دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
فكر كنم بخير گذشت

سرويس بچه‌ها رسيد و رفتم تحويلشون بگيرم كه ديدم مربيشون داره كلي عذرخواهي ميكنه گفتم چي شده؟

گفت هيچي شرمنده كيارش، كيانو هل داده چشمش كبود شده، ديدم چشم راست بچه درست بالاي پلكش چنان ورمي داره و كبود و خون مرده شده كه اصلا چشمش بزور ديده ميشه، قلبم ريخت كلي ناراحت شدم ولي بروي خودم نياوردم.

وقتي آوردمشون تو تا ازشون پرسيدم چي شده، دوتائي گفتن كه علي كرده حالا اين علي كيه نميدونم ولي چن بار اسمشو از بچه‌ها شنيده بودم، خلاصه با كلي ناراحتي قرار شد فردا ناصر ته و توي قضيه در بياره و درضمن كيانو ببره تا چشمش معاينه بشه، آخه خيلي جاي حساسيه يه لحظه حس كردم اگه بچه‌ام دور از جون كور ميشد چكار ميكردم. هستي خواهرزاده‌امم چند روزه رفته مسافرت وگرنه از طريق اون ميفهميدم كار كي بوده

آخه كيانم، عسلم،‌ جگرم، قربونت برم الهي با اون چشاي نازت كه هزارتا حرف با آدم داره و فقط احساس ميكنم كه خودم ميفهمم بچه‌ام چي ميگه و چي ميخواد، نميشد تو علي رو گاز نمي‌گرفتي تا اونم هلت نده مادر؟ ديگه از اين كارا نكني‌ها؟

كيان: چشم مامان جون

اينا تقريبا شبيه حرفائيه كه هر روز براش تكرار ميكنم اما كو گوش شنوا؟؟؟؟؟؟؟

خدا اين روزا رو نشون هيچ پدر و مادري نده. آمين

وقتي داشتم متن زير رو ميخوندم احساس كردم واقعاً بعضي وقتا چقدر دلم ميخواد از اين دنياي بزرگسالي استعفا بدم و برگردم به دوران بي خيالي كودكي.

خوش بحال بچه‌ها، چه دنياي پاك و زيبائي دارن.

 

************************

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است .

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم !

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم .

می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو  و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ..

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و  به ...

این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما .

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

   نویسنده: سانیتا سالگا

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥ - بيتا