دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
خاطرات خوب و بد

ديشبم طبق معمول تا ساعت 4 صبح تو رختخواب غلت ميزدم و بيچاره ناصرو از خواب بيخواب كردم، همش فكر.

ديشب خيلي دلم حال و هواي شركتمونو داشت، شركت پتروشيمي برزويه. دلم خيلي برات تنگ شده، آقاي مهندس نوري خدا رحمتت كنه، نور به قبرت بباره، دلم براي تو هم خيلي تنگ شده،‌ براي اون بوي پيپت كه وقتي ميكشيدي معمولا سردرد ميگرفتم، براي اون خنده‌هاي بلندت، براي اون طرز حرف زدنت، براي پيج كردن نامفهومت پشت تلفن كه هيشكي نميفهميد با كي كار داري، براي اون گل آفتابگردوني كه پرينتشو خودت گرفته بودي و روي وايت برد اتاقت نصب كرده بودي، براي ديوان حافظ اتاقت، براي مراسمائي كه به مناسبت روز زن برامون ميگرفتي، براي جشنائي كه واسه شاگرد اول شدن بچه‌هاي همكارا توي ايجاديه برپا ميكردي، براي نشستنت پشت ميز منشيا كه انقدر عاشق كارشون بودي و دوس داشتي خيلي كاراتو خودت بكني، براي صميميتت، براي احترامي كه به خانما ميذاشتي، براي افطاريائي كه ميگفتي خانما بيان تو اتاق خودت و بشينن دور ميز كنفراست، ديگه مثل تو مديرعامل پيدا نميشه، براي همينه كه هر پيشنهاد كاريكه بهم ميشه همش دودلم، نميتونم تصور كنم براي كسي جز تو كار كنم، نميدونم چمه، دلم ميخواد تو اولين فرصت بيام سر قبرت و هاي هاي گريه كنم، ميگن سنگ قبر قشنگي برات ساختن، تصوير مبهمي از سايت آروماتيك چهارم باضافه شعري كه خيلي دوس داشتي، نميدونم تا چه حد درسته، ولي حتما ميام و ميبينمت، دلم ميخواد باهات درددل كنم.

آقاي نوري، باور كن تمام چيزائي رو كه نوشتم از ته ته دلم بود، خيلي دلم ميخواست زمان به عقب برميگشت و هيچوقت ساعت 10 شب 21 فروردين امسال نميرسيد كه دوستم ما.. خبر فوتتو توي سايت بهم بده، چه شب بدي بود، تا صبح فقط اشك ريختم و ناصر نگام ميكرد. توي سايت هم همه شوكه بودن، همه منتظر بودن از سالن ورزش برگردي تا بقيه مراسم توديع يكي از همكارا رو اونجا در كنار هم داشته باشين، ولي نميدونستن شب سياه چه تقديري رو براشون رقم زده، رفتي رو تردميل، خسته شدي اومدي نشستي روي صندلي، بعد هم با سر افتادي روي زمين، به همين راحتي.............. آرزوت مردن توي سايت بود كه بهش رسيدي، خدا رحمتت كنه...........

توي سرويس تا خود شركت اشك ريختمو همكارا نگام ميكردن، ولي فقط من نبودم همه ضجه ميزدن خيلي روزاي بدي بود. واي از اون موقعيكه اومديم فرودگاه تا جنازه رو تحويل بگيريم، واي از روز تشييع جنازه، چه جمعيتي، چه مراسمي، همه درخور شأن خودت بود، توئي كه به فكر همه بودي، خدا رحمتت كنه. وقتي جلوي بيمارستان شركت نفت رسيديم تا تشييعت كنيم از ديدن آقاي مش... رئيس امور مالي سابقمون كه شبونه خودشو از لندن رسونده بود شوكه شديم، جلوتر از همه زير تابوتتو گرفته بود و بلند بلند گريه ميكرد. انقدر اونجا اشك ريخته بود و بيتابي كرده بود كه تصميم گرفته بودن برسوننش تهران.

دلم براي تمام همكاراي خوبم تنگ شده، براي همتون. چه زن، چه مرد، از بس كه محيط خوبي داشتيم، البته بعضي وقتا مشكلاتي پيش ميومد ولي حل ميشد،‌ تازه تو اون برهه چن تا از همكاراي سايت رو هم از دست داديم، يكي از همكارا چن نفر از خانوادشو توي دريا از دست داد، چن نفري مريض شدن و بيمارستان خوابيدن، ازدواج داشتيم، بچه‌دار شدن داشتيم، نامزدي داشتيم، خلاصه همه چي داشتيمو قدرشو ندونستيم .............

آقاي نوري، هروقت دلم برات تنگ ميشه يا اون فيلم ميكس شده عزاداريتو ميذارم و گريه ميكنم، يا چن تا فيلمي كه تو مراسم توديع بعضي از بچه‌ها ازت گرفتم. خدا رحمتت كنه.......

نميدونم چمه، الان ساعت ده دقيقه به سه بعداز ظهر 18 آذره، فكر كنم تا چن دقيقه ديگه اين پستو به وبلاگ اضافه كنم، ولي اصلا حوصله هيچ كار ديگه‌اي رو ندارم، حالم خوب نيست.....................

اينم چن تا عكس از سايت آروماتيك چهارم، بزرگترين آروماتيك دنيا كه به مديرعاملش وفا نكرد تا راه‌اندازيشو ببينه.

مسجد سايت برزويه كه در نوع خودش تو عسلويه بينظيره.

 

 

سايت بعد از آقاي نوري.

 

ماشينا در راه فرودگاه عسلويه.

 

تشييع آقاي نوري در سايت روي دست همكارا. همه شوكه بودن.

 ساختمون اداري سايت كه امكانات خوبي داره.

واييييي

ديروز يه روز شلوغ و پر سر و صدا رو پشت سر گذاشتيم. خاله و دختر خاله ناصر از تبريز اومده بودن خونه مامان ناصر، ما هم چون خيلي دلمون براشون تنگ شده بود تصميم گرفتيم ديروز بريم اونجا، تازه با اينحال كه باز هم طبق معمول تمهيدات لازم رو بكار برده بودم، اين فسقليا انقدر آتيش سوزوندن كه فكر كنم همه سرسام گرفته بودن، چن تا تفنگو باضافه چن تا ماشينائي رو كه خيلي دوس دارن گذاشته بودم تو كوله پشتيشون، كارتون تام و جري كه بصورت دي وي دي بود رو هم برداشته بودم، ولي فقط تا يكساعت آروم بودن، اين بزرگترا بودن كه بجاي كيان و كيارش تام و جري نگاه ميكردن، انقدر ورجه وورجه كردن كه پسر دختر خاله ناصر رو كه كلاس سومه و از اول خيلي مؤدب نشسته بود و اينا رو نگاه ميكرد، از جاش بلند كردن و حسابي سه تائي آتيش سوزوندن، تازه كيان خيلي هم داشت كيف ميكرد كه داره با بزرگتر از خودش بازي ميكنه، ولي اصلا خوب غذا نخورد و فقط شيطنت كرد، تازه اين در حاليكه بود كه هر دو دوز داروشو تو خونه بهش داده بوديم.

توي راه برگشت به خونه هم تا تونستن اذيت كردن تا بالاخره كيارش تو بغلم خوابش برد.

 

كيان و كيارش بهمراه محمد امين

 كيان و كيارش طبق معمول شيرشون سر رفته

ببخشيد كه جديدا پستام خيلي غمگين شده، دست خودم نيست، من اينجا وقتي درددل ميكنم خيلي آرومتر ميشم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥ - بيتا
درد دلای يه مادر خسته و تنها

مرسي از كامنتاتون بايد به چن تاتون جواب بدم، آزاد عزيز باور كنين كه فصلي آپ نميكنم بايد واقعا روحيه و حال و حوصله‌اش باشه، چشم، سعي ميكنم زودتر آپ كنم، مرغ دريائي عزيز از آشنائيتون خوشحالم، ولي آرزو نكن كه مربي يه همچين بچه‌هائي باشي، بعدا برات ميگم، هديه جون نوشته بودي گنگ و مبهم نوشتم، فكر كنم منظورتون از جاي خونمونه، اگه اينطوري درست ميشه بدون كه آدرس دقيق من بعد از بزرگراه نيايش، بلوار آبشناسانه كه انتهاش ميخوره به شهران، راستي بيتا جون متأسفم كه براي بعضيا سوءتفاهم پيش اومد آخه من قبلا از ايلياي خودمون خيلي صحبت كرده بودم فكر نميكردم كسي متوجه نشه، تازه ايلياي تو هم كه بياد وضع بدتر ميشه، خلاصه از همتون ممنونم از آرام، بهانه، دريا، سارا، نيلوفر، سميه، شهرزاد، متولد ماه مهر، مجيد خان كه نميشناسمش، بهار، ثمين جون، و همه دوستاي عزيزم ...........

