دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
كوزه و سقا

از نظراتتون ممنونم ولی خودمونيم ها دارم كم كم ميفهمم بايد چی بنويسم تا خوشتون بياد چون ديدم در مورد اون دو تا متن قبلی نظری نداده بودين ولی اين يكی ....

الان با حال مريض نشستم پشت كامپيوتر چون از روز چهارشنبه نيمه‌شب دارم مريض داری ميكنم اول كيارش بعد هم كيان و ديروز هم خودم به اين ويروس جديده كه همراه با دل‌درد و تهوع و بدن درد هست مبتلا شديم كه اميدوارم هيچكدومتون اينطوری نشيد چون همراه با تب بالاست. اين دو تا فسقلی هم كه هميشه بايد مريضياشون باهم باشه چند روزم از مهد كودك رفتن خلاص شدن ولی امروز انقدر حالم بد بود كه ناصر بردشون مهد و خودشم ساعت ۱۱ صبح برگشت و شروع كرد به پرستاری از من.

راستی بيتا جون اسم پسرا رو مهد جديد نوشتم اگه خدا بخواد از اول تير يعنی پنجشنبه ميبرمشون. البته همه روزا جز پنجشنبه ها سرويس دارن.

خيلی مهد باصفائيه مثل يه باغ بزرگ و پردرخته و بچه ها حسابی كيف ميكنن.

شايد برای اسكيت و شنا هم اسمشونو بنويسم البته برای اسكيت ميگن زوده بايد ببينم چقدر ميتونن خودشونو نگهدارن كه بستگي به نظر مربی داره.

اينم از متن امروز:

شاید این داستان را شنیده اید اما من هر بار که میخوانمش برایم تازگی دارد:
در هند سقایی بود که دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. براي مدت دو سال ، سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت :
«
من از خودم شرمنده ام و از تو پوزش میخواهم چون در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم . به خاطر شکاف های من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.» سقا لبخندی زد و گفت : « کوزهء نازنینم!از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.» در حين بالا رفتن از تپه ، کوزهء شکسته گل هاي باطراوت و زیبای کنار جاده را دید که با گرمای آفتاب ميدرخشیدند وعطر شان همهء فضا را فراگرفته بود. سقا گفت :
«
من از شکاف هاي تو خبر داشتم و ببین چگونه از آنها استفاده کردم؟! من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزئين و عطرآگین ساختم . بي وجود تو ، خانه نمي توانست اين قدر زيباو مطبوع باشد

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥ - بيتا