دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
آشنائی من و ناصر (۲)

تا اينكه يه روز بهم گفت خانواده ام ميخوان برن خواستگاري بنظر شما برن يا نرن منم كه اصلا فكر نميكردم منظور خاصي داشته باشه گفتم خوب برن، يه كم چپ چپ نگام كرد و مثل اينكه داشت با خودش ميگفت دختر انگار تو اصلا توي باغ نيستي؟؟

عكس العملي نشون ندادم و اونم ناراحت شد و رفت، آخه ميدونين فكر ميكردم خيلي ديدگاهامون با هم فرق ميكنه، اون خيلي معنوي به همه چي فكر ميكرد در حاليكه منم مثل خيلي از دخترا خيلي از مسائل از جمله مسائل مادي برام مهم بود.

ازم ميخواست چادري بشم آخه ميدونين خانواده ناصر يه خانواده اصيل تبريزي هستن كه خيلي مسائل از جمله حجاب براشون مهمه، درصورتيكه من حجاب نداشتم و تازه كلي هم به خودم ميرسيدم و سركار ميرفتم كه اين اصلا مورد پسند پدرش نبود.

بعد از كلي صحبت كردن و كل كل كردن بالاخره به نتيجه رسيديم و خلاصه از سر تصميمش مبني بر با حجاب شدن من منصرف شد و بقيه چيزا هم به خودي خود حل شد.

البته بگذريم كه خانواده منم اصلا موافق نبودن ولي انقدر اومد و رفت و واسطه فرستاد پيش بابا تا اونم راضي شد.

نميدونم خلاصه چي شد و خدا چكار كرد كه مهرش به دلم نشست و خلاصه بعد از كلي مخالفت خانواده ها ما به عقد هم در اومديم.

و رفتيم تا زندگي نوئي رو با هم آغاز كنيم. يه زندگي پر از تلخي و شادي و قهر و آشتي و حرفاي اينو و اون

اينا رو گفتم تا فكر نكنين زندگي زناشوئي خيلي ساده و آسونه بلكه پيچيدگي‌هائي داره كه وقتي در متنش قرار بگيري شايد يه وقتائي احساس كني داري كم مياري ولي هميشه اون عشقه كه برنده ميشه يعني وقتي آدم طرفشو با دل و جون دوست داشته باشه پاي همه مشكلاتشم واي ميسته.

زندگي يک آرزوي دور نيست؛ زندگي يک جست و جوي کور نيست. زيستن در پيله پروانه چيست؟

زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست گوش کن !

دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند.

جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را!

زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست.

پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست.

هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست.

زندگی یه بازی نیست، عمر عزیز ماست.
می دونیم که با آن چه کار میخوایم انجام بدیم؟
آیا تا به حال به معنای واقعی اون فکر کردیم؟
آیا از هر لحظه عمر خودمون حتی موقع سختی ها ، لذت بردیم؟
عملکرد ما در مقابل فرصت های بدست آمده چه بوده؟
باید بدونیم که توانایی ما همیشه کامل نیست، گاهی ترس و تردید راه رو سد میکنه و عادات بد رو در ما ایجاد میكنه.
اگه حالا بدونيم که تا یک ماه دیگر بیشتر زنده نیستیم، وقت باقيمونده رو چه خواهیم کرد؟
حرفی برای گفتن داریم؟
دلمون برای کسی تنگ میشه؟
پس بیایید قدر همه ی این لحظات رو بدونیم شاید فرصت کوتاه تر از تصور ما باشه .

 واسه اينه كه ميگن:

راه عشق سخت است و دشوار
هنگامی که عشق تو را به اشارتی فرا می خواند
رهرو عشق باش
عاشق شو
تیغ های نهفته عشق، تو را خسته می کند
نوای عشق چنان تند باد شمال در باغ
رویاهای تو را آشفته می کند
اما عاشق شو.

جبران خلیل جبران

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا