته نه اينكه قد و هيكل و قيافه برام مهم نباشه، ولي به معنوياتش بيشتر توجه نشون دادم و بعد از ازدواج هم اونطوري كه دلم ميخواست بعضي چيزاشو تغيير دادم. البته ناصرم بچه سازگاريه خوب همه چيزو ميپذيره حتي مرگ.

ميگه اگه الان بهم بگن يه ساعت ديگه ميميري بهترين ساعت عمرمه. (خوش بحالش، من كه هر وقت به مرگ فكر ميكنم ................ ديگهههه.............)

اي واي مثل اينكه بازم داره پستم غمگين ميشه..................

پاشم برم سر شام كه همه گرسنه‌ان.

من دوباره برگشتم، ساعت ده شبه، همين الان يه خبر عالي شنيدم كه خيلي وقت بود منتظرش بودم. صميمي‌ترين دوست ناصر كه قبل از ما ازدواج كرده بودن، داره بابا ميشه، فكر كنم هفت ماهه ديگه، اميدوارم ني ني‌شون صحيح و سالم دنيا بياد و براشون خوش قدم باشه. البته خانمش خيلي دوس داره دوقلو باشه، خدا كنه دختر باشن، اونوقت تيممون تكميله. ني ني كوچولو از همين الان ميگم خوش اومدي، راستي اين ني ني مثل مامان و باباش و ناصر و كيان و كيارش قراره مردادي باشه، چه شود. فقط من تك موندم.

اي واي من كه دوباره برگشتم اما اندفعه ساعت ده دقيقه به دو نيمه شب سوم ديماهه. دارم وبلاگ دوستانو ميخونم و كيف ميكنم، خيلي بيكارم، نه؟؟؟؟

ناصر بيچاره باز زابرا شد و رفت روي كاناپه توي هال بخوابه، خوب چكار كنم خوابم نميبره، اگه اينطوري برم تو رختخواب هزار جور فكر الكي مياد تو سرم، بايد جوري برم كه بيهوش بشم.

بعدازظهري كه داشتم عاشقانه هاي نرگسو ميخوندم اول از نوشته و كم لطفي يكي از دوستان خيلي آزرده شدم، ولي خوب دنياس ديگه كاريش نميشه كرد، يكي نيس بگه بابا مگه مجبورت كردن كه بخوني، اينجا مثل يه دفتر خاطراته كه هركسي براي دل خودش مينويسه منتها اگه اين وسط مشكلاتي از آدم هم كم بشه بد نيست، مثل من كه در مورد خيلي از مشكلاتم از اين دوستاي مجازي كمك ميگيرم و خيلي دوسشون دارم.

بالاخره رسيديم به ساعت سه و نيم، نيمه شب سوم ديماه. شب خوش.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥ - بيتا