دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
مهمونی تموم شد

بالاخره ديشب جشن تولد بچه‌ها رو برگزار كرديم و همه چي به خوبي پيش رفت، كلي كادو و كلي هم پول جمع شد كه بايد بريزم به حسابشون آخه خيلي هم تو قرعه‌كشي بدشانس نيستن، تو قرعه‌كشي بانك كشاورزي كيارش 20 هزار تومن و ناصر 5 هزار تومن برنده شده بودن.

امروز كه از خواب پاشدم فكر كردم چقدر زود همه چي يكنواخت ميشه، زماني در آرزوي ازدواج با اوني كه آرزوشو داري، زماني آرزوي شنيدن كلمه مامان و بابا از زبون بچه‌اي كه ميتونه گرمابخش يه زندگي مشترك باشه، تا چشم بهم ميزني ميبيني داري پير ميشي و حالا نميدوني كه واقعا از روزهاي زندگيت لذت بردي يا نه؟؟؟؟؟..........

آرزوهائي كه داشتي برآورده شده يانه؟؟؟؟؟؟؟

وفتي به آدما فکر نکني، وقتي تنهاشون بذاري، وقتي احساس کمبود کنن و تو اصلا بهشون فکر نکني....
وقتي گرسنشون نگه داري، وقتي ضعيفشون کني،
فکر ميکنن ، باور کن فقط فکر ميکنن....
فکر ميکنن و بعد انديشمند ميشن....
و بعد از انديشمند شدن ، آزاده و قدرتمند ميشن...

و تو به همين راحتي باختي !

اون موقع تو رُ خواهند بخشيد....
بهت غذا ميدن و سيرت ميکنن ،
تربيتت ميکنن، تقويتت ميکنن و آزادت ميکنن
آره اونا به همين سادگي ميبخشنت...
و با بخشش و محبت به تو ، تو اين فرصت رُ از دست ميدي که فکر کني و انديشمند بشي، تا آزاده باشي....
باور کن،
آدما اينطور تو رُ مجازات ميکنن
و باور کن تو براي هميشه بنده ي اونا خواهي بود
و هرگز نخواهي فهميد که چه چيزي رُ از دست دادي....
******************

چهار شمع به آرامی می سوختند.
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »

شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنندو عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.  گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»

چهارمین شمع گفت: « نگران نباش تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم من امید هستم. »

چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.  

بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.  ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در كنار هم داشته باشيم.

به اميد آنروز

آمين

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٦ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا