دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
تخته سياهی بر ديوار كلاس

سرويس صبح پسرارو از امروز صبح كنسل كردم قرار شد هر روز صبح با ناصر برن مهد، اين دوروز هم بچه‌های بدی نبودن

ولی من خودم همچنان بی‌حوصله و كسلم، اصلا دست و دلم بكاری نميره، تازه ميفهمم از خونه بيرون بودن چه نعمتی بوده، خدا كنه يه همتی پيدا كنم بتونم يه برنامه‌ريزی دقيق برای خودم داشته باشم

 

خدا همين جا در خانه است؛
اين ما هستيم که براي قدم زدن بيرون رفته ايم.
بعضي از بزرگترين هداياي خداوند ، دعاهاي بي جواب است.
زندگي هديه خداست به تو، طرز زندگي کردن تو، هديه ي توست به خدا.

 

همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥ - بيتا