دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
غرغرهای يك بچه پررو

اعتراضات رسمی یک نی نی چهارده ماهه! با تکیه بر ضرب المثل مشهور؛ فلفل نبین چه ریزه، بشکن بریز تو آبگوشت !!!

 

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی پیاز خورده ی غیر پاستوریزه، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشده ات را به سر و صورت حساس من نمالید! plz 

 

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

 

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!

 

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

 

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!

 

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

 

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد.

 

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!

****************

بالاخره سرويس اومد، امروز صبحو ميگم كه قرار بود براي اولين بار سرويس مهد بياد دنبال بچه‌ها، از ساعت 7 صبح بيدار شديمو شروع كرديم به حاضر شدن، يكي يه ليوان شير دادم خوردن تازه بازم صبحونه ميخواستن منم براي اينكه اشتهاشون گرفته نشه (چون تو مهد صبحونه مفصل دارن) ديگه چيزي بهشون ندادم.

ساعت 15/8 سرويس رسيد منم كلي قر زدم چون با پسرا رفته بوديم دم در و كلي سروصدا كردن. تازه چون ديشب خيلي بد خوابيده بودم همش خوابم ميومد بعدم كه اومدم بخوابم ديدم نه نميشه بهتر ديدم يه سري به وبلاگ بزنم.

پنجشنبه اولين روز مهد جديد بود، خيلي بهشون خوش گذشته بود تو همون روز اول كيان كلي ورزش ياد گرفته بود و وقتي اومد خونه ديدم داره با خودش تمرين ميكنه مثل بچه‌ها كلي ذوق كردم. البته ناگفته نمونه خبررسوناي خوبي هم دارم مثل كيارش و هستي خواهرزادم. مثلا فهميدم كيان با يكي دعواش شده، همه رو تو مهد بوس ميكرده، و كلي كاراي ديگه تازه وقتي ساعت دوازده با زنعموم رفتيم دنبالشون معاون مهد ميگفت: اون كوچيكه (منظورش كيان بود) ماشالله خيلي شيطونه. معلوم بود حسابي پدرشونو درآورده بود.

وقتي اومدن خونه انقدر خسته بودن كه ناهار نخورده ديدم كيان يه ور غش كرده كيارش يه ور ديگه، منم بردم گذاشتمشون توي تخت، هنوز نيم ساعت نگذشته بود ناله كيان بلند شد رفتم بالاي سرش ديدم داره تو تب ميسوزه خيلي ترسيدم فكر كردم حتما مريضيش برگشته،‌ آخه اين ويروس جديد دوره‌اش طولانيه، سريع يه شياف تب بر براش گذاشتم و اونم گرفت خوابيد. خدا رو شكر وقتي پاشد خيلي سرحال بود منم چون قول داده بودم ببرمشون پارك ملت (بقول كيارش پارك ميلت) با خواهرمينا رفتيم اونجا. از ساعت 8 شب كيارش قر ميزد كه گشنمه، بريم پيددا (پيتزا) بخوريم.

هزارماشالله انقدر قشنگ 3-4 تيكه پيتزا رو با رعايت كامل آداب غذاخوري خورد كه خواهرم و شوهرش كلي حال كردن. تازه كيانم كه دوباره يه كم تب كرده بود به هواي كيارش و هستي 3 تيكه خورد ولي تو خواب و بيداري.

ديروزم كه جمعه بود بردمشون پارك دم خونه و كلي هم اونجا حال كردن.

خلاصه شدم يه مادر نممممممووووووووونه.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥ - بيتا