دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
عسلك‌های مامان

وای چقدر خوشحال شدم كامنتاتونو خوندم مرسی از مانی و بيتا و سميه و مخصوصا آقای حميدپور. اون يكی رو نمی‌شناختم.

چند روز پيش به كيارش گفتم اگه اذيت نكنی می‌برمت خونه زنعمو (زنعموی من با ما تو يك طبقه هستيم و طبيعتا چون از زمان تولد پسرا اينجا هستيم خيلی اونا رو دوست دارن بچه‌ها هم همينطور) يادت باشه به كيان چيزی نگی‌ها آفرين پسر خوبم. اونم كه داشت با لگوهاش بازی می‌كرد همه رو ول كرد اومد نشست پيش منو هر چند وقت يه بار می‌زد به پهلوم كه مامانی بليم (بريم) ننمو (زنعمو)!!!! 

منم هی می‌گفتم باشه صبر كن بابائی بياد كيانو ببره تو اتاق تا اون ناراحت نشه بعد می‌برمت. يهو پاشد رفت دست كيانو گرفت اومد بهش گفت نيانی (منظورش كيان بود) هيشی نگو (تازه انگشتشم بصورت كج می‌ذاره زير دماغش كه يعنی هيس) من بلم (برم) ننمو.

اين پسرای بد هنوزم پوشك می‌شن چون من و پرستارشون تنبلی كرديمو هنوز اينا رو از پوشك نگرفتيم برای همينم تازگيا تا خرابكاری می‌كنن دوتائی ميان ميگن ميسوزه ميسوزه جالبه هر وقت می‌خوايم عوضشون كنيم خودشون می‌دونن حوله‌هاشونو می‌ندازن رو دوششون ميرن دم حموم واميستن.

ديروز كه اينكارو كردن گفتم كيارش مامانی برو تا من بيام عوضت كنم (البته عصبانی بودم چون پرستارشون زيادی بهشون كيوی داده بود و اونم حسابی شكم اينارو راه انداخته بود) يهو كيارش برگشت گفت اصلنم تو عبض (عوض) نكن بابائی عبض كنه خلاصه منم نمی‌دونستم بخندم يا عصبانی باشم ولی خودمونيم اين وروجكا (مخصوصا كيارش) خوب قلق منو بلدن.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٤ - بيتا