دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
يه خبر خوبببببببببببببببب

امروز خبردار شدم يكي از همكارام مامان شده، كلي حال كردم، آخه خودشم خيلي بچه دوسته و فكر ميكنم از اوناس كه خيلي سر بچه وسواسي بشه، البته اميدوارم كه اينطور نشه ولي هرچي هست قدمش خير باشه و به زندگيشون بركت بيشتري بده.

تازه يكي ديگه از همكارامم ماه ديگه فارغ ميشه، خلاصه امسال كلي ني ني داريم. ني ني ماه آينده يه دخمل نازه، ان شاءالله كه اونم راحت زايمان كنه و بچه صحيح و سالمي به جمعشون اضافه بشه.

پريروز هم رفته بودم ديدن يكي ديگه از همكارام كه خانمش خرداد ماه فارغ شده بود، كلي هوس دختر كردم انقدر ماه بود كه نگو، يه دختر خوشگل چشم و ابرو مشكي اسمشم مهرسا خانمه، ناصر هم با بچه ها بعدا به جمعمون اضافه شد كه از وقتي پا گذاشت تو خونه من و اون هي ميدويديم دنبال كيان و كيارش كه يه وقت بلائي سر مهرسا نيارن، آخرشم طاقت نياوردن و كيان پاي اونو طوري كشيد كه گفتم شكست، كيارشم با دستش زد تو سرش كه بچه گريش دراومد، به ناصر گفتم واي اگه توي اين سن سر اينا هوو بياريم چي ميشه، بايد همش بچه رو بذاريم روي كمد كه دست اين دو تا وروجك بهش نرسه.

اين چند روزه خبر خاصي نبود جز همون روزمرگي‌هاي هميشگي، بازم دلم به همين خبرائي كه از دوستام ميشنوم خوشه، بدجوري تو خونه خودمو زنداني كردم، نميدونم چرا اصلا فكر خودم نيستم.

تقريبا هر روزه از همكارام خبر دارم، وقتي صداشونو ميشنوم انگار دنيا رو بهم ميدن.

الانم كه دارم مينويسم خورش كدو بادنجانم هم حاضر شده يه كم ديگه هم برنجم دم ميكشه، كم كم هم سرو كله ناصر پيدا ميشه، برم كه خيلي كار دارم

*************************

یک جمله خوب

بازی زندگی آن نیست که تاس خوب بیاورید، بلکه تاس بد را خوب بازی کنید.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا