دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
روزهائی كه به سرعت برق و باد ميگذرند

ديروز زنگ زدم و به يكي از كارائي كه دوستم برام جور كرده بود جواب رد دادم، يكي بخاطر ساعت كارش و اون يكي بخاطر اينكه ميگفتن حقوقو سه چهار ماه يكبار ميدن.

پسراي ماماني من خيلي جيگر شدن، كلي شعر ياد گرفتن، از طرف مهد پنجشنبه گذشته افطاري آوردن خونه، توسط پزشك مهد چكاپ شدن، با بچه‌هاي مهد رفتن سرزمين عجائب، بابا اين مهد جديد خيلي كار درسته، تازه از Apple گذشتيم و رسيديم به Bag و Car.

خلاصه از وقتي ميان خونه انگار كه از مدرسه اومدن و بايد كلي بهشون سرويس بديم، تازه هر شب هم بايد وقتي مسواك ميزنن يه دندون رنگ كنن و موقع خواب هم يه ستاره رنگ كنن تا آخر هر ماه جايزه بگيرن. مسواك زدنشونم خيلي بامزه‌اس، اولش كه خودم بايد مسواك بزنم تازه كيارش از خير نخ دندون هم نمي‌گذره چون نسبت به كيان دندوناش بهم چسبيده تره و نخو لازم داره ولي كيان اصلا از اين كار خوشش نمياد و در ميره.

خمير دندونم مخصوص بچه‌ها گرفتم كه چون همش قورت ميدن براشون ضرر نداشته باشه با اين حال بهشون ياد دادم تا خواست بره تو دهنشون سريع اونو بريزن بيرون.

ولي مشكل اساسي كه الان دارم گاهي اوقات خيس كردن جاشونه اونم بيشتر كيارش چون بيشتر آب و شير ميخوره هركاري هم كنيم كه نديم بازم كوتاه نمياد مخصوصا اگه نصفه شب باشه كه خونه رو ميذاره رو سرش.

البته دكتر ميگه تا 5 سالگي ايرادي نداره، تازه وقتي تنبيهشون ميكنم و ميندازمشون تو اتاق براي اينكه لج منو دربيارن (ببخشيد) شُرشُر وسط اتاق ميشاشن و بعد ميوفتن به عذرخواهي كردن.

تازگيا كه ميخوام ناخناشونو بگيرم ميبينم كيارش اصلا ناخن نداره، تازه فهميدم اون موقعيكه همش داره با لباش (اون لباي غنچه‌اش كه الهي مامانش فداش بشه) بازي ميكنه، در اصل داره ناخناشو ميخوره، هر ترفندي هم بكار بردم كارساز نبوده، آخر سر تو كتاب غنچه‌شون براي زهره جون مربي مهدشون نوشتم، اونم برام نوشت كه زياد حساسيت نشون نديد من سعي ميكنم باهاش صحبت كنم و يه راه حل پيدا كنم، خلاصه اين مسئله كمي نگرانم ميكنه.

بچه‌ان ديگه كاريش نميشه كرد فقط از خدا براي من طلب صبر كنيد چون همين الانش بعضي وقتا احساس ميكنم دلم ميخواد از دستشون فرار كنم و برم يه جائي كه كمي آسايش و آرامش داشته باشم مخصوصا وقتيكه با هم دعواشون ميشه و بهيچوجه هيچكدومشون كوتاه نميان.

از كامنتاي شما دوستاي گلم هم خيلي ممنونم كه بهم انرژي ميديد.

الهي عطا کن : آنقدر شادي تا شادابم کند. آنقدر حرکت که نيرومندم کند. آنقدر اندوه که که حالتم را انساني کند. آنقدر شکست که فروتنم کند. آنقدر موفقيت که شوقم را بيشتر کند. آنقدر ثروت که نيازهايم را برآورده کند. آنقدر شور و شوق که آينده نگرم کند.آنقدر ايمان که افسردگي ام را برطرف کند. آنقدر دوست که آرامشم دهد. آنقدر تصميم که هر روزم را بهتر از ديروز کند. 

تا دلتون ميخواد از خداي بزرگ چيزاي بزرگ طلب كنيد هيچوقت به كم قانع نباشيد البته اين نظر ناصره، ولي چند روز پيش تو مراسم شبهاي قدر خودم با گوشاي خودم شنيدم كه يكي از همين آخوندا هم همينو ميگفت. حتي ميگفت مدل و مشخصات دقيقشو هم به خدا بگيد.

************************** 

چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید تا معجزه‌ای شگفت انگیز را متوجه شوید. (این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

- ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
- چهار انگشت باقیمانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.

- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.

- سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است. انگشت های شست می‌توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسانها روزی می‌میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

 -لطفا مجددا انگشت های شست را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که آنها ما را ترک کنند.

-  اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

- انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می‌مانند.


عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می‌مانند.


انگشت شست نشانه والدین است .
انگشت دوم خواهر و برادر .
انگشت وسط خود شما .
انگشت چهارم همسر شما .
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است .

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٢۸ مهر ،۱۳۸٥ - بيتا
سرعت زندگي

متن زير رو يكي از دوستاي خوبم برام فرستاده، ديدم خوندنش شايد خيلي چيزا رو به يادمون بياره، با دقت بخونيد:

*******************

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. .

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . .

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

"براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

                         ( ------------ --------- ---- )

مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.

 در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !

 خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

 اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

                       اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه

*************************

پيشاپيش فرارسيدن شهادت حضرت علی (ع) رو به همه دوستای عزيزم تسليت ميگم و اميدوارم هممون توفيق اينو داشته باشيم كه از اين شبهای احياء نهايت استفاده رو ببريم.

آمين

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٥ - بيتا
مهد كودك جديد

چند روزه انقدر سرم شلوغه (الكي) وقت نميكنم بيام بنويسم، تا اونجا رسيديم كه قرار بود پسرا رو ببرم دكتر روانپزشكشون.

شنبه 8 مهر ناصر مرخصي گرفت و خلاصه پاشديم حاضر شديم و رفتيم، اينكه چقدر اين دو تا وروجك تو ماشين بلبل زبوني كردن و دل راننده رو بردن بماند، چون يه كم زود رسيده بوديم (طبق معمول) از پارك ساعي قدم زنان رفتيم پائين، اين دو تا هم كه پاركو ديده بودنو هوائي شده بودن هي ميگفتن بريم پارك داعي، از دور كه در مطبو ديدن شروع كردن به عقب عقب رفتن كه نميايم و نميخوايمو.

بعد از كلي قول جايزه دادنو و لپ لپ خريدن راضي شدن اومدن تو، ساعت 12 ظهر وقت داشتيم ولي تا بريم تو شد يك ربع به يك، اين دو تا هم كه از همون اول شروع كردن براي مريضاي تو مطب شيرين كاري كردن، هيچكسي هم باورش نميشد دوقلو هستن.

من هميشه به مامانم ميگم كيارش خيلي زود چشم ميخوره واقعاً همينطوره، همينجور داشت با چشاش عشوه ميومد كه يهو ديديم سرشو گذاشت رو پاي ناصر، دست كه بهش زدم ديدم داره از تب ميسوزه، جل الخالق، كم مونده بود بشينم وسط مطب موهاي خودمو بكنم.

خلاصه رفتيم پيش همون خانم دكتر ميرفخرائي كه دفعه قبل كيانو ديده بود، گزارش مهد رو هم بهش دادم اونا رو خوند و خودش گفت فكر ميكنم احتياج به دارو داره كه اونو بايد خانم دكتر امامي كه فوق تخصص روانپزشك كودك و نوجوان هست، تجويز كنه.

من هم كيانو بردم طبقه بالا پيش دكتر امامي، صداش كرد و چند تا سؤال ازش كرد كه جالبه اصلا كيان توجهي به حرفاش نداشت و هي ميگفت اينو ميدي، اونو ميدي، اين چرا اينجوريه، اين چرا اين رنگيه؟؟؟؟؟

بعد از اينكه يه كمي باهاش صحبت كرد و سؤال و جواب كرد گفت بفرستش بيرون. خودم رفتم پيشش نشستم و خلاصه همه چيرو بهش گفتم، اونم خيلي واضح برام گفت كه پسر شما يه بچه بيش فعاله كه اگه دارو مصرف نكنه در آينده دچار مشكل ميشين چه بسا در دوران مدرسه مشكلاتش بيشتر بشه چون اينجور بچه ها قدرت تمركز مغزشون كمتر از بچه هاي عاديه و به همين دليل اصلا حرف گوش نميدن و به شيطنتاشون ادامه ميدن، يه كپسول مينويسم كه گير نمياد ولي درعوض قدرت تمركزشو بالا ميبره و اثرش فقط 5-4 ساعته، 5 روز اول 4/1 صبح 4/1 ظهر و از 5 روز دوم به بعد 2/1 صبح 2/1 ظهر بهش ميدين از عوارض اين دارو هم بيخوابي و بي اشتهائيه (گفتم واي چه مصيبتي نه اينكه اين بچه كلا خيلي خوش خواب و خوش اشتهاس ديگه اينو بخوره چي ميشه). ناصر بنده خدا بعد از سه روز گشتن با چه مصيبتی دارو رو پيدا كرد، براي 14 آبان هم بهمون وقت مجدد داد كه نتيجه رو ببينه.

از روز يكشنبه هم مهد كودك يكسره به ناصر زنگ ميزدن كه بياين و بچه‌ها رو از اينجا ببرين چون پدر مادرا ميگن تا وقتي كيان اينجا باشه بچه‌هاشونو مهد نميارن.

منم كه از چند روز قبل يه مهد كودك خوب پيدا كرده بودم و رفته بودم براي ثبت نام ولي ميگفت جا نداره، براي آبان جا داره، حالا هرچي به مدير مهدشون ميگفتيم بابا جا ندارن گفت من خودم جا باز ميكنم، سرتونو درد نيارم با پارتي بازي مدير مهد توي مهد جديد جا باز شد و تازه تمام شهريه هر دو رو هم براي اينكه حسن نيتشو ثابت كنه بهمون پس داد، ناصر هم روز دوشنبه 10 مهر اونا رو ثبت نام كرد و از 11 مهر ميرن مهد جديد.

شانس من چه مهد خوبي هم هست از همون دم در تحت نظري، تو كه رفتم ديدم تلويزيون مدار بسته گذاشتن و يكسره تمام اطاقا و در ورودي رو چك ميكنن، تازه خودم هم رفتم تو كلاسشون نشستم تا مربيشون اومد بهم گفتن كه مربيشون اصلا از بچه های ساكت خوشش نمياد و عاشق بچه های شيطونه (تو دلم گفتم خدايا شكرت). روز پنجشنبه هم نفري 9 تا كتاب آوردن خونه براشون جلد كنيم، من و ناصر شايد بگم يه چيزي حدود 2 ساعت درگير جلد كردن كتاباي اين وروجكا بوديم، بهش ميگفتم ميبيني تو رو خدا اين فسقليا از حالا چقدر دردسر دارن واي به حال مدرسه رفتنشون.

چيزي كه برام جالب بود كتابي بود به اسم غنچه كه رابط بين مربي و اولياء بچه هست. تمام صفحاتش رنگيه و تمام كلاسا و كارايي كه ميكنن توش ثبت ميشه و هر روز براي ما ميفرستن تا ما هم نظر بديم.

كتاب زبانشون هم خيلي جالب بود هر حرف با يه شكل خاص نمايش داده ميشه كه بايد رنگش كنن، ديروز دوتايي كتاب زبان بدست اومدن خونه كه مامان بايد باهامون كار كني، ديدم صفحه اول با Apple شروع شده القصه وقت افطار بجاي اينكه به ناصر برسم نشسته بودم بين اين دوتا و هي Apple Apple ميكردم اينا هم كه انقدر بامزه تلفظ ميكردن كه نگو سر رنگ كردن سيب هم هركاري كردم حريفشون نشدم با هر رنگي كه دوست داشتن رنگش كردن، البته منم براي اينكه زده نشن چيزي نميگفتم چون ميخواستم علاقمند بشن.

از كتاب غنچه هم فهميدم كه ديروز كلاس كامپيوتر و موسيقي داشتن. كيارش انقدر بامزه ميگه مامان آقاهه ميگه دامپيوتر بعد ميزنه رو كليد.

ولي خدا وكيلي اثر دارو روي كيان بخوبي مشهوده كلي آرومتر شده، سابق اگه بهش دفتر ميداديم براي نقاشي همه رو پاره ميكرد و مچاله ميكرد و خيلي زود دلشو ميزد ولي ديروز حتي ميتونم بگم خيلي با علاقه تر از كيارش نقاشي ميكرد، جالبه دقت هم ميكرد كه از خط بيرون نزنه. خدا اين خانم دكترو عمر بده.

اينجا هم با سرويس ساعت 10/5 بعد از ظهر ميرسن خونه فكر كنم امروز بايد روي Bag كار كنم پس پاشم افطار رو حاضر كنم كه حداقل ناصر بنده خدا بدون غذا نمونه.

دوستاي خوبم نماز و روزه هاي همتون مقبول درگاه حق باشه و انشاءالله همتون حاجتتونو بگيرين. ما روهم فراموش نكنين.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥ - بيتا
اين نيز بگذرد

سلام دوستاي خوبم، از همدلي و همدردي همتون ممنونم، كلي انرژي مثبت گرفتم.

هيچوقت فكر نميكردم كه يه روزي انقدر به وبلاگ خوني و وبلاگ نويسي وابسته شم، ولي فهميدم كه چقدر نوشتن در اينجا آدمو سبك ميكنه و واقعا دوستاي خوبي پيدا كردم كه حس ميكنم دعاهاي خالصانشون كلي كمكم كرد.

درست حدس زدين، خدارو شكر همه چي بخير گذشت.

بعد از كلي دكتر رفتن و نظر اينو و اونو پرسيدن بالاخره دكتر يزدان‌بد جراح عمومي بهمون معرفي شد (كه اتفاقا دوست دوران تحصيل پدرم هستن) بعد از معاينه خيلي دقيق به مامان گفت پاشو بيا از تخت پائين چيزيكه من تشخيص ميدم نه بدخيمه نه احتياج به عمل و بيوپسي داره، در ضمن تشخيص اين مسئله هم با جراح عموميه نه پزشك زنان، هر 6 ماه يكبار هم بيا پيش خودم تا بهت بگم احتياجي به ماموگرافي و چيزاي ديگه هست يا نه؟ و بيخودي به خودت اشعه نده. البته لازم به ذكره كه مادر من اين عكسبرداري رو طبق نظر پزشك زنان هر 6 ماه يكبار انجام ميداد بدليل پلي كيستيك بودن سينه‌هاش. و ايندفعه بخاطر تغيير شكل دادن يكي از كيستها اين شك برانگيخته شده بود كه ممكنه بدخيم باشه. البته بنظر من بايد از اين به بعد بيشتر مراقب بود. بگذريم.

خدايا شكرت، از همه شما دوستاي عزيزم هم كه برامون دعا كردين ممنونم، انشاءالله همتون توي اين ماه عزيز حاجت روا بشين.

خدايا به بركت اين ماه پر فضيلتت همه مريضا رو شفا بده. آمين.

توي اين چند روز كلي درگيري فكري داشتم، اول اينكه جواب آزمايش پسرا رو گرفتم شكر خدا در مورد كيارش براي رماتيسم چيزي نشون نداد، ولي در مورد كيان هموگلوبينش 12.5 بود كه فكر ميكنم يه كمي كمه، و مهمتر از همه مسئله خون در ادرارشه كه بايد دوباره چك بشه. اين بچه چند روز در ميون تب ميكنه هر دكتري هم ميبرم ميگه مهم نيست. ويروسيه. آخه اين شد حرف؟

تو رو خدا اگه دكتر خيلي خوبي سراغ دارين حتما بهم آدرس بدين.

مسئله ديگه مهدكودكه، بقدري اين دوتا مخصوصا كيان توي مهد اذيت ميكنن و با بچه‌ها درگير ميشن كه اكثر پدر مادرا، كيانو ميشناسن چون بقول مسئولين مهد روزي نيست كه يكي از والدين براي شكايت زنگ نزنه يا مراجعه نكنه. البته من فكر ميكنم كه يه كمي غلو ميكنن، درسته من خودم معتقدم كه پسرام خيلي شيطون هستن ولي ديگه از باغ وحش كه در نرفتن. بخدا نميدونين چقدر پريشب گريه كردم بحديكه ناصر عصباني شد و بهم گفت باباجون خب مهدشونو عوض ميكنيم، آخه تو چرا از كاه، كوه ميسازي؟

ديگه نصفه شب احساس ميكردم از بس عصبي شدم دارم سكته ميكنم، همش پوست سرم ميسوخت و يه لحظه حركات مسئولين مهد يادم نميرفت. و حالا اصل ماجرا:

سه‌شنبه رفتم مهد تا گزارش كارشونو براي روانشناسشون بگيرم تا بالاخره بتونه تشخيص بده كيان بيش فعاله يا نه؟ البته مربيشون بنده خدا خيلي سعي ميكرد كه منو ناراحت نكنه ولي بهم گفت يه هفته است كه كيان و كيارشو جدا كرديم تا كيارش از كيان الگو نگيره. باهم اصلا قابل كنترل نيستن. ما اينجا يه صندلي داريم به اسم صندلي فكر، هركي كار بدي بكنه بايد بشينه روي اون و فكر كنه، كه البته كيان در تمام مدت روز مجبوره بشينه رو اون كه اين مسئله هم كلا پنج دقيقه بيشتر طول نميكشه چون اصولا كيان روي زمين بند نميشه. همش در حال بالا و پائين پريدنه، براي خوابيدن باهاش مشكل داريم، نميذاره هيشكي بخوابه، البته يه كمي هم مردم آزاريش زياده مثلا دختر ظريفي هست كه تازه اومده مهد و پدر مادرش خيلي روش حساسن، كيان هم روي اون حساسه تا مياد هرجا كه باشه خودشو ميرسونه به اونو و لپشو همچين ميكشه كه اشك بچه در مياد، وقتي داريم شعر ميخونيم اصلا حاضر نميشه بشينه روي صندلي و ميره زير ميز خودشو مشغول ميكنه، ولي از هوششون هرچي بگم كم گفتم، باورتون ميشه يهو ميبينم همون شعرائي رو كه با بچه‌ها تمرين كرديم و كيان ظاهرا گوش نميداده داره از زير ميز خودش بلند بلند ميخونه . البته بعدش اذعان كرد كه واقعا هردوتاشون خيلي خيلي باهوشن. كه البته خودم اينو از كارها و حركاتي كه ميكنن قشنگ حدس زده بودم.

(تو حاشيه بايد بگم اين خصلت بچم به خودم رفته چون من تا چهارم دبستان تمام مدرسه رو عاجز كرده بودم، توي كلاس همه رو ميخندوندم و پچ پچ ميكردم و نميذاشتم هيشكي درس گوش كنه ولي درعوض تا معلم ميخواست درس بپرسه اولين نفري كه دستش بالا ميرفت خودم بودم، و تا آخرين مرحله تحصيلم هم هميشه شاگرد ممتاز بودم، بقول مامانم هنوز خيلي مونده تا كيان از لحاظ شيطنت به خودم برسه. تازه سر اين مسئله نزديك بود يكي از معلماي كلاس چهارمم از شوهرش جداشه، چون وقتي دعوام ميكرد كه چرا ميخندم، ميگفتم مامانم صبحا به من قرص خنده ميده، يه روز بابا رو خواسته بود مدرسه كه تو رو خدا از اون قرصاي خندتون به منم بدين چون وقتي ميرم خونه انقدر اعصابم از دست بيتا خورده كه همش با شوهرم دعوام ميشه و ميخوايم جداشيم، پدرمم گفته بود اين حرفا چيه خانوم، كدوم قرص؟؟؟؟؟؟ اگه واقعا قرصي هست بگين ما هم بخوريم كه خودمون از دستش كلافه‌تريم. اونم گفته بود فقط بخاطر اينكه فوق العاده درسش خوبه نميتونيم اخراجش كنيم ولي بايد بگم با تمام شيطنتام هيچوقت هم انظباط كمتر از 20 بهم نميدادن كه هنوزم نفهميدم علتش چي بوده؟)