 

خدايا دلم خيلي گرفته، نميدونم بايد چكار كنم، هركاري ميكنم باهام ارتباط برقرار نميكنه، واييييييييييي........

ميدونين از كجا شروع شد؟؟

تو آذرماه 81 بود كه چن روز كمردرد شديد گرفتم جوريكه نتونستم 3 روز برم شركت، ناصرم تو اون روزا سخت سرماخورده بود جوريكه مامانم مجبور شد چن روز بياد از ما پرستاري كنه، يادمه شب انقدر دل درد بدي هم بهش اضافه شد كه صبح زود با ناصر رفتم بيمارستان خاتم الانبياء  پيش خانم دكتر شوزا قاضي زاده كه فكر ميكنم خيلي هاتون بشناسينش.

من: خانم دكتر نميدونم چمه همه‌جام درد ميكنه؟ دلم، كمرم، كليه‌هام، كبدم، صفرام، ........

خانم دكتر با خنده‌: پس يه سونوي كلي براتون مينويسم با يه آزمايش خون كامل تا ببينيم چتونه؟؟

آزمايشو همونجا داديم، بعدازظهرم رفتم درمانگاه براي سونو، همه اون مشكلاتو براي دكتر هم توضيح دادم، ناصرم بالا سرم وايساده بود، به محض اينكه دكتر دستگاهو گذاشت روي شكمم، گفت خانوم ساك حاملگي تشكيل شده و شما باردارين، تمام مشكلاتتونم مال همونه.

حالا من به ناصر نگاه كن، ناصر به من نگاه كن، جفتي شوكه شده بوديم،‌ باورمون نميشد،‌ خلاصه نفهميدم چجوري با چه حالي از روي تخت اومدم پائينو با ناصر رفتيم بيرون درمانگاه سوار ماشين شديم.

ناصر: اينكه دكتر گفت يعني چي؟؟

من: يعني اينكه من و تو داريم مامان و بابا ميشيم،‌ ديدي بالاخره دعاهامون نتيجه داد، خلاصه با خوشحالي اومديم خونه و اول از همه زنگ زدم خونه مامانم اينا،‌ داداش بزرگم تا شنيد كلي گريه كرد، باورم نميشد مرد گنده به خاطر يه همچين خبري گريه كنه.

خلاصه اونشب نصف تهرون خبردار شدن كه چه خبره، از همكارامم هيچكدومو پيدا نميكردم تا زنگ زدم به بيتا (دنياي بيتا) اونم باورش نميشد و كلي ذوق كرد.

صبح كه رفتم شركت يكي از همكارامو بردم توي بايگاني، آره فريبا جون خودتو ميگم كه وقتي سونو رو نشونت دادم بار اول نفهميدي چه خبره، بعد يهو پريدي هوا و كلي ماچم كردي و بهم تبريك گفتي، يادته؟؟؟

خلاصه كم كم تو همون روز همه همكارامم موضوع رو فهميدن.

رسيديم به اسفند،‌ اين شكم ما بدجوري بزرگ شده بود و بچه‌ها به شوخي ميگفتن بيتا نكنه دوقلو داري؟ راستشو بخواين منم شك كردم، رفتم پيش دكتر خودم و اون يه سونوي ديگه نوشت.

دكتر سونوگرافي:‌ خانم شما سابقه چن قلو زائي تو فاميل دارين؟

من: خودمون نه، ولي تو خانواده همسرم چرا؟

دكتر: تبريك ميگم خانم چون دوتا ساك حاملگي تشكيل شده و شما يه دوقلو دارين، البته هر كدوم تو يه كيسه آب جدا ولي با يه جفت مشترك.

