دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
و خداوند گريه كرد

خداوند گریه کرد، زمانی که بنده اش، آنی که اشرف مخلوقات خواندش، و دردانه جهان خلقت شد، اینچنین کبر و غرور سرتا پای وجودش را گرفت

خداوند گريه کرد، زمانی که بنده ای که خدا خالق آن بود، بر بنده ديگرش ظلم و عناد کرد

خداوند گريه کرد، لحظه ای که بنده ای از بندگانش دل بنده ای دیگر را شکست

خداوند گريه کرد، لحظه ای که آن چه می پنداشت، شد آنچه که هست

خداوند گريه کرد، زمانی که ديد اين بنده همان بنده ای است که با آهنگ سوراسرافيل خاکش را ساخت و اينک بر سر خاک و مال جنگ و خونريزی است

خداوند گريه کرد، زمانی که وجود بی ارزش اين خاک را با روح خداوندی زنده کرد، اما اکنون همان بنده، ارزش روح خداوندی را با وابستگی به هيچ های زمين فراموش کرده است

خداوند گريه کرد، زمانی که اين جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرد، اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود.

خداوند گريه کرد، زمانی که بنده ای که به آن گفته بود: همه شما نزد هم برابريد، اکنون به پول و مال، خود را برتر و قوی تر می داند.

خداوند گريه کرد، زمانی که ديد، عشق داده بودم برای آرامش، دل داده بودم برای سپردن، گل برای هديه، اما اکنون همه چيز، ريا و تزوير و دروغ

خداوند گريه کرد، زمانی که گفته بود، با هم باشيد، به هم عشق بورزيد و از آن لبريز شويد، از آنچه در دنيا به شما دادم برای رسيدن به اصل خود استفاده کنيد، اما همه چيز مصنوعی  شد و ساختگی

خداوند گريه کرد، زمانی که در آن وقتی که به ما داده بود تا در حضورش بنشينيم و درد دل کنيم و فيض عشق بازی با خدا را ببريم، رفتيم و چه نا سالم سپری کرديم

خداوند گريه کرد، زمانی که ديد بر مهر مادری، بی احترامی شد

خداوند گريه کرد، زمانی که ديد 2 برادر برای هم نقشه می کشند که چگونه فريب دهند و به مال و اندوخته ناسالم خود بيافزايند

خداوند گريه کرد، زمانی که به گل و پروانه، آب و خاک، آنگونه که او می خواست ، نگاه نکرديم

خداوند گريه کرد، زمانی که ديد از عقل و پندارمان چگونه استفاده کرديم و برای آنچه خوب است يا بد است و مفهوم آن مطلق و ثابت است، مقلد مشابهان خود شديم، و از آنچه او به ما داده بود ( عقل=استدلال) استفاده نکرديم.

خداوند گريه کرد، زمانی که او را به جای اينکه در محيط ببينيم، در پول و بانک و مال و ثروت مي ديديم، چرا که در نبود اين ها ، او را صدا می کرديم و اگر مشکلی از نبود آنها نداشتيم حتی اسمش را به لب نمي آورديم.

خداوند چه صبری دارد!

اگر روزی از توقعات خود، از ما سئوالی کند، به راستی ما چه می گوييم ؟

الهی به فضل و رحمتت بر ما قضاوت کن، نه به عدلت چرا كه اگر بخواهي به عدلت قضاوت كني، واي بر مااااااااااااا................

**************************

شب آشیان شب زده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به ناکجا
مرا بخانه ام ببر


کسی بفکر عشق نیست
کسی بفکر ما شدن
از آن تبار خود شکن
تمامه ای و بغض من


از این چراغ مردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن


چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست


مرابخانه ام ببر
ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره میزنم
که شب ترانه ساز نیست


مرابخانه ام ببر
که عشق در میانه نیست
مرابخانه ام ببر
اگرچه خانه خانه نیست


از این چراغ مردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن


چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
 

...و خدا زن را از پهلوي چپ مرد آفريد

 

آري خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد ،
نه از سر او تا فرمانرواي او باشد ،
نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد ،
بلكه از پهلوي او تا برابر با او باشد ،
و از زير بازوي او تا مورد حمايت او باشد ،
و از نزديكترين نقطه به قلب او تا معشوق و محبوب او باشد.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
آخرشه.....

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه كليه خطهاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل‌ها اشغال ميشه و پر ميشه از كلمات:

از اينكه رجوندمت پشيمونم ..

من رو ببخش ..

تو را عاشقانه مي پرستيدم

يا مراقب خودت باش .....


اما ببين توي اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره .........

هميشه عاشقت بودم ولي هيچ وقت بهت نگفتم


پس عشق و محبت را تقديم آنكه دوستش داريم كنيم شايد فردايي دگر هرگز نباشد يا نباشيم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
بازم مريضی ........

امروز اصلا حال و حوصله نداشتم، ديشب كه كلي بعد از سريال نرگس اشك ريختم و تا تونستم براش فاتحه فرستادم.

بچه‌ها هم كه از مهد برگشتن كيارش گفت گوشش درد ميكنه، فهميدم اي داد بيداد بازم يه چيزيش شده خلاصه برديمش دكتر و فهميديم بله گوشش چرك كرده طوريكه دكتر گفت دوروز نذارم بره مهد تا اگه چرك گوشش اومد بيرون قبل از اينكه پرده گوشش پاره بشه برسونمش دكتر. يه شيشه آنتي بيوتيك قوي و 2 تا هم آمپول از اون قويتر داد.

من نميدونم چرا مدل داروها هم عوض شده ديگه از پني سيلين خبري نيست اسماي عجيب غريبي هم دارن، مثل سفيكسيم، سفيكسان، ...... يا آمپول سفترياكسون، خواهشا اگه از اين آمپول جديد چيزي ميدونيد برام بنويسيد.

تازه اين درحاليست كه هنوز هم سرفه‌هاشون خوب نشده بگم خدا اين مهد كودكو چكار كنه، ........

راستي تا يادم نرفته جريان روز يكشنبه رو بگم كه رفتم پيش مشاور، با كلي قربون صدقه برديمشون توي اتاق (چون خيلي مخصوصا كيارش از دكتر ميترسن) فقط شانس آورديم خانم دكتر هم خيلي خوش برخورد و جوون بود هم روپوش سفيد تنش نبود بعد از كلي سوال و جواب راجع به سن من و ناصر و گذشته هامون گفت ميخواد با كيان تنها باشه.

تا خواستيم بريم بيرون صداش دراومد بعد قرار شد دوتائي باهم باشن و ما بريم بيرون كه اونم افاقه نكرد چون دوتائي اتاقو گذاشتن رو سرشون، خلاصه ما نشستيم و خانم دكتر اونا رو بطرف ميزي كه كلي اسباب بازي روش بود و دو تا صندلي هم كنارش بود، راهنمائي كرد منم شروع كردم از شيرين كارياي كيان تو مهد كودك تعريف كردن ولي تمام حواس دكتر به بچه ها بود.

جالبه براي اولين بار تا يه چند دقيقه اي انقدر خوب با هم بازي كردن كه من داشتم شك ميكردم و دكترم ميگفت من كه مشكلي نميبينم تا اينكه يهو كيان مداد كيارشو برداشتو اونم يه گاز گنده از شونه كيان گرفت.

كيان بدو بدو اومد پيش دكتر و با گريه جاي گاز كيارشو نشون داد انگار يه حامي خوبي پيدا كرده باشه اولين بار بود كه ميديدم انقدر از كسي حرف شنوي داشته باشه چون هرچي دكتر ميگفت با كمال ميل گوش ميكرد.

خلاصه كنم نتيجه اين شد كه من و ناصر بايد يه شش هفت ساعتي تو دوره‌هاي خانم دكتر شركت كنيم تا طرز برخورد كردن با بچه‌هاي دوقلو رو ياد بگيريم. بعد هم يه گزارش كتبي از مهد كودك خواست كه كاملا وضعيت كيانو براش تشريح كنن، ولي اون چيزي كه مهم بود اينه كه كيان براي جلب توجه خيلي از كارا رو انجام ميده و  دكتر از  ما خواست كه به مربيش توضيح بديم تا مسئوليت بيشتري به كيان بده و تا اونجائيكه ميشه براي كارهاي خوب تشويقش كنه.

