دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
مادرم

چقدر عمر لحظه‌هاي شادي كوتاهه،

انقدر كوتاه كه باور نمي‌كني،

از ديروز عصر كه خبردار شدم بايد مادرم بابت غده درون سينه‌اش عمل بشه يه لحظه هم اشكم بند نيومده، نمي‌تونم باور كنم كه يه روز از دستش بدم،‌ خدايا كمكم كن، خدايا در آستانه ماه رمضونت اميد ما رو نا اميد نكن، خدايا مادرم هنوز خيلي جوونه، نذار آرزوي دامادي پسراش به دلش بمونه، خدايااااااااااااااااااااااااااااااااا

اي خداي مهربان،
با تو ميگم، از غم عشق، از غم تنهايي، از غم بي كسي... از غم فكر كردن به نبود يك لحظه مادر.
خدايا، اي خداي مهربون، در اين لحظات سكوت و تنهايي و اميد تنها تو رو مي خونم و تنها تو رو مي جويم.

مي دونم كه تنها با ياد توست كه دل بي قرار بي قرارم آروم مي گيره.
اي مهربون، اي توانا، ميدونم كه صداي منو ميشنوي و ميدونم كه اجابت ميكني.
خدايا از شدت تنهايي و بي كسي اين لحظات، قدرت صحبت كردن ندارم .

خدايا كلماتم خود بخود جاري ميشن و از شدت آلامم ميكاهن.
اما تنها چيري كه منو آروم ميكنه ياد تو، ياد تو و اميد به بزرگي توست..

خدايا ديشب براي اولين بار با خلوص نيت، با يه دل شكسته براي سلامتي مادرم نماز حاجت خوندم، خدايا از من نگيرش. خودت ميدوني كه الانم كه دارم مينويسم يه لحظه هم اشكم بند نمياد، از صبح ساعت 6 كه ناصر بچه‌ها رو بلند كرد سرمو از زير پتو در نياوردم كه اشكامو نبينه، چون بقدر كافي از ديشب اعصابشو خرد كردم، هي راه رفتم و گفتم ناصر اگه مامان بره من چكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حتي نتونستم با نوشين خواهرم تلفني صحبت كنم چون از من به مامان وابسته‌تره. خدايا كمك كن نتيجه عمل مثبت باشه، خدايا كاري كن اون غده لعنتي خوش خيم باشه، خدايااااااااااااااااااااااا

دوستاي گلم ببخشيد كه ناراحتتون كردم ولي ديدم تا ننويسم آروم نميگيرم، البته خودم ميدونم كه اينا نشونه افسردگيه، وگرنه چرا بايد تا جواب چيزي مشخص نشده انقدر فكراي بد بكني، خدايا كمكم كن، طاقتشو ندارمممممممممم.

براي مادرم دعا كنيد.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٥ - بيتا
فكر كنم بخير گذشت

سرويس بچه‌ها رسيد و رفتم تحويلشون بگيرم كه ديدم مربيشون داره كلي عذرخواهي ميكنه گفتم چي شده؟

گفت هيچي شرمنده كيارش، كيانو هل داده چشمش كبود شده، ديدم چشم راست بچه درست بالاي پلكش چنان ورمي داره و كبود و خون مرده شده كه اصلا چشمش بزور ديده ميشه، قلبم ريخت كلي ناراحت شدم ولي بروي خودم نياوردم.

وقتي آوردمشون تو تا ازشون پرسيدم چي شده، دوتائي گفتن كه علي كرده حالا اين علي كيه نميدونم ولي چن بار اسمشو از بچه‌ها شنيده بودم، خلاصه با كلي ناراحتي قرار شد فردا ناصر ته و توي قضيه در بياره و درضمن كيانو ببره تا چشمش معاينه بشه، آخه خيلي جاي حساسيه يه لحظه حس كردم اگه بچه‌ام دور از جون كور ميشد چكار ميكردم. هستي خواهرزاده‌امم چند روزه رفته مسافرت وگرنه از طريق اون ميفهميدم كار كي بوده

آخه كيانم، عسلم،‌ جگرم، قربونت برم الهي با اون چشاي نازت كه هزارتا حرف با آدم داره و فقط احساس ميكنم كه خودم ميفهمم بچه‌ام چي ميگه و چي ميخواد، نميشد تو علي رو گاز نمي‌گرفتي تا اونم هلت نده مادر؟ ديگه از اين كارا نكني‌ها؟

كيان: چشم مامان جون

اينا تقريبا شبيه حرفائيه كه هر روز براش تكرار ميكنم اما كو گوش شنوا؟؟؟؟؟؟؟

خدا اين روزا رو نشون هيچ پدر و مادري نده. آمين

وقتي داشتم متن زير رو ميخوندم احساس كردم واقعاً بعضي وقتا چقدر دلم ميخواد از اين دنياي بزرگسالي استعفا بدم و برگردم به دوران بي خيالي كودكي.

خوش بحال بچه‌ها، چه دنياي پاك و زيبائي دارن.

 

************************

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است .

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم !

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم .

می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو  و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ..

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و  به ...

این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما .

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

   نویسنده: سانیتا سالگا

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥ - بيتا
دنيای شاد بچه‌ها

مهمترين خبرم، قبولي برادر كوچكم در دانشگاه آزاد تهران جنوب، مهندسي صنايع گرايش تكنولوژي صنعتي / پاره وقت آزاد مهندسي برق قدرت ساوه و دانشگاه سراسري مهندسي تعمير و نگهداري هواپيما كه كلي مزايا منجمله حذف سربازي رو بهمراه داره. البته اول كمي ناز ميكرد و ميخواست صنايع رو بره ولي مجابش كرديم كه اين يكي خيلي بهتره.

همونطور كه گفته بودم دوشنبه نامزدي خواهر دوستم تو تالار نگار پاسداران بود، خيلي خوش گذشت، دوستامو ديدمو و كلي حرف زديم. البته جاي چند تاشون خالي بود، فكر كنم امسال بازم چند تا جشن خوب داشته باشيم، انشاءالله كه هميشه به شادي و جشن بگذره.

راستي اون ني ني گولوي كوچولويي كه حرفشو ميزدم داره كم كم آبي زير پوستش ميره و مامانش ازش راضيه آخه ظاهرا دوروزه كه برگشته خونه خودش. منتظريم يه كم ديگه بزرگ بشه تا همگي بريم خونشون ديدن ايلياي گل.

خودمونيما اين وبلاگ گردي كل وقت آدمو ميگيره، تازه من كه كلي صفا ميكنم وقتي وبلاگ صدفو ميخونمو و ميبينم انقدر حوصله داره و مطالب جالبي رو براي بقيه ميذاره تا همه استفاده كنن. صدف جون خسته نباشي.

ولي يه چيزي كه خيلي برام جالبه دو تا وبلاگ خيلي خوبيه كه باباي يلدا (بابای فردا) و باباي درسا (داستان زندگي) مينويسن. ميدونين كه نوشتن انقدر عاشقانه راجع به بچه يه كمي از طرف مردا بعيده. ولي اين دو تا دوست خوب خيلي خوب حق مطلب رو ادا ميكنن. اميدوارم هميشه و همه جا عاشق و شاد باشن.

و اما كيان و كيارش

همچنان در حال خوردن آنتي بيوتيكككككككككككك.

راستش كم كم دارم كلافه ميشم آخه مگه ميشه دو تا بچه از خردادماه كه پاشونو گذاشتن مهد كودك همش درحال خوردن دارو باشن. حالا تازه خوبه اين از اون مهداي نمونه اس كه حالا حالا جا نداره. بعضي وقتا پشيمون ميشم ولي وقتي ميبينم ميان خونه و كلي چيزايي رو كه ياد گرفتن به من ميگن (منجمله چند تا فحش بد كه تبديل شدن به خيارشور و انگور و ..... چه مناسبتي) كلي حال ميكنم.

راستش وقتي با روانشناس صحبت كردم ميگفت طبيعيه كه بچه چيزائي رو از محيط ياد بگيره. مهم اينه كه شما چطور باهاش برخورد كنين.

داشتن با هم بازي ميكردن كه يهو ديدم هي بهم ميگن خيلي بدي، چند روز اول خوشحال شدم گفتم كاش در همين مرحله بمونه ولي بعد ديدم بهم ميگن بچه بد بيدور (بيشعور)، بازم به روم نياوردم تا اينكه تبديل شد به بچه بد بيدور احمخ (احمق)

واي ديگه قيافه من خيلي ديدني بود، ناصر بيچاره كه از طرز لهجشون خنده‌اشم گرفته بود ولي سعي ميكرد بروي خودش نياره، ولي خودتون ميدونين كه دو تا بچه سه سال و دوماهه كه تازه به دنياي بيرون راه پيدا كردن چقدر از گفتن و تكرار كردن چيزايي كه دور و برشون گفته ميشه لذت ميبرن.

خلاصه دوتائي شديم معلم اخلاق و تا تونستيم سعي كرديم ذهنشونو منحرف كنيم يا به حرفاي ديگه اي تشبيه كنيم.

