دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
دنيای شاد بچه‌ها

مهمترين خبرم، قبولي برادر كوچكم در دانشگاه آزاد تهران جنوب، مهندسي صنايع گرايش تكنولوژي صنعتي / پاره وقت آزاد مهندسي برق قدرت ساوه و دانشگاه سراسري مهندسي تعمير و نگهداري هواپيما كه كلي مزايا منجمله حذف سربازي رو بهمراه داره. البته اول كمي ناز ميكرد و ميخواست صنايع رو بره ولي مجابش كرديم كه اين يكي خيلي بهتره.

همونطور كه گفته بودم دوشنبه نامزدي خواهر دوستم تو تالار نگار پاسداران بود، خيلي خوش گذشت، دوستامو ديدمو و كلي حرف زديم. البته جاي چند تاشون خالي بود، فكر كنم امسال بازم چند تا جشن خوب داشته باشيم، انشاءالله كه هميشه به شادي و جشن بگذره.

راستي اون ني ني گولوي كوچولويي كه حرفشو ميزدم داره كم كم آبي زير پوستش ميره و مامانش ازش راضيه آخه ظاهرا دوروزه كه برگشته خونه خودش. منتظريم يه كم ديگه بزرگ بشه تا همگي بريم خونشون ديدن ايلياي گل.

خودمونيما اين وبلاگ گردي كل وقت آدمو ميگيره، تازه من كه كلي صفا ميكنم وقتي وبلاگ صدفو ميخونمو و ميبينم انقدر حوصله داره و مطالب جالبي رو براي بقيه ميذاره تا همه استفاده كنن. صدف جون خسته نباشي.

ولي يه چيزي كه خيلي برام جالبه دو تا وبلاگ خيلي خوبيه كه باباي يلدا (بابای فردا) و باباي درسا (داستان زندگي) مينويسن. ميدونين كه نوشتن انقدر عاشقانه راجع به بچه يه كمي از طرف مردا بعيده. ولي اين دو تا دوست خوب خيلي خوب حق مطلب رو ادا ميكنن. اميدوارم هميشه و همه جا عاشق و شاد باشن.

و اما كيان و كيارش

همچنان در حال خوردن آنتي بيوتيكككككككككككك.

راستش كم كم دارم كلافه ميشم آخه مگه ميشه دو تا بچه از خردادماه كه پاشونو گذاشتن مهد كودك همش درحال خوردن دارو باشن. حالا تازه خوبه اين از اون مهداي نمونه اس كه حالا حالا جا نداره. بعضي وقتا پشيمون ميشم ولي وقتي ميبينم ميان خونه و كلي چيزايي رو كه ياد گرفتن به من ميگن (منجمله چند تا فحش بد كه تبديل شدن به خيارشور و انگور و ..... چه مناسبتي) كلي حال ميكنم.

راستش وقتي با روانشناس صحبت كردم ميگفت طبيعيه كه بچه چيزائي رو از محيط ياد بگيره. مهم اينه كه شما چطور باهاش برخورد كنين.

داشتن با هم بازي ميكردن كه يهو ديدم هي بهم ميگن خيلي بدي، چند روز اول خوشحال شدم گفتم كاش در همين مرحله بمونه ولي بعد ديدم بهم ميگن بچه بد بيدور (بيشعور)، بازم به روم نياوردم تا اينكه تبديل شد به بچه بد بيدور احمخ (احمق)

واي ديگه قيافه من خيلي ديدني بود، ناصر بيچاره كه از طرز لهجشون خنده‌اشم گرفته بود ولي سعي ميكرد بروي خودش نياره، ولي خودتون ميدونين كه دو تا بچه سه سال و دوماهه كه تازه به دنياي بيرون راه پيدا كردن چقدر از گفتن و تكرار كردن چيزايي كه دور و برشون گفته ميشه لذت ميبرن.

خلاصه دوتائي شديم معلم اخلاق و تا تونستيم سعي كرديم ذهنشونو منحرف كنيم يا به حرفاي ديگه اي تشبيه كنيم.

الان خيلي بهتر شدن ولي ميدونم كه وقتي اون عصبانيت از دست همديگه بهشون دست ميده ممكنه بازم شاهد همچين حرفائي باشم. سعي ميكنم خونسرد بمونم ولي خوب بعضي اوقات ديگه موقع تنبيه شدنه. مثلا خوراكيي رو كه دوس دارن بهشون نميدم يا تام و جري براشون نميذارم كه ببينن. ديگه چه كنم.

اگه شما دوستاي خوبم راههاي ديگه اي دارين لطفا دريغ نكنين. منتظر نظراتتون هستم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٥ - بيتا