دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
مهد كودك جديد

چند روزه انقدر سرم شلوغه (الكي) وقت نميكنم بيام بنويسم، تا اونجا رسيديم كه قرار بود پسرا رو ببرم دكتر روانپزشكشون.

شنبه 8 مهر ناصر مرخصي گرفت و خلاصه پاشديم حاضر شديم و رفتيم، اينكه چقدر اين دو تا وروجك تو ماشين بلبل زبوني كردن و دل راننده رو بردن بماند، چون يه كم زود رسيده بوديم (طبق معمول) از پارك ساعي قدم زنان رفتيم پائين، اين دو تا هم كه پاركو ديده بودنو هوائي شده بودن هي ميگفتن بريم پارك داعي، از دور كه در مطبو ديدن شروع كردن به عقب عقب رفتن كه نميايم و نميخوايمو.

بعد از كلي قول جايزه دادنو و لپ لپ خريدن راضي شدن اومدن تو، ساعت 12 ظهر وقت داشتيم ولي تا بريم تو شد يك ربع به يك، اين دو تا هم كه از همون اول شروع كردن براي مريضاي تو مطب شيرين كاري كردن، هيچكسي هم باورش نميشد دوقلو هستن.

من هميشه به مامانم ميگم كيارش خيلي زود چشم ميخوره واقعاً همينطوره، همينجور داشت با چشاش عشوه ميومد كه يهو ديديم سرشو گذاشت رو پاي ناصر، دست كه بهش زدم ديدم داره از تب ميسوزه، جل الخالق، كم مونده بود بشينم وسط مطب موهاي خودمو بكنم.

خلاصه رفتيم پيش همون خانم دكتر ميرفخرائي كه دفعه قبل كيانو ديده بود، گزارش مهد رو هم بهش دادم اونا رو خوند و خودش گفت فكر ميكنم احتياج به دارو داره كه اونو بايد خانم دكتر امامي كه فوق تخصص روانپزشك كودك و نوجوان هست، تجويز كنه.

من هم كيانو بردم طبقه بالا پيش دكتر امامي، صداش كرد و چند تا سؤال ازش كرد كه جالبه اصلا كيان توجهي به حرفاش نداشت و هي ميگفت اينو ميدي، اونو ميدي، اين چرا اينجوريه، اين چرا اين رنگيه؟؟؟؟؟

بعد از اينكه يه كمي باهاش صحبت كرد و سؤال و جواب كرد گفت بفرستش بيرون. خودم رفتم پيشش نشستم و خلاصه همه چيرو بهش گفتم، اونم خيلي واضح برام گفت كه پسر شما يه بچه بيش فعاله كه اگه دارو مصرف نكنه در آينده دچار مشكل ميشين چه بسا در دوران مدرسه مشكلاتش بيشتر بشه چون اينجور بچه ها قدرت تمركز مغزشون كمتر از بچه هاي عاديه و به همين دليل اصلا حرف گوش نميدن و به شيطنتاشون ادامه ميدن، يه كپسول مينويسم كه گير نمياد ولي درعوض قدرت تمركزشو بالا ميبره و اثرش فقط 5-4 ساعته، 5 روز اول 4/1 صبح 4/1 ظهر و از 5 روز دوم به بعد 2/1 صبح 2/1 ظهر بهش ميدين از عوارض اين دارو هم بيخوابي و بي اشتهائيه (گفتم واي چه مصيبتي نه اينكه اين بچه كلا خيلي خوش خواب و خوش اشتهاس ديگه اينو بخوره چي ميشه). ناصر بنده خدا بعد از سه روز گشتن با چه مصيبتی دارو رو پيدا كرد، براي 14 آبان هم بهمون وقت مجدد داد كه نتيجه رو ببينه.

از روز يكشنبه هم مهد كودك يكسره به ناصر زنگ ميزدن كه بياين و بچه‌ها رو از اينجا ببرين چون پدر مادرا ميگن تا وقتي كيان اينجا باشه بچه‌هاشونو مهد نميارن.