الان خيلي بهتر شدن ولي ميدونم كه وقتي اون عصبانيت از دست همديگه بهشون دست ميده ممكنه بازم شاهد همچين حرفائي باشم. سعي ميكنم خونسرد بمونم ولي خوب بعضي اوقات ديگه موقع تنبيه شدنه. مثلا خوراكيي رو كه دوس دارن بهشون نميدم يا تام و جري براشون نميذارم كه ببينن. ديگه چه كنم.

اگه شما دوستاي خوبم راههاي ديگه اي دارين لطفا دريغ نكنين. منتظر نظراتتون هستم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٥ - بيتا
طعم گس رژ لب

مرد کلید را به در می اندازد . زن پشت سرش می آید .
-
چه خوونه ی نازی داری مهندس !
مرد کلید را سر جا کلیدی آویزان می کند . کفش هایش را در می آورد .
-
لطفا کفشاتو در بیار . من رو فرش نماز می خوونم .
زن خم می شود تا بند کفشش را باز کند . پوزخندی می زند و با دست به ران مرد می زند .
-
تو نماز هم می خوونی ؟؟! بابا جون مهندس این کارا با هم جفت و جور نمی شه ها !
مرد دستش را در موهایش می برد . کمی مکث می کند .
-
چیزی می خوری برات بیارم ؟!
زن کفشش را گوشه ای می اندازد . شالش را در می آورد .
-
نه . جون تو مزاحم نمی شم . بیا یه دقه بشین .
مرد به طرف آشپزخانه می رود . در یخچال را باز می کند .
-
می شه لطفا به من نگی مهندس . من مهندس نیستم . خواهش می کنم !
زن روی مبل لم می دهد . پایش را روی میز می گذارد .
-
حالا چرا شاکی می شی ؟! خب چی صدات کنم ؟! عزیزم خوبه ؟!
پارچ آب از دست مرد رها می شود . زن از روی مبل بلند می شود . به طرف آشپزخانه می رود .
-
چی شد ؟! پاشو تا دست و بالت رو نبریدی ! شما مردا فقط ...
مرد از روی زمین بلند می شود . با عصبانیت به زن نگاه می کند .
-
اگه می خوای امشب مهمون من باشی منو کاوه صدا کن . فقط کاوه !
زن از آشپزخانه بیرون می آید . دکمه های مانتو اش را باز می کند . تاپ سفید نازکی پوشیده . موهایش را باز می کند و روی شانه هایش می ریزد . مرد از آشپزخانه بیرون می آید . به زن نگاه نمی کند . به طرف اتاق خواب می رود . زن دنبالش می رود .
-
حالا چه عجله ای داری ! بیا یه دقیقه بشین . یه گپی بزنیم بعد ... .
مرد روی تخت می نشیند . کتاب را از روی میز کنار تخت بر می دارد .
-
تا چند صفحه کتاب نخوونم خوابم نمی بره .
زن روی تخت کنار مرد می نشیند . خودش را به مرد می چسباند . کتاب را از دست مرد می کیرد .
-
امشب که نباید بخوابی . تا دم صب بیداریم !
مرد کتاب را از دست زن می گیرد .
-
می شه بری اون طرف تر . گرمای تنت اذیتم می کنه !
زن نگاهی به مرد می اندازد . بلند می شود . رو به آینه ی کنار تخت می ایستد . زیر چشمی به اتاق نگاه می کند . مانتو و روسری روی جالباسی کنار اتاقا . لوازم آرایش روی میز . عطر نیمه پر هوگو باس کنارتر .
-
زنت رفته مسافرت ؟! چه جوری پیچوندیش ؟!
مرد سرش از توی کتاب بیرون می آورد . نگاهی به زن می اندازد .
-
تو فکر می کنی من احمقم ؟!
زن عطر را برداشته و به مچ دستش می زند و بو می کند .
-
آره که احمقی ! اگه نبودی که الان به جای کتاب خووندن ... .
مرد کتاب را روی میز می گذارد .
-
یه جایی خووندم فقط احمقا عاشق می شن و فقط دیوونه ها ازدواج می کنن . پس من هم ... .
زن مچ دستش را به طرف مرد دراز می کند .
-
زن خوش سلیقه ای داری . خیلی خوش بو ه !
مرد به زن توجهی نمی کند . دوباره کتاب را بر می دارد . باز می کند و روی پایش می گذارد . سرش را بالا می آورد .
-
خب مگه دوست داشتن گناهه ؟! دوسش داشتم . ولی اون نه ! اول ها چرا ... ولی بعد نه !
زن انگار اصلا حواسش به مرد نیست . به طرف جالباسی می رود . مانتو ها را بر می دارد و به خودش می گیرد .
-
قهوه ای بهم میاد ؟! راستی چی گفتی ؟!
مرد کتاب را روی تخت پرت می کند . زن به طرفش بر می گردد . نگاهی به او می اندازد . دوباره مانتو ها را به خود می گیرد .
-
دیگه داشت دیوونم می کرد . هر روز یه ادای تازه ! شده بود عروسک دست دکترها ! هر چی می گفتم من خودت رو دوست دارم انگار نه انگار که صدای منو شنیده باشه ! می گفت به نظرت گوشه ی لبم چین چین نیفتاده ؟! گوشه ی چشمم چی ؟! خسته شده بودم . از بوی ماسک های روی صورتش حالم بهم می خورد . از طعم رژ لب هم متنفرم . چرا حتما باید لب رو بوسید ؟!
زن مانتو ها را روی جالباسی آویزان می کند . به طرف او می آید . کتاب را از روی تخت بر می دارد . روی تخت می نشیند .
-
خب من رژ لبم رو پاک می کنم تا تو حالت بد نشه !
زن قهقهه ای می زند و روی تخت ولو می شود . مرد کنارش می خوابد .
-
می گفت شو هر هم شوهر های مردم . نمی دونم چرا ! لابد اون ها بلد بودن زن هاشونو از لب ببوسن ولی ... . خب من بلد نبودم ولی می توونستم پیشونیش رو ببوسم با تمام وجودم . حاضر بودم ساعت ها لبم رو به پیشونی اش بچسبونم ولی اون نمی خواست . دیگه حتی منو هم نمی خواست . می گفت حالش از من بهم می خوره !
زن دستش را در موهای مرد می کند .
-
ای بابا ! شوهر من هم وقتی می خواس بذاره بره از این زرا زیاد می زد !
مرد دست زن را می گیرد .
-
چن سالته ؟!
- 23 .
چطور ؟!
مرد از روی تخت بلند می شود .
- 10
سال از تو بزرگتر بود . شاید اون هم می خواس مثله شوهر تو ... . ولی من نذاشتم .
زن نیم خیز می کند و رو به مرد می نشیند .
-
می شه عکسشو ببینم ؟!
مرد دست زن را می گیرد .
-
آره . بیا .
با هم به انباری توی زیرزمین می روند . زن مدام این طرف و آن طرف را نگاه می کند . مرد به سمت کمد می رود .
-
حالا چرا این قدر عکساشو قایم کردی ؟! خب یباره می سوزوندیشون !
مرد بی توجه به زن در کمد را باز می کند . زن بالا می آورد . جیغ زنان از پله ها بالا می رود . مرد آرام در کمد را می بندد.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥ - بيتا
دوست واقعي