باورتون نميشه كه قيافه من و ناصر چه شكلي شده بود؟ هركي ميديد خنده‌اش ميگرفت،‌ من كه زبونم بند اومده بود،‌ چن بار پرسيدم مطمئنين؟ كه دكتر مونيتورو برگردوند به سمت خودم و هردوتونو نشونم داد. اون موقع من چهار ماهه بودم.

گذشت و گذشت تا رسيديم به 19 فروردين 82 ، با مادرجون و بابا ناصر رفته بوديم سرويس نوزادي ببينيم، موقع برگشتن يه وانت از پشت محكم كوبيد به ماشين ما، نميدونم شما دوتا چقدر دردتون اومد، ولي خودم با شكم رفتم تو داشبورد. (بيتا جون تو شانس آوردی كه سرت خورد به داشبورد)

ناصر رنگش عين گچ سفيد شده بود، يه نگاهي به من كرد و گفت خوبي، با ناله گفتم نميدونم؟؟ مامانمم خيلي هول كرده بود.

خلاصه ناصر از ماشين پياده شد و براي اولين بار عصبانيتشو ديدم، كلي داد و هوار كرد كه اين چه طرز رانندگيه مرد حسابي، اگه بلائي سر بچه‌هام بياد خودت ميدوني و من، يارو هم كه كلي تعجب كرده بود چون بچه‌اي تو ماشين نميديد، اومد جلوي در و يه نگاهي كرد گفت خوبي آبجي، در همين حين هم يه افسر رسيد و شروع كرد به كروكي كشيدن،‌ كه ناصر دوباره حرف بچه‌ها رو پيش كشيد، اون افسرم خيلي تعجب كرد تا اينكه من از ماشين پياده شدم و اوضاع رو ديد و براش توضيح داديم كه من با شكم محكم رفتم تو داشبورد، راستشو بخواين خيلي هم درد داشتم.

افسره گفت حالا كه اينطوره و چون از چهار ماه بيشتره اگه خطري بچه‌ها رو تهديد كرده باشه ديه هم داره، بايد برين پزشك قانوني، خلاصه دردسرتون ندم كه چن روز علاف شديم و اول همه پزشك قانوني و اونا هم گفتن سونوگرافي بايد بشه، اگه جفت كنده شده باشه بايد كورتاژ بشه؟

رنگ و روي من و ناصر واقعا ميتونم بگم عين گچ بود،‌ قبل از خوابيدن رو تخت سونو كلي نذر و نياز كردم، تا بالاخره دكتر گفت: جفت محكم سرجاشه، كيسه آبا هم كاملا سالمن، اين دوتا وروجكم حسابي شيطونن، تازه هردوشونم پسرن. قول ميدم يه تيم فوتبال حسابي برات درست كنن.

آخيشششششششششش خيالمون راحت شد. خدايا بزرگيتو شكر كه اگه بخواي يه كاري بشه، به هرصورتيكه بخواد ميشه.

عسلكاي مامان ميدونم كه خيلي روزا خسته ميشدين چون تو اون روزا ماماني خيلي كار ميكرد، با اين حال كه از فروردين دكتر بهم استراحت مطلق داده بود ولي من تا 9 تير طاقت آوردم، و شما گل پسرا 6 مرداد 82 با عمل سزارين دنيا اومدين. چه پسرائي، مثل دسته گل، چون وزنتونم خيلي خوب بود، كلي تو بيمارستان معروف شده بودين و براي ملاقاتتون ميومدن.

از همون روز اول بهتون شير خشك بيوميل دادن، يادمه به يكيتون نساخت،‌ حالا كدومتون خيلي يادم نيست، اين بود كه نوعشو عوض كردن و شد هومانا كه خوشبختانه به هردوتون ميساخت.

از روز دوم بايد بهتون شير ميدادم البته هنوز چندان شيري نداشتم ولي مجبور بودم يه پرستار اومد و كلي راهنمائيم كرد، كيارش تو خيلي خوب باهام راه اومدي و از همون اول خوب شير ميخوردي، ولي كيان مامان، تو پدرمو درآوردي، هركاري ميكردم نميگرفتي و هي سرتو اينور اونور ميچرخوندي ولي به هر زحمتي بود چن تا مك زدي.

خدايا نميدونم شايد چون كيان شير منو نخورده نتونستم باهاش ارتباط برقرار كنم، يا شايد چون از روز اول با كيارش مقايسه‌اش ميكردم، بايد ميفهميدم كه شما دوتا بچه‌اين با خصوصيات كاملا متفاوت.

روزاي ديگه كه اومديم خونه سعي ميكردم شير دوشيده شده خودمو به جاي شير خشك بهش بدم، البته انقدر كم ميخوردن كه كيارشم از دوماهگي شيرخوردنو قطع كرد. و به اين ترتيب شيرم خشك شد.

تا 40 روز مادرجون (مامان خودم) پيشم بود ولي از وقتيكه مامان رفت خدا ميدونه چقدر بهم سخت ميگذشت شايد بگم بارها و بارها گريه ميكردم وقتي هم كم مياوردم ميرفتم زنعمومو صدا ميكردم كه بياد يكيتونو ساكت كنه تا من به اون يكي برسم. خيلي سخت بود خيلي، الانم كه يادم مياد بدنم ميلرزه، اكثر روزا ناهار نميخوردم، براي شامم تقريبا مجبور بودم صبر كنم تا بابائي بياد و شمارو نگهداره تا من يه چيزي حاضر كنم.

مرخصي زايمان دوقلو هم 5 ماه بود كه من از يكماهش قبل از زايمان استفاده كرده بودم، و بايد از 10 آذر ميرفتم سركار، مونده بوديم شما دوتا رو چكار كنيم، تا اينكه مادرجون قبول كرد تا 6 ماهگي شما ازتون مراقبت كنه چون دلمون نمي اومد بزاريمتون مهد يا دست كسي بسپريم، مامان ميگفت بزارين يه كم جون بگيرن بعد.

مامان عزيزم ازت خيلي ممنونم، خيلي باهام همكاري كردي، اگه نبودي من نميدونستم بايد چكار كنم، جمعه شبا ناصر ميرفت دنبال مامان و چهارشنبه شب برش ميگردوند خونشون بمدت دو ماه تمام.

تازه بنده خدا مامانم آرتروز و كمر درد و زانو درد و هزار و يكجور مشكل داشت ولي از جونش براي هممون مايه ميذاشت. (ميدونم كه به هيچ صورتي نميتونم پاسخگوي محبتات باشم، به اندازه تمام دنيا دوست دارم.)

خلاصه يه روز زنگ زدم به يه مؤسسه براي گرفتن پرستار، فريده رو بهم معرفي كردن، آدرس دادم اومد شركت، گفتم همكاراي ديگمم ببينن، فريبا يادته من و تو و فريده رفتيم تو اتاق آقاي اربابي براي صحبت كردن.

به دل هر دومون نشست، منم عكس بچه‌هارو نشونش دادم و قرار شد از اول بهمن بياد. ازش راضي بودم عليرغم اينكه مشكلات خاص خودشو داشت ولي واقعا به بچه‌ها ميرسيد، جوريكه كم كم ارتباطم با اونا كمتر و كمتر شد و فكر ميكنم واقعا فريده رو بجاي مامانشون دوست داشتن. بعدازظهر ها هم كه ناصر ميومد خونه تحويلشون ميگرفت و به اين ترتيب با باباشونم خيلي اخت شده بودن. منم كه ساعت 7 شب ميرسيدم خونه، خسته و كوفته، انقدري كه يه ذره به شما ميرسيدم و يه چيزي ميخوردمو ساعت 10 شب بيهوش ميشدم.

ميدونم خيلي براتون كم گذاشتم. خيليييييييييي خودمو نميبخشم، اگه راضي ميشدم كارمو كنار بذارم شايد الان انقدر مشكل نداشتم و شايد تو كيان ماماني بيشتر منو دوست داشتي و هي به من بيدور (بيشعور) نميگفتي.

تو اون روزائي كه شخصيت شما داشت شكل ميگرفت و بزرگ و بزرگتر ميشدين حس نميكردم كه بايد مادري كنم، فكر ميكردم همينكه به فكر مادياتتون باشم و نذارم از اون لحاظ كمبودي داشته باشين كافيه، ولي افسوس كه غافل بودم از اينكه بچه بيشتر از هر چيزي به مادرش و به محبتاي مادرش نياز داره، تا خلاء عاطفيش پر بشه، نه اينكه هي به فكر رخت و لباسش باشن و ويتاميناي خارجي بدن اون بخوره.

