دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
درد دلای يه مادر خسته و تنها

مرسي از كامنتاتون بايد به چن تاتون جواب بدم، آزاد عزيز باور كنين كه فصلي آپ نميكنم بايد واقعا روحيه و حال و حوصله‌اش باشه، چشم، سعي ميكنم زودتر آپ كنم، مرغ دريائي عزيز از آشنائيتون خوشحالم، ولي آرزو نكن كه مربي يه همچين بچه‌هائي باشي، بعدا برات ميگم، هديه جون نوشته بودي گنگ و مبهم نوشتم، فكر كنم منظورتون از جاي خونمونه، اگه اينطوري درست ميشه بدون كه آدرس دقيق من بعد از بزرگراه نيايش، بلوار آبشناسانه كه انتهاش ميخوره به شهران، راستي بيتا جون متأسفم كه براي بعضيا سوءتفاهم پيش اومد آخه من قبلا از ايلياي خودمون خيلي صحبت كرده بودم فكر نميكردم كسي متوجه نشه، تازه ايلياي تو هم كه بياد وضع بدتر ميشه، خلاصه از همتون ممنونم از آرام، بهانه، دريا، سارا، نيلوفر، سميه، شهرزاد، متولد ماه مهر، مجيد خان كه نميشناسمش، بهار، ثمين جون، و همه دوستاي عزيزم ...........

 

خدايا دلم خيلي گرفته، نميدونم بايد چكار كنم، هركاري ميكنم باهام ارتباط برقرار نميكنه، واييييييييييي........

ميدونين از كجا شروع شد؟؟

تو آذرماه 81 بود كه چن روز كمردرد شديد گرفتم جوريكه نتونستم 3 روز برم شركت، ناصرم تو اون روزا سخت سرماخورده بود جوريكه مامانم مجبور شد چن روز بياد از ما پرستاري كنه، يادمه شب انقدر دل درد بدي هم بهش اضافه شد كه صبح زود با ناصر رفتم بيمارستان خاتم الانبياء  پيش خانم دكتر شوزا قاضي زاده كه فكر ميكنم خيلي هاتون بشناسينش.

من: خانم دكتر نميدونم چمه همه‌جام درد ميكنه؟ دلم، كمرم، كليه‌هام، كبدم، صفرام، ........

خانم دكتر با خنده‌: پس يه سونوي كلي براتون مينويسم با يه آزمايش خون كامل تا ببينيم چتونه؟؟

آزمايشو همونجا داديم، بعدازظهرم رفتم درمانگاه براي سونو، همه اون مشكلاتو براي دكتر هم توضيح دادم، ناصرم بالا سرم وايساده بود، به محض اينكه دكتر دستگاهو گذاشت روي شكمم، گفت خانوم ساك حاملگي تشكيل شده و شما باردارين، تمام مشكلاتتونم مال همونه.

حالا من به ناصر نگاه كن، ناصر به من نگاه كن، جفتي شوكه شده بوديم،‌ باورمون نميشد،‌ خلاصه نفهميدم چجوري با چه حالي از روي تخت اومدم پائينو با ناصر رفتيم بيرون درمانگاه سوار ماشين شديم.

ناصر: اينكه دكتر گفت يعني چي؟؟

من: يعني اينكه من و تو داريم مامان و بابا ميشيم،‌ ديدي بالاخره دعاهامون نتيجه داد، خلاصه با خوشحالي اومديم خونه و اول از همه زنگ زدم خونه مامانم اينا،‌ داداش بزرگم تا شنيد كلي گريه كرد، باورم نميشد مرد گنده به خاطر يه همچين خبري گريه كنه.

خلاصه اونشب نصف تهرون خبردار شدن كه چه خبره، از همكارامم هيچكدومو پيدا نميكردم تا زنگ زدم به بيتا (دنياي بيتا) اونم باورش نميشد و كلي ذوق كرد.