منم كه از چند روز قبل يه مهد كودك خوب پيدا كرده بودم و رفته بودم براي ثبت نام ولي ميگفت جا نداره، براي آبان جا داره، حالا هرچي به مدير مهدشون ميگفتيم بابا جا ندارن گفت من خودم جا باز ميكنم، سرتونو درد نيارم با پارتي بازي مدير مهد توي مهد جديد جا باز شد و تازه تمام شهريه هر دو رو هم براي اينكه حسن نيتشو ثابت كنه بهمون پس داد، ناصر هم روز دوشنبه 10 مهر اونا رو ثبت نام كرد و از 11 مهر ميرن مهد جديد.

شانس من چه مهد خوبي هم هست از همون دم در تحت نظري، تو كه رفتم ديدم تلويزيون مدار بسته گذاشتن و يكسره تمام اطاقا و در ورودي رو چك ميكنن، تازه خودم هم رفتم تو كلاسشون نشستم تا مربيشون اومد بهم گفتن كه مربيشون اصلا از بچه های ساكت خوشش نمياد و عاشق بچه های شيطونه (تو دلم گفتم خدايا شكرت). روز پنجشنبه هم نفري 9 تا كتاب آوردن خونه براشون جلد كنيم، من و ناصر شايد بگم يه چيزي حدود 2 ساعت درگير جلد كردن كتاباي اين وروجكا بوديم، بهش ميگفتم ميبيني تو رو خدا اين فسقليا از حالا چقدر دردسر دارن واي به حال مدرسه رفتنشون.

چيزي كه برام جالب بود كتابي بود به اسم غنچه كه رابط بين مربي و اولياء بچه هست. تمام صفحاتش رنگيه و تمام كلاسا و كارايي كه ميكنن توش ثبت ميشه و هر روز براي ما ميفرستن تا ما هم نظر بديم.

كتاب زبانشون هم خيلي جالب بود هر حرف با يه شكل خاص نمايش داده ميشه كه بايد رنگش كنن، ديروز دوتايي كتاب زبان بدست اومدن خونه كه مامان بايد باهامون كار كني، ديدم صفحه اول با Apple شروع شده القصه وقت افطار بجاي اينكه به ناصر برسم نشسته بودم بين اين دوتا و هي Apple Apple ميكردم اينا هم كه انقدر بامزه تلفظ ميكردن كه نگو سر رنگ كردن سيب هم هركاري كردم حريفشون نشدم با هر رنگي كه دوست داشتن رنگش كردن، البته منم براي اينكه زده نشن چيزي نميگفتم چون ميخواستم علاقمند بشن.

از كتاب غنچه هم فهميدم كه ديروز كلاس كامپيوتر و موسيقي داشتن. كيارش انقدر بامزه ميگه مامان آقاهه ميگه دامپيوتر بعد ميزنه رو كليد.

ولي خدا وكيلي اثر دارو روي كيان بخوبي مشهوده كلي آرومتر شده، سابق اگه بهش دفتر ميداديم براي نقاشي همه رو پاره ميكرد و مچاله ميكرد و خيلي زود دلشو ميزد ولي ديروز حتي ميتونم بگم خيلي با علاقه تر از كيارش نقاشي ميكرد، جالبه دقت هم ميكرد كه از خط بيرون نزنه. خدا اين خانم دكترو عمر بده.

اينجا هم با سرويس ساعت 10/5 بعد از ظهر ميرسن خونه فكر كنم امروز بايد روي Bag كار كنم پس پاشم افطار رو حاضر كنم كه حداقل ناصر بنده خدا بدون غذا نمونه.

دوستاي خوبم نماز و روزه هاي همتون مقبول درگاه حق باشه و انشاءالله همتون حاجتتونو بگيرين. ما روهم فراموش نكنين.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥ - بيتا