اين شد كه بازم شروع ميكردم به مقايسه كردن، دوتا بچه از يه پدر و مادر، دوقلو و همجنس هم باشن، اما كيارش يكسره خودشه بمن بچسبونه، ولي كيان هي دوري كنه. طبيعتا گرايش منم به سمت كيارش بيشتر شده بود چون تحويلم ميگرفت اما نميتونستم سمت كيان برم، ديگه چي ميشد از همه طرف نااميد ميشد مي‌اومد سمت من، وگرنه در قاموس كيان مادري به نام بيتا وجود نداشته و نداره. متأسفانه....................

 

دوستاي خوبم، دوستاي گلم، دوستاي اين سرزمين مجازي، از همتون خواهش ميكنم قدر مهر مادريتونو بدونين و تا ميتونين اونو نثار دلبنداتون كنين، اگه ميتونين سركار نرين و بچتونو تو دامن خودتون بزرگ كنين، البته نميشه گفت كه همه دچار مشكل ميشن، ولي خوب يكي هم پيدا ميشه مثل من كه الان نميدونه بايد چكار كنه؟؟ بچش قبولش نداره، نصفه شب اونو نميخواد، بابا رو ميخواد، ميخواد پيش بابا بخوابه، بابا غذاشو بده، بابا ببرتش دستشوئي، بابا ببرتش مهموني، باباش آب بده، باباش شير بده، همش باباششششششششش ...........

دارم سعي ميكنم بهش نزديكتر بشم، فقط از خدا ميخوام بهم بيشتر صبر بده، تا بتونم كم محلياشو تحمل كنم و گريه‌ام نگيره.

همين الانم كه دارم مينويسم دعواشون شده رفتم جداشون كنم كيارش ميگه بابامو ميخوام چرا چون از كيان حمايت كردم!!!!!!!!!!

خدايا بهم صبر بده، بهم قدرت بده، خدايا خودت كمكم كن كه بچه‌ام يه موقع دچار عقده حقارت نشه، اعتماد بنفسشو از دست نده،‌ جلوي بچه‌هاي ديگه كم نياره، خدايا چكار كنم؟؟؟؟؟

ادامه داره چون فكر ميكنم هنوز دلم از غصه خالي نشده.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥ - بيتا
جلسه روانشناسي

راستي يادم رفته بود كه گزارش شركت در جلسه روانشناسي مهد رو بنويسم.

جلسه فوق العاده‌اي بود و كل يه سالن از مادرا پر شده بود ولي متأسفانه هيچ پدري شركت نكرده بود، انگار پدرا جزو والدين حساب نميشن كه البته خانم دكتر اسدي از اين مورد خيلي اظهار تأسف كرد، براي همين با ناصر قرار گذاشتيم دفعه بعد حتما با هم بريم، گو اينكه اگر آقايون باشن خيلي سؤالات خصوصي رو كه در اين جلسه مطرح شد و من كلي خنده‌ام گرفته بود، نميشه مطرح كرد. تازه فهميدم واقعا مادرا با بچه‌هاشون چه مشكلاتي دارن. از مشكل پاسخگوئي به سؤالات جنسي بچه‌ها بگيريد تا ميل به اينكه بچه دوست داره نقش شوهر رو براي مادر يا نقش زن رو براي پدر بازي كنه. خلاصه مشكلات خيلي متنوع بود و من اميدوارم در جلسات بعدي بتونم چيزاي بيشتري در اين مورد ياد بگيرم كه واقعا در اين دنياي امروزي كه زمان فرزند سالاريه، آدم بتونه با بچه‌اش درست رفتار كنه.

يكي از چيزهائي كه خانم دكتر روش خيلي تأكيد ميكرد خوندن دو تا مجله بود، يكي مجله كودك كه كاملا در مورد روانشناسي كودكانه و ديگري مجله موفقيت كه فكر ميكنم خيلي ها اين دوتا مجله رو بشناسن. به خاطر همين به همه مادر پدرا توصيه ميكنم خوندن اين دوتا مجله رو پيگيري كنن.

اين خانم دكتر از سال 81 توي اين مهد كودك جلسات ماهانه روانشناسي رو برگزار ميكنه و تا بحال خيلي مشكلات رو حل كرده، به من هم توصيه كرد يه وقت مشاوره بگيرم تا در مورد كيان بيشتر مسئله رو برام بشكافه. منم بدم نيومد با اينحال كه كيان خودش تحت نظر پزشكه، نظر اين خانم دكتر رو هم بدونم.

اين چن تا عكس رو هم ناصر وقتي صبح بچه‌ها رو براي بردن به مهد آماده كرده گرفته. طفلكيا اصلا دلشون نميخواسته پاشن، جالبه كه منم نميدونستم همچين عكسائي رو گرفته، امروز ساعت 3 بعد از ظهر زنگ زد و گفت برو عكساي موبايلتو چك كن بذار تو وبلاگشون. وقتي ديدم كلي قربون صدقشون رفتم. عكسا مال ساعت ۳۰/۶ صبحه.

جلوئي كيارشه، پشت سري كيان. روي خرسشون خوابيدن، ديشبم اون دوتا كتابو براشون خونده بودم كه زير بالششون گذاشته بودن، نميدونم چه جوري سر از پائين تخت درآوردن.

دوتا عكس بعدي هم مال روزيه كه تو مهد كودك قبلي قول داده بودم يه روز پنجشنبه ناهار ببرمشون پيتزا بخورن.

دوقلو انقدر ناشبيه بهم ديده بودين؟؟؟؟؟؟؟

 الهی مامان قربون اون پيتزا خوردنتون بره، تازه انقده اين عسلكای من با ادبن بعد از هر گاز با دستمالم دهنشونو پاك ميكنن. 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥ - بيتا
يك حكايت

آقا رضاي عزيز محيط اينجا زيادم زنونه نيست، دوستاي عزيز (آقايون) هم خواننده وبلاگ هستن ولي كمتر كامنت ميذارن، با اينحال وقتي كامنتاي شما عزيزان رو ميخونم، يادم ميفته كه برزويه‌اي بود و هنوز از ياد دوستان نرفتيم. در ضمن به رئيس بزرگ هم سلام برسونيد، هنوزم مثل سابق ازتون كار ميكشه؟؟؟ شنيدم بهتر شده؟؟

اين ماوالا استاپ هم افاقه نكرد و اين كيارش قلدر با همون طعم بد دائم دستش تو دهنشه، ديگه كم كم داره كفرم درمياد از بس كه هرچن دقيقه يه بار ميگم: كيارششششششششش دستتتتتتتتت.

ديروز آخر سر عصباني شده ميگه ماماني خيلي بيدوري (بيشعوري) منم كه هم خنده‌ام گرفته بود هم عصباني بودم، بروي خودم نياوردم و چپ چپ نگاش كردم كه گفت نه ببگيد (ببخشيد) خيلي بدي،‌ والله هركاري ميكنم اين بيدور احمق از دهنشون نميفته.

اين روزا انقدر كارتون شرك رو ديدم كه ديگه حالم داره بهم ميخوره، كاريشم نميتونم بكنم، هر روز كه ميان خونه بايد حتما كارتون ببينن.

ديروز بعدازظهر خانواده عموم از يه سفر چن روزه به هند برگشتن، كيان و كيارشم كه كاملا متوجه اين غيبت شده بودن (بدليل همسايگي) امروز خودشونو رسوندن خونه اونا و سوغاتياشونو گرفتن.

تازه رقصم ياد گرفتن، كيارش موقع رقصيدن شكمشو مياره جلو و سعي ميكنه اداي دستاي منو در بياره، رقص كيانم بيشتر شبيه تكنو ميمونه، روي هم رفته خيلي بامزه ميرقصن.

سعی ميكنم بزودی چن تا عكس ازشون بذارم.

حكايت زير رو هم بد نيست بخونيد:

***************************

یکی ازمردان صالح نقل میکند که من در مصر آهنگری را دیدم که دست در کوره آهنگری میبرد و آهن گداخته را با دست خود میگرفت و بیرون میکشید و روی سندان میگذاشت ولی حرارت آتش در دست او اثر نمیکرد و او را نمی سوزاند.
با خود گفتم: این از عجائب است، آتش باید بسوزاند؛ حتما" رازی در کار این مرد نهفته است . لذا به نزد او رفتم، سلام کرده و گفتم: تو بی شک از مردان نیک روزگاری و مستجاب الدعوه میباشی، یک دعائی در حق من بفرما.
اوگفت: « آنچنان نیست که تو خیال میکنی»
گفتم: پس چرا آهن گداخته، دست تو را نمیسوزاند؟ مرد ابتدا از جواب دادن خودداری کرد و اشک از چشمانش سرازیر گشت اما هنگامی که اصرار مرا دید، ابتدا آهی از اعماق دلش کشید و در جواب، داستان عجیبی نقل کرد.
او گفت: روزی درهمین دکانی که میبینی زنی آمد که بسیار زیبا بود و من تا آنروز زنی به آن زیبائی و دلربایی ندیده بودم. او بمن عرض حاجت کرد و معلوم شدکه بچه هایش یتیم هستند و گرسنه اند و از سر درماندگی، برای نجات آنها به دکان من آمده است تا بتواند کمکی از من بگیرد.
من که عاشق جمال و زیبائی وی شده بودم گفتم: اگر حاضر باشی با من به خانه ام بیایی تا ساعتی با هم خوش باشیم، در مقابل هرچه بخواهی بتو خواهم داد.
زن با ناراحتی گفت: به خدا سوگند من زنی نیستم که به این کارهای ناشایست رضایت دهم و دامنم را به گناه آلوده سازم.
گفتم: در غیراینصورت بهتر است که از اینجا بروی ؛ و او هم غمگین رفت.
پس از چند روز دوباره بنزدم آمد و باز هم عرض حاجت کرد و من همان جواب را دادم. قدری بفکر فرو رفت و سپس گفت: آنچنان تنگدست و فقیر هستم که چاره ای جز تسلیم در برابر گناه ندارم.
من فوری در دکان خود را بستم که با آن زن به خانه ام بروم. او گفت: بچه هایم گرسنه اند. مقداری غذا بده تا به آنها برسانم. قول میدهم که زود بسوی تو بازگردم.
من ناخودآگاه باو اعتماد کردم، پس برایش مقداری غذا فراهم کرده و بهمراه مبلغی پول اورا روانه کردم. پس از ساعتی بازگشت و با من به خانه ام آمد. من هم درب خانه را قفل کردم.
زن پرسید: چرا چنین کردی؟
گفتم: از ترس مردم.
گفت: چرا از خدای مردم نمیترسی؟
گفتم: خداوند آمرزنده و مهربان است. این سخن را گفته و بسوی او رفتم. دیدم مثل شاخه بید می لرزد و سیلاب اشک بر رخساره اش جاری شد.
گفتم: از چه میترسی؟
او گفت: از خداوند آمرزنده مهربان میترسم. ای مرد! تو را به خدا دست از من بردار و از این چند لحظه زود گذر صرف نظر کن که اگر از این خیال درگذری، ضمانت میکنم که خداوند تو را در دنیا و آخرت نسوزاند.
من که آن حال اضطراب را در او دیده و گفتارش را شنیدم، از قصد خود منصرف شدم و هرچه داشتم به وی دادم و او خوشحال شد و رفت.
همان شب در عالم خواب دیدم که بانوی محترمه ای، که تاجی از یاقوت برسر داشت به نزد من آمد و گفت: ای جوانمرد! خدا بتو پاداش خیر بدهد.
پرسیدم: شما کی هستید ؟!!
گفت: من مادر همان زنی هستم که به نزد تو آمد و تو بخاطر خدا، از او گذشتی و دامن او را لکه دار نکردی. خداوند در دنیا و آخرت تورا نسوزاند.
پرسیدم: آن زن از کدام خاندان است؟
گفت: او از ذریه و نسل رسول خدا (ص) است.
وقتی از خواب بیدار شدم، خیلی خوشحال گشتم و خدا را شکر کردم که بمن توفیق دوری از گناه را عطا کرد...
و از آنروز تا بحال، آتش دنیا مرا نسوزانده است؛ امیدوارم که آتش آخرت نیز مرا نسوزاند.



 
فضائل السادات ص 240

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥ - بيتا