القصه خلاصه اون هي تعريف ميكرد و منم كه همه چي رو خودم خوب ميدونستم داشتم از خجالت آب ميشدم، بعد هم رفتم پيش مدير مهد كه اونم همين شكايات رو دوباره مطرح كرد ولي احساس كردم كه خيلي دلشون ميخواد بچه‌ها رو از اونجا ببرم، چون حرفشون اين بود كه ما در قبال پدر مادر بچه‌هاي ديگه بايد پاسخگو باشيم و اگه خداي نكرده اتفاقي بيفته چكار كنيم؟

خيلي حرفا بود كه دلم ميخواست بهشون ميزدم از جمله اينكه شعر ياد دادن و قصه خوندن و يه سري كارهاي معمولي براي بچه‌هاي آروم كه هنر نيست اگه هنر دارين سعي كنين با اين بچه‌هاي فعال ارتباط برقرار كنين و اونا رو آروم كنين، شما كه ادعا ميكنين مربياتون همشون تحصيل كرده روانشناسي كودك و غيره و ذلك هستن پس چطور اين همه ادعا دارين؟؟؟؟ كه از پس دو تا پسر بچه برنمياين.

البته من به نقش خودم به عنوان مادر در اين زمينه خيلي معتقدم چون اگه خونه بودم و بچه‌هام زير نظر خودم تربيت و بزرگ ميشدن حداقل تا سه سالگي شايد، بازم ميگم شايد الان با اين مشكل روبرو نميشدم، براي همينم از تمام دوستاي خوبم كه بچه كوچيك دارن هميشه ميخوام تا جائيكه ميتونن و اگه امكان داره تا دو سه سالگي بچه كه شخصيتش داره شكل ميگيره سعي كنن زير نظر خودشون باشه كه با مشكلات من مواجه نشن. پرستار و مهد كودك و مادر خود آدمو و مادر شوهر آدم هيچوقت نميتونن اون طوري كه خودمون ميخوايم بچه‌مونو تربيت كنن، بچه عزيزه ولي تربيتش عزيز تره.

خلاصه تا اومدم خونه طبق معمول سر نماز كلي زار زدم بعد هم زنگ زدم به مطب تا وقت زودتري بهم بدن كه قرار شد شنبه ساعت 12 اونجا باشيم. دلم نميخواد بچه‌ها با دارو آروم بشن دوست دارم بدونم بايد چكار كنم، بخدا تموم كارايي رو كه دكتر گفته بود انجام داديم ولي خيلي نتيجه نگرفتيم، البته يه كمي تأثير داشته مثلا همون مورد حرفاي زشتي رو كه تو پستاي قبلي نوشته بودم كه ياد گرفتن اصلا از اون به بعد نشنيدم و فقط وقتي خيلي ناراحتن ميگن خيلي بدي كه ديگه اينم نميتونم ازشون بگيرم بالاخره بايد يه جوري حرصشون خالي بشه؟

شنبه بعد از دكتر ميريم مهد جديدي كه پيدا كردم، البته ميخوام ايندفعه يه كمي از خصوصياتشونو بيشتر توضيح بدم كه از اول بدونن بايد چكار كنن.

برام دعا كنين.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥ - بيتا
همسفر

بشنو همسفر من

از اين قصه تلخ راه دشوار

اي تو تك چراغ اين شب تار

 

اين كه گذشتن از كنار قصه ها نيست

اين كه يه تصوير از سقوط آدما نيست

 

ما بي  تفاوت به تماشا ننشستيم

ما خود درديم اين نگاهي گذرا نيست

 

سفر چه تلخه در امتداد اندوه

حس  كردن مرگ  لحظه  ويراني  كوه

 

همپاي هر بغض  شكستن و چكيدن

از درد غربت بي صدا فرياد  كشيدن

 

بشنو همسفر من

با هم رهسپار راه درديم

با هم لحظه ها  را گريه  كرديم

 

ما در صداي بي صداي گريه سوختيم

ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختيم

 

از  مخمل درد به تن  عشق جامه دوختيم

 تا عجز خود را با هم و بي هم شناختيم

 

تنهايي رفتيم به عجز خود رسيديم

با هم دوباره زهر تنهايي چشيديم

 

شايد  در اين راه اگر با هم بمانيم

وقت رسيدن شعر خوشبختي  بخوانيم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥ - بيتا