صبح كه رفتم شركت يكي از همكارامو بردم توي بايگاني، آره فريبا جون خودتو ميگم كه وقتي سونو رو نشونت دادم بار اول نفهميدي چه خبره، بعد يهو پريدي هوا و كلي ماچم كردي و بهم تبريك گفتي، يادته؟؟؟

خلاصه كم كم تو همون روز همه همكارامم موضوع رو فهميدن.

رسيديم به اسفند،‌ اين شكم ما بدجوري بزرگ شده بود و بچه‌ها به شوخي ميگفتن بيتا نكنه دوقلو داري؟ راستشو بخواين منم شك كردم، رفتم پيش دكتر خودم و اون يه سونوي ديگه نوشت.

دكتر سونوگرافي:‌ خانم شما سابقه چن قلو زائي تو فاميل دارين؟

من: خودمون نه، ولي تو خانواده همسرم چرا؟

دكتر: تبريك ميگم خانم چون دوتا ساك حاملگي تشكيل شده و شما يه دوقلو دارين، البته هر كدوم تو يه كيسه آب جدا ولي با يه جفت مشترك.

باورتون نميشه كه قيافه من و ناصر چه شكلي شده بود؟ هركي ميديد خنده‌اش ميگرفت،‌ من كه زبونم بند اومده بود،‌ چن بار پرسيدم مطمئنين؟ كه دكتر مونيتورو برگردوند به سمت خودم و هردوتونو نشونم داد. اون موقع من چهار ماهه بودم.

گذشت و گذشت تا رسيديم به 19 فروردين 82 ، با مادرجون و بابا ناصر رفته بوديم سرويس نوزادي ببينيم، موقع برگشتن يه وانت از پشت محكم كوبيد به ماشين ما، نميدونم شما دوتا چقدر دردتون اومد، ولي خودم با شكم رفتم تو داشبورد. (بيتا جون تو شانس آوردی كه سرت خورد به داشبورد)

ناصر رنگش عين گچ سفيد شده بود، يه نگاهي به من كرد و گفت خوبي، با ناله گفتم نميدونم؟؟ مامانمم خيلي هول كرده بود.

خلاصه ناصر از ماشين پياده شد و براي اولين بار عصبانيتشو ديدم، كلي داد و هوار كرد كه اين چه طرز رانندگيه مرد حسابي، اگه بلائي سر بچه‌هام بياد خودت ميدوني و من، يارو هم كه كلي تعجب كرده بود چون بچه‌اي تو ماشين نميديد، اومد جلوي در و يه نگاهي كرد گفت خوبي آبجي، در همين حين هم يه افسر رسيد و شروع كرد به كروكي كشيدن،‌ كه ناصر دوباره حرف بچه‌ها رو پيش كشيد، اون افسرم خيلي تعجب كرد تا اينكه من از ماشين پياده شدم و اوضاع رو ديد و براش توضيح داديم كه من با شكم محكم رفتم تو داشبورد، راستشو بخواين خيلي هم درد داشتم.

افسره گفت حالا كه اينطوره و چون از چهار ماه بيشتره اگه خطري بچه‌ها رو تهديد كرده باشه ديه هم داره، بايد برين پزشك قانوني، خلاصه دردسرتون ندم كه چن روز علاف شديم و اول همه پزشك قانوني و اونا هم گفتن سونوگرافي بايد بشه، اگه جفت كنده شده باشه بايد كورتاژ بشه؟

رنگ و روي من و ناصر واقعا ميتونم بگم عين گچ بود،‌ قبل از خوابيدن رو تخت سونو كلي نذر و نياز كردم، تا بالاخره دكتر گفت: جفت محكم سرجاشه، كيسه آبا هم كاملا سالمن، اين دوتا وروجكم حسابي شيطونن، تازه هردوشونم پسرن. قول ميدم يه تيم فوتبال حسابي برات درست كنن.

آخيشششششششششش خيالمون راحت شد. خدايا بزرگيتو شكر كه اگه بخواي يه كاري بشه، به هرصورتيكه بخواد ميشه.

عسلكاي مامان ميدونم كه خيلي روزا خسته ميشدين چون تو اون روزا ماماني خيلي كار ميكرد، با اين حال كه از فروردين دكتر بهم استراحت مطلق داده بود ولي من تا 9 تير طاقت آوردم، و شما گل پسرا 6 مرداد 82 با عمل سزارين دنيا اومدين. چه پسرائي، مثل دسته گل، چون وزنتونم خيلي خوب بود، كلي تو بيمارستان معروف شده بودين و براي ملاقاتتون ميومدن.

از همون روز اول بهتون شير خشك بيوميل دادن، يادمه به يكيتون نساخت،‌ حالا كدومتون خيلي يادم نيست، اين بود كه نوعشو عوض كردن و شد هومانا كه خوشبختانه به هردوتون ميساخت.

از روز دوم بايد بهتون شير ميدادم البته هنوز چندان شيري نداشتم ولي مجبور بودم يه پرستار اومد و كلي راهنمائيم كرد، كيارش تو خيلي خوب باهام راه اومدي و از همون اول خوب شير ميخوردي، ولي كيان مامان، تو پدرمو درآوردي، هركاري ميكردم نميگرفتي و هي سرتو اينور اونور ميچرخوندي ولي به هر زحمتي بود چن تا مك زدي.

خدايا نميدونم شايد چون كيان شير منو نخورده نتونستم باهاش ارتباط برقرار كنم، يا شايد چون از روز اول با كيارش مقايسه‌اش ميكردم، بايد ميفهميدم كه شما دوتا بچه‌اين با خصوصيات كاملا متفاوت.

روزاي ديگه كه اومديم خونه سعي ميكردم شير دوشيده شده خودمو به جاي شير خشك بهش بدم، البته انقدر كم ميخوردن كه كيارشم از دوماهگي شيرخوردنو قطع كرد. و به اين ترتيب شيرم خشك شد.

تا 40 روز مادرجون (مامان خودم) پيشم بود ولي از وقتيكه مامان رفت خدا ميدونه چقدر بهم سخت ميگذشت شايد بگم بارها و بارها گريه ميكردم وقتي هم كم مياوردم ميرفتم زنعمومو صدا ميكردم كه بياد يكيتونو ساكت كنه تا من به اون يكي برسم. خيلي سخت بود خيلي، الانم كه يادم مياد بدنم ميلرزه، اكثر روزا ناهار نميخوردم، براي شامم تقريبا مجبور بودم صبر كنم تا بابائي بياد و شمارو نگهداره تا من يه چيزي حاضر كنم.

مرخصي زايمان دوقلو هم 5 ماه بود كه من از يكماهش قبل از زايمان استفاده كرده بودم، و بايد از 10 آذر ميرفتم سركار، مونده بوديم شما دوتا رو چكار كنيم، تا اينكه مادرجون قبول كرد تا 6 ماهگي شما ازتون مراقبت كنه چون دلمون نمي اومد بزاريمتون مهد يا دست كسي بسپريم، مامان ميگفت بزارين يه كم جون بگيرن بعد.

مامان عزيزم ازت خيلي ممنونم، خيلي باهام همكاري كردي، اگه نبودي من نميدونستم بايد چكار كنم، جمعه شبا ناصر ميرفت دنبال مامان و چهارشنبه شب برش ميگردوند خونشون بمدت دو ماه تمام.

تازه بنده خدا مامانم آرتروز و كمر درد و زانو درد و هزار و يكجور مشكل داشت ولي از جونش براي هممون مايه ميذاشت. (ميدونم كه به هيچ صورتي نميتونم پاسخگوي محبتات باشم، به اندازه تمام دنيا دوست دارم.)

خلاصه يه روز زنگ زدم به يه مؤسسه براي گرفتن پرستار، فريده رو بهم معرفي كردن، آدرس دادم اومد شركت، گفتم همكاراي ديگمم ببينن، فريبا يادته من و تو و فريده رفتيم تو اتاق آقاي اربابي براي صحبت كردن.

