دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
آشنائی من و ناصر

با خوندن وبلاگ نيلوفر (نيلوفر و مهدي) و بهار عزيز (در انتظار وصال) به روزهاي گذشته برگشتم.

واي كه جووني چه شور و حالي داره.

 بهارجون اميدوارم هرچي زودتر به دلدارت برسي و از انتخابت پشيمون نشي.

 نيلوفر جون براي تو هم در كنار مهدي عزيز روزهاي خوشي رو آرزو ميكنم.

احساس كردم دلم ميخواد بنويسم، به گذشته برگردم و برگهاي اونو ورق بزنم و تو رؤياهاي خودم سير كنم.

انگار همين ديروز بود، يكي از روزهاي خوب خدا كه باباي ناصر (سرهنگ بازنشسته ارتش كه بعنوان حسابدار در كارخانه ما فعاليت ميكرد) اونو آورد تو كارخونه و بعنوان مهندس مكانيكي كه تازه درسش تموم شده به مديرعامل شركت معرفيش كرد. اونم پست مدير تداركات شركت رو داد به ناصر و خلاصه منو ناصر همكار شديم.

خيلي بچه مثبت ++++++ بود، تا اذان ميگفتن ميدوئيد براي نماز، با ته ريشي كه داشت يه كم حزب اللهي بنظر ميرسيد، اما اصلا اينطور نبود، خيلي اهل كار بود و حسابي سرش بكار خودش گرم بود. خلاصه بگم مثل خيلي از مردا (كه بايد ببخشن) خاله زنك نبود.

من و يكي از همكارام خيلي بهش ميخنديديم، نميدونم چرا حس خوبي بهش داشتم با اين حال كه اصلا تو نخ خيلي كاراش نبودم اما فكر ميكردم اون خيلي منو تحت نظر داره، البته نظر همكارمم همين بود.

تا اينكه روز تولدم شد و ديدم اونم همراه بقيه بچه ها هديه و كارتي گرفته و توي اون برام آرزوي بهترينها رو كرده بود.

تازه يه كم دوزاريم افتاد، سعي كردم خيلي بهش فكر نكنم ولي نميشد چون خيلي وقتا مي اومد مي شست جلوم و زل ميزد بهم. منم با اين حال كه خندم ميگرفت سعي ميكردم خودمو كنترل كنم.

يه روز يكي از خانما دندون درد گرفت و قرار شد ببرمش درمانگاه نزديك شركت، ناصر پيشنهاد داد مارو برسونه (آخه چون اون خانم مسيرش با اون يكي بود، بعضي روزها با ناصر و باباش مي اومد سركار و ميرفت، بطوريكه من فكر ميكردم شايد سرو سري بينشون باشه) ما هم قبول كرديم وقتي دوستم رفت داخل و من هم پاشدم تا دنبالش برم بهم گفت زشته بشين پيش مهندس تا من برگردم.

خلاصه ناصر اون روز راجع به خيلي چيزا صحبت كرد، زندگي، آينده، ديدگاه من نسبت به زندگي، آرزوهائي كه دارم، چه توقعاتي از زندگي دارم؟؟؟؟؟

ديدم نه بابا مثل اينكه قضيه جديه، خلاصه چند بار ديگه هم با ما تا درمونگاه اومد و حسابي با هم آشنا شديم تا اينكه .........

واي زنگ زدن فكر كنم بچه ها از مهد برگشتن.

بقيه ش باشه برای بعد.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا