دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
خاطرات خوب و بد

ديشبم طبق معمول تا ساعت 4 صبح تو رختخواب غلت ميزدم و بيچاره ناصرو از خواب بيخواب كردم، همش فكر.

ديشب خيلي دلم حال و هواي شركتمونو داشت، شركت پتروشيمي برزويه. دلم خيلي برات تنگ شده، آقاي مهندس نوري خدا رحمتت كنه، نور به قبرت بباره، دلم براي تو هم خيلي تنگ شده،‌ براي اون بوي پيپت كه وقتي ميكشيدي معمولا سردرد ميگرفتم، براي اون خنده‌هاي بلندت، براي اون طرز حرف زدنت، براي پيج كردن نامفهومت پشت تلفن كه هيشكي نميفهميد با كي كار داري، براي اون گل آفتابگردوني كه پرينتشو خودت گرفته بودي و روي وايت برد اتاقت نصب كرده بودي، براي ديوان حافظ اتاقت، براي مراسمائي كه به مناسبت روز زن برامون ميگرفتي، براي جشنائي كه واسه شاگرد اول شدن بچه‌هاي همكارا توي ايجاديه برپا ميكردي، براي نشستنت پشت ميز منشيا كه انقدر عاشق كارشون بودي و دوس داشتي خيلي كاراتو خودت بكني، براي صميميتت، براي احترامي كه به خانما ميذاشتي، براي افطاريائي كه ميگفتي خانما بيان تو اتاق خودت و بشينن دور ميز كنفراست، ديگه مثل تو مديرعامل پيدا نميشه، براي همينه كه هر پيشنهاد كاريكه بهم ميشه همش دودلم، نميتونم تصور كنم براي كسي جز تو كار كنم، نميدونم چمه، دلم ميخواد تو اولين فرصت بيام سر قبرت و هاي هاي گريه كنم، ميگن سنگ قبر قشنگي برات ساختن، تصوير مبهمي از سايت آروماتيك چهارم باضافه شعري كه خيلي دوس داشتي، نميدونم تا چه حد درسته، ولي حتما ميام و ميبينمت، دلم ميخواد باهات درددل كنم.

آقاي نوري، باور كن تمام چيزائي رو كه نوشتم از ته ته دلم بود، خيلي دلم ميخواست زمان به عقب برميگشت و هيچوقت ساعت 10 شب 21 فروردين امسال نميرسيد كه دوستم ما.. خبر فوتتو توي سايت بهم بده، چه شب بدي بود، تا صبح فقط اشك ريختم و ناصر نگام ميكرد. توي سايت هم همه شوكه بودن، همه منتظر بودن از سالن ورزش برگردي تا بقيه مراسم توديع يكي از همكارا رو اونجا در كنار هم داشته باشين، ولي نميدونستن شب سياه چه تقديري رو براشون رقم زده، رفتي رو تردميل، خسته شدي اومدي نشستي روي صندلي، بعد هم با سر افتادي روي زمين، به همين راحتي.............. آرزوت مردن توي سايت بود كه بهش رسيدي، خدا رحمتت كنه...........

توي سرويس تا خود شركت اشك ريختمو همكارا نگام ميكردن، ولي فقط من نبودم همه ضجه ميزدن خيلي روزاي بدي بود. واي از اون موقعيكه اومديم فرودگاه تا جنازه رو تحويل بگيريم، واي از روز تشييع جنازه، چه جمعيتي، چه مراسمي، همه درخور شأن خودت بود، توئي كه به فكر همه بودي، خدا رحمتت كنه. وقتي جلوي بيمارستان شركت نفت رسيديم تا تشييعت كنيم از ديدن آقاي مش... رئيس امور مالي سابقمون كه شبونه خودشو از لندن رسونده بود شوكه شديم، جلوتر از همه زير تابوتتو گرفته بود و بلند بلند گريه ميكرد. انقدر اونجا اشك ريخته بود و بيتابي كرده بود كه تصميم گرفته بودن برسوننش تهران.

دلم براي تمام همكاراي خوبم تنگ شده، براي همتون. چه زن، چه مرد، از بس كه محيط خوبي داشتيم، البته بعضي وقتا مشكلاتي پيش ميومد ولي حل ميشد،‌ تازه تو اون برهه چن تا از همكاراي سايت رو هم از دست داديم، يكي از همكارا چن نفر از خانوادشو توي دريا از دست داد، چن نفري مريض شدن و بيمارستان خوابيدن، ازدواج داشتيم، بچه‌دار شدن داشتيم، نامزدي داشتيم، خلاصه همه چي داشتيمو قدرشو ندونستيم .............

آقاي نوري، هروقت دلم برات تنگ ميشه يا اون فيلم ميكس شده عزاداريتو ميذارم و گريه ميكنم، يا چن تا فيلمي كه تو مراسم توديع بعضي از بچه‌ها ازت گرفتم. خدا رحمتت كنه.......

نميدونم چمه، الان ساعت ده دقيقه به سه بعداز ظهر 18 آذره، فكر كنم تا چن دقيقه ديگه اين پستو به وبلاگ اضافه كنم، ولي اصلا حوصله هيچ كار ديگه‌اي رو ندارم، حالم خوب نيست.....................

اينم چن تا عكس از سايت آروماتيك چهارم، بزرگترين آروماتيك دنيا كه به مديرعاملش وفا نكرد تا راه‌اندازيشو ببينه.

مسجد سايت برزويه كه در نوع خودش تو عسلويه بينظيره.

 

 

سايت بعد از آقاي نوري.

 

ماشينا در راه فرودگاه عسلويه.

 

تشييع آقاي نوري در سايت روي دست همكارا. همه شوكه بودن.

 ساختمون اداري سايت كه امكانات خوبي داره.

واييييي

ديروز يه روز شلوغ و پر سر و صدا رو پشت سر گذاشتيم. خاله و دختر خاله ناصر از تبريز اومده بودن خونه مامان ناصر، ما هم چون خيلي دلمون براشون تنگ شده بود تصميم گرفتيم ديروز بريم اونجا، تازه با اينحال كه باز هم طبق معمول تمهيدات لازم رو بكار برده بودم، اين فسقليا انقدر آتيش سوزوندن كه فكر كنم همه سرسام گرفته بودن، چن تا تفنگو باضافه چن تا ماشينائي رو كه خيلي دوس دارن گذاشته بودم تو كوله پشتيشون، كارتون تام و جري كه بصورت دي وي دي بود رو هم برداشته بودم، ولي فقط تا يكساعت آروم بودن، اين بزرگترا بودن كه بجاي كيان و كيارش تام و جري نگاه ميكردن، انقدر ورجه وورجه كردن كه پسر دختر خاله ناصر رو كه كلاس سومه و از اول خيلي مؤدب نشسته بود و اينا رو نگاه ميكرد، از جاش بلند كردن و حسابي سه تائي آتيش سوزوندن، تازه كيان خيلي هم داشت كيف ميكرد كه داره با بزرگتر از خودش بازي ميكنه، ولي اصلا خوب غذا نخورد و فقط شيطنت كرد، تازه اين در حاليكه بود كه هر دو دوز داروشو تو خونه بهش داده بوديم.

توي راه برگشت به خونه هم تا تونستن اذيت كردن تا بالاخره كيارش تو بغلم خوابش برد.

 

كيان و كيارش بهمراه محمد امين

 كيان و كيارش طبق معمول شيرشون سر رفته

ببخشيد كه جديدا پستام خيلي غمگين شده، دست خودم نيست، من اينجا وقتي درددل ميكنم خيلي آرومتر ميشم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥ - بيتا