به دل هر دومون نشست، منم عكس بچه‌هارو نشونش دادم و قرار شد از اول بهمن بياد. ازش راضي بودم عليرغم اينكه مشكلات خاص خودشو داشت ولي واقعا به بچه‌ها ميرسيد، جوريكه كم كم ارتباطم با اونا كمتر و كمتر شد و فكر ميكنم واقعا فريده رو بجاي مامانشون دوست داشتن. بعدازظهر ها هم كه ناصر ميومد خونه تحويلشون ميگرفت و به اين ترتيب با باباشونم خيلي اخت شده بودن. منم كه ساعت 7 شب ميرسيدم خونه، خسته و كوفته، انقدري كه يه ذره به شما ميرسيدم و يه چيزي ميخوردمو ساعت 10 شب بيهوش ميشدم.

ميدونم خيلي براتون كم گذاشتم. خيليييييييييي خودمو نميبخشم، اگه راضي ميشدم كارمو كنار بذارم شايد الان انقدر مشكل نداشتم و شايد تو كيان ماماني بيشتر منو دوست داشتي و هي به من بيدور (بيشعور) نميگفتي.

تو اون روزائي كه شخصيت شما داشت شكل ميگرفت و بزرگ و بزرگتر ميشدين حس نميكردم كه بايد مادري كنم، فكر ميكردم همينكه به فكر مادياتتون باشم و نذارم از اون لحاظ كمبودي داشته باشين كافيه، ولي افسوس كه غافل بودم از اينكه بچه بيشتر از هر چيزي به مادرش و به محبتاي مادرش نياز داره، تا خلاء عاطفيش پر بشه، نه اينكه هي به فكر رخت و لباسش باشن و ويتاميناي خارجي بدن اون بخوره.

اين شد كه بازم شروع ميكردم به مقايسه كردن، دوتا بچه از يه پدر و مادر، دوقلو و همجنس هم باشن، اما كيارش يكسره خودشه بمن بچسبونه، ولي كيان هي دوري كنه. طبيعتا گرايش منم به سمت كيارش بيشتر شده بود چون تحويلم ميگرفت اما نميتونستم سمت كيان برم، ديگه چي ميشد از همه طرف نااميد ميشد مي‌اومد سمت من، وگرنه در قاموس كيان مادري به نام بيتا وجود نداشته و نداره. متأسفانه....................

 

دوستاي خوبم، دوستاي گلم، دوستاي اين سرزمين مجازي، از همتون خواهش ميكنم قدر مهر مادريتونو بدونين و تا ميتونين اونو نثار دلبنداتون كنين، اگه ميتونين سركار نرين و بچتونو تو دامن خودتون بزرگ كنين، البته نميشه گفت كه همه دچار مشكل ميشن، ولي خوب يكي هم پيدا ميشه مثل من كه الان نميدونه بايد چكار كنه؟؟ بچش قبولش نداره، نصفه شب اونو نميخواد، بابا رو ميخواد، ميخواد پيش بابا بخوابه، بابا غذاشو بده، بابا ببرتش دستشوئي، بابا ببرتش مهموني، باباش آب بده، باباش شير بده، همش باباششششششششش ...........

دارم سعي ميكنم بهش نزديكتر بشم، فقط از خدا ميخوام بهم بيشتر صبر بده، تا بتونم كم محلياشو تحمل كنم و گريه‌ام نگيره.

همين الانم كه دارم مينويسم دعواشون شده رفتم جداشون كنم كيارش ميگه بابامو ميخوام چرا چون از كيان حمايت كردم!!!!!!!!!!

خدايا بهم صبر بده، بهم قدرت بده، خدايا خودت كمكم كن كه بچه‌ام يه موقع دچار عقده حقارت نشه، اعتماد بنفسشو از دست نده،‌ جلوي بچه‌هاي ديگه كم نياره، خدايا چكار كنم؟؟؟؟؟

ادامه داره چون فكر ميكنم هنوز دلم از غصه خالي نشده.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥ - بيتا