سلام بعد از چند روز برگشتم آخه نبودم، ميدونين يكشنبه حول و حوش ظهر يكی از همسايه‌ها در زد و گفت از اول خيابون ريختن و دارن ماهواره‌ها رو جمع ميكنن، منم كه خيلی ترسيده بودم گفتم تو رو خدا ميشه مال ما رو هم جمع كنين كه گفت نميشناسه كدومه آخه روی پشت بوم ما حدود ۳۰ تا ديش بود، شانسی كه داشتم اين بود كه عموم و پسر عموم كه با هم تو يه طبقه هستيم خونه بودن و خلاصه رفتن دو تا ديش و ۴ تا ال ان بی ما رو هم آوردن پائين، حالا فكر كنين منی كه تو اين مدت بيكاری تو خونه انقدر به ماهواره وابسته شدم تا شب چی كشيدم.

ولی از اونجائيكه مهد پسرا از روز سه‌شنبه تا شنبه تعطيل بود تصميم گرفتم اين چند روزو برم خونه مامانم اينا كه اتفاقا خيلی هم خوش گذشت و بچه‌ها هم كه تو آپارتمان فرصت جم خوردن ندارن كلی چرخ بازی و آب بازی و گل بازی كردن.

ديشب كه برگشتيم فهميديم بععععللللله روز سه‌شنبه ۶۰-۷۰ نفر ريختن تو شهرك ما و خوشبختانه تو اين ۶ تا بلوك ۶  طبقه هيچ ديشی پيدا نكردن و با كلی تشكر رفتن.

ناصر ديشب رفت پشت بوم و ديد دو نفر در حال نصبن اونم كوتاهی نكرد و رفت يكی از ديشها رو برای من نصب كرد.

نميدونم با اين برنامه های مزخرف تلويزيون تا كی ميخوان به اين كاراشون ادامه بدن.

از فردا دوباره روز از نو روزی از نو، بچه‌ها كه ميرن مهد، من و چند تا از دوستام هم دوشنبه نامزدی دعوتيم كه خوشحالم بعد از چند وقت ميبينمشون.

راستی دوباره تصميم گرفتم برم سركار و به چند تا از دوستامم سپردم، تا خدا چی بخواد.

برام دعا كنيد

**********************

دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تو را ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکند و منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥ - بيتا
شوهر نمونه

لازمه مطلب پست قبلي رو تصحيح كنم. ديروز با چند تا از بچه‌ها رفتيم عيادت همون دوستم، بچه‌اش 800/1 كيلو بود با اينحال توي دستگاه نرفته بود. حيوونكي انقده كوچولو بود كه نگو، تازه پوشكم اندازه‌اش نبود براي همين توي ملافه و پتو پيچيده بودنش، تازه خدا بهشون خيلي رحم كرده بود چون ظاهرا خطر خونريزي مغزي از بغل گوش دوستم رد شده بود.

خدايا شكرت كه اين يكي هم بسلامت زايمان كرد.

**********************

تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند. موبايل يكي از آنها زنگ مي زند. مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند. همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند.

مرد: بله بفرماييد.

زن: سلام عزيزم منم باشگاه هستي؟

مرد:سلام بله باشگاه هستم.

زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟

مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر.

زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم.

مرد:چنده؟

زن:شصت هزار دلار

مرد:باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه.

زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره.

مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش.

زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم.

مرد:خداحافظ.

مرد گوشي را قطع ميكند مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره ميشوند.

بعد مرد مي پرسد: اين گوشي مال كيه؟؟؟

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥ - بيتا
قصه درويش

امروز ظهر خبردار شدم اون همكارم كه قرار بود اواخر شهريور سزارين بشه، ديروز ظهر يه پسر 200/2 كيلوئي زائيده. البته ظاهرا به دليل مسوميت حاملگي زايمانش جلو افتاده. باز خدا رو شكر كه براي خودش و بچه‌اش اتفاقي نيافتاده، خيالم راحت شد.

حالا مونده اون يكي همكارم كه ميشناسيدش آره دنياي بيتا رو ميگم انشاءالله كه اونم صحيح و سالم ني‌ني‌گولوي نازشو بغل بگيره و حس قشنگ مادري رو تجربه كنه.

*******************

درويشی قصه زير را تعريف می کرد :

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود .
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد .
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند .
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت اين کار شما تروريسم خالص است.
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت : آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسندجهنم جای اين کارها نيست ! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد.
وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت :
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٥ - بيتا
تصور كن

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم صدایی ها، پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره، نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاش رو روی مین جا نمی زاره
همه آزاد آزادند همه بی درده بی درداند
تو روزنامه نمی خونی نهنگ ها خوکشی کردند


جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصورکن پر از لبخند آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آزادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلوت پر می شه از سربه


تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است
تمام جنگ های دنیا شدند مشمول آتش بست
کسی آقای عالم نیست برابر با هم اند مردم
دیگه سهم هر انسانی تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥ - بيتا
تولدی ديگر

امروز رفتم و به يكي از همكارام كه بارداره و گفته بودم تا آخر شهريور زايمان ميكنه سرزدم و سيسموني بچه‌اشو ديدم، خدائيش خيلي همه چي قشنگ و ناز بود طوريكه هوس كردم يه بار ديگه بچه‌دار شم البته از نوع دخترش. (خيلي خوب، ميدونم دارين بهم بد و بيراه ميگين)

راستي پارسا كوچولو هم ديشب متولد شد و نذاشت باباش بره سايت، هه هه هه هه.

 اين هم يه انشاء جالب، بخونيد و بخنديد:

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ٌّ چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كار كنم و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزخانه مي گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حامله است و پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين اندازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد!! در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم!! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هي به من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد، پدرم عصباني مي شود! در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي عيدي جمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند. پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير.
.....
من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من .

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٥ - بيتا
پنج قانون خوشبختي:

 

 

1.      Free your heart from hatred.

قلبتان را از نفرت پاک کنید

 

2.    Free your mind from worries.

ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید

 

3.    Live simply.

ساده زندگی کنید

 

4.    Give more.

بیشتر بخشش کنید

 

5.    Expect less

کم تر توقع داشته باشید

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ۳ شهریور ،۱۳۸٥ - بيتا