نكته براي همه مادراي عزيز:

جالبه دكتر ميگفت بچه‌ها بايد فرق بين تنبيه و تشويق رو درك كنن، شما نبايد انقدر صبر كنين تا صداشون در بياد و برين سراغشون بلكه وقتي ميبينين دارن كار خوب انجام ميدن بايد تشويق كنين. و اينكه هنگام تنبيه بار عاطفي منتقل نكنين و يا مثلا بگين "خدا الهي منو مرگ بده از دستت راحت شم" بلكه بايد خيلي قاطع و سخت گيرانه يه داد محكم هم بزنين و مثلا بگين كيان كار خيلي بدي كردي برو اونطرف. (با تحكم بدون حالت عاطفي در چهره)

پيشنهاد ميكرد ماساژ دادن هم براي ايجاد رابطه و عاطفه خيلي مؤثره و همينطور شونه كردن موي دخترا قبل از خواب.

روزي نيم ساعت براي بچه وقت بذارين و اون بازيي رو كه دوست داره باهاش بكنين.

القصه خانم دكتر فهميد كه نقش بنده در تربيت بچه‌ها خيلي كم بوده و بيشتر زحمت رو ناصر كشيده و گفت جالبه ما براي آقايون كلاس ميذاريم تا كمي كمك حال باشن حالا بايد رو شما بيشتر كار كنيم تا آقاتون؟؟؟؟؟؟

بابا يكي نيست بگه آخه من چكار كنم؟؟؟؟ مثلا بعنوان نمونه هر شب ساعت 12 بچه‌ها رو براي دستشوئي بيدار ميكنم تا يه وقت تو جاشون بارون نياد،‌ تا وقتي ميرن تو دستشوئي و چشاشون كاملا باز نشده هيچي نميگن، وقتي منو ميبينن كه ميخوام بشورمشون با داد و هوار اونم نصفه شب باباهه رو بيدار ميكنن كه بياد ببرتشون.

بابا من چكار كنم زمانيكه اينا كوچيك بودن و من خسته از سركار ميومدم و ساعت 10 شب بيهوش مي افتادم و واقعا تا صبح هيچي نميفهميدم. اصلا صداي گريه‌شونو نميشنيدم. براي همين با ناصر بيشتر ميجوشن البته نه اينكه منو نخوان خيلي وقتا تا بهشون بوس شب بخير ندم ولم نميكنن. يا زمانيكه چند روز خونه نبودم كيارش تا صبح بهانه ميگرفته.

مي‌دونم كه كار خيلي سختيه ولي دارم سعي ميكنم بيشتر باهاشون ارتباط برقرار كنم شما هم اگه راه حلي داريد دريغ نكنيد.

مرسي

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
پوپك گلدره

زماني كه او را از جعبه جادويي مي‌ديديم، تصورمان بر اين بود كه بازيگر اين نقش يك دختر شمالي است (دنياي شيرين دريا). چند سال بعد كه فيلم سينمايي را ديديم، باز هم تصورمان بر اين بود دختري كه نقش اصلي زن اين فيلم را ايفا مي‌كند، دختري است از اهالي جنوب (موج مرده) ... اما آن دختر باهوش و بااستعداد در عرصه هنر، دختري از اهالي پايتخت بود؛ دختري كه رتبه 54 كنكور دانشگاه سراسري را از آن خود كرده بود.

بازيگري كه حال در بين ما نيست و جامعه هنري كشور را از استعدادهاي خود محروم كرده است. او چگونه رشد كرده بود؟ او در كجا به دنيا آمد؟ تحصيلات او از كجا آغاز و به كجا ختم شد؟ به بازيگري از كجا رو آورد؟ روز حادثه كجا بود؟ و ده‌ها پرسش ديگر..

مردادماه متولد شد، مردم هر شب او را با نرگس در خانه‌هاي خود مي‌بينند، اما او حالا ديگر در خانه‌اش نيست. خودش مي‌گفت: او راست مي‌گفت: مرگ پايان زندگي نيست، اگر پايان زندگي بود، حالا از او نمي‌نوشتيم و به ياد او نبوديم. دلمان مي‌خواست دينمان را به او ادا كنيم. هنرمندي كه براي هنر ايران زحمت كشيد و چه بهانه‌اي بهتر از اين‌كه تولد او را جشن مي‌گرفتيم، تولد او در هشتم مردادماه را...
_ _ _
در يكي از كوچه پس كوچه‌هاي ميدان هروي تهران در يك مجتمع مسكوني، زنگ واحد 303 را مي‌فشاريم. از پله‌هاي مجتمع بالا مي‌رويم، به طبقه سوم مي‌رسيم، با خود مي‌گوييم، به احتمال زياد، وقتي كه در گشوده شود با خانه‌اي بزرگ در منطقه شمال شرقي تهران، بر مي‌خوريم؛ در كه باز مي‌شود، خانه‌اي كوچك و به دور از تجملات مقابلمان است؛ (رها) نوه پنج ساله خانواده به ما سلام مي‌گويد و سپس ، خواهر بزرگ‌تر پوپك؛ مادر باز هم با پيراهن سفيد، به ما خوشامد مي‌گويد و در پايان پدر خانواده، در چهره‌اش كاملا نمايان است كه به اين راحتي‌ها نمي‌تواند، غم از دست دادن دختر را از ياد ببرد. او ته‌تغاري بابا بود و مونس او... زماني كه دختر بزرگ خانواده به خارج از كشور رفته بود، همه چيز پدر و مادر، پوپك بود، اما او هم اين پدر و مادر را تنها گذاشت. مقصر او نيست، بلكه سرنوشت اين گونه رقم خورد. به قول پدر كه مي‌گويد: و سپس مي‌خواند:


هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما



ازدواج پدر و مادر پوپك
پدر مي‌گويد: مادر پوپك از دوستان تحصيلي خواهرم بود. به خانه ما رفت و آمد زيادي مي‌كرد، از آنجا كه به مولانا علاقه
زيادي داشت، پدر هم علاقه‌اي شديد به او پيدا كرده بود. من در مردادماه سال 1342 به خواستگاري همسرم رفتم و در سال 43 ازدواج كرديم. دختر اولم در سال 1346 به دنيا آمد و پوپك هم در هشتم مردادماه سال 1350 به دنيا آمد...
مادر مي‌گويد: پوپك ساعت هشت صبح روز جمعه، هشتم مردادماه در بيمارستان پاسارگاد تهران به دنيا آمد. آن زمان نمي‌دانستم بچه پسر يا دختر است. بگذاريد يك خاطره در مورد نام بگويم. در سال آخر دبيرستان تحصيل مي‌كردم كه دبير ادبياتمان در رابطه با منطق‌الطير، در حال صحبت بود، او مي‌گفت: هدهد راهبر مرغان بود كه نام ديگرش شانه به‌سر و پوپك است و پوپك هم به معناي دوشيزه بودن است. همان زمان به خودم گفتم اگر فرزندي داشته باشم، نام او را مي‌گذارم. زماني كه دختر اولم به دنيا آمد و همسرم علاقه شديدي به نام داشت، از طرفي هم در فصل بهار به دنيا آمد، از اين رو او را به اين نام صدا كرديم، اما زماني كه دختر دومم به دنيا آمد، اين بار نوبت من بود كه برروي او نام بگذارم و آرزوي من برآورده شد.طي هشت ماهي كه پوپك در بيمارستان بستري بود، خيلي از آشنايان مي‌گفتند كه پوپك مانند يك كتاب است كه ما خيلي چيزها از او ياد گرفتيم و اين امر با مرور در زندگي او برايمان رخ داد. من هرگاه طي اين مدت بالاي سرش مي‌رفتم، به او مي‌گفتم ، تو معني نامت را پيدا كردي و هدهدي كه داري راهبري مي‌كني. من بيشتر مواقع او را صدا مي‌كردم و او هم، هرگاه كه نامه مي‌نوشت، با امضا بود.مادر به عكس قاب گرفته دخترش در كنج اتاق نگاه مي‌كند و مي‌خواند:



آرزويم بودي و دادي مرا عشق و اميد
هدهدم گشتي و بر ملك صبا دادي نويد


و در ادامه مي‌گويد: زماني كه اشتباهي مي‌كرد و از دست او عصباني بودم برايش مي‌خواندم:
و او هم مي‌گفت: مامان چه كار اشتباهي كردم كه دوباره اين شعر را برايم مي‌خواني...
مادر مي‌گويد: ، ماموريت پوپك در اين دنيا تمام شده، خدا خواسته كه او برود و من در حال حاضر تنها پوپكم هستم.مادر پوپك، زني عارف است، هر هفته كلاس‌هاي مولانا را بر پا مي‌كند. منطق‌الطير تدريس مي‌كند، عاشق كلام قرآن است و عرفان مولانا را به طور كامل شرح مي‌دهد. شايد به همين دليل باشد كه مي‌گويد: من راضي به رضاي خداوند هستم، اما صبر به من بده كه اين دوري را تحمل كنم.
_ _ _
اگر يادتان باشد، در فيلم‌ها و تصاويري كه از مراسم خاكسپاري پوپك پخش شد، مادر پوپك، هيچ‌گاه پيراهن مشكي نمي‌پوشيد، چرا؟

مي‌گويد: پوپك هيچ‌گاه دوست نداشت كه من پيراهن مشكي بپوشم، او حساسيت شديدي به اين رنگ داشت. شايد بر مي‌گردد به اين اتفاق كه پوپك 15 روزه بود كه پدرم درگذشت و من تا چند سال پيراهن مشكي به تن مي‌كردم. شب اولي كه پوپك فوت كرد، به سوي كمد لباس‌هايم رفتم، دست من به سوي لباس مشكي رفت، ناگهان صداي پوپك را مثل سابق شنيدم كه گفت: به خودم گفتم كه معتقد نيستم كه از پيش ما رفته و در آن وضعيت من بايد به اطرافيان روحيه بدهم؛ از اين رو تصميم گرفتم، كه سفيد بپوشم. سفيد رنگ روشني و رنگ نور است.
_ _ _
شخصيت او چگونه شكل گرفت؛ مادر مي‌گويد: از زماني كه راه افتاد يك بچه دوست داشتني و باهوش بود، چيزي كه باعث تعجب من و پدرش شد، اين بود كه پوپك زبان شيوايي داشت و مسايل را خيلي عجيب و باور نكردني با سن كمش به يكديگر ارتباط مي‌داد؛ در رابطه با تحصيل هم، وضعش اين گونه بود كه دوست نداشت بيست بگيرد، بلكه دلش مي‌خواست با نمرات خوبي سال تحصيلي‌اش را به پايان ببرد و در كنار آن به تئاتر، موسيقي و همچنين در كنار دوستان بودن، هم برسد.يادم مي‌آيد كه در دبيرستان ، چند تئاتر به همراه دوستانش اجرا كرد، كه مورد توجه واقع شد.تحصيلات پوپك در چه مقاطعي بود؟ مادر مي‌گويد: او در رشته رياضي ديپلم گرفت، اما زماني كه مي‌خواست براي كنكور ثبت‌نام كند، به ما گفت: كه مي‌خواهد در رشته علوم انساني امتحان بدهد، از اين رو، يك روز كتاب‌هاي چهار ساله علوم انساني را تهيه كرد و چند ماه پيش از كنكور رو به مطالعه اين كتاب‌ها آورد و بدون اين‌كه يك ساعت معلم داشته باشد و كلاس برود، خود را چهار ماه در خانه زنداني كرد و در دانشگاه سراسري رتبه 54 را آورد. پوپك مي‌توانست رشته حقوق را انتخاب كند، جالب اين‌كه خواهرش هم پيش از او در كنكور سراسري رتبه 56 را آورد و در حقوق دانشگاه تهران قبول شد. اما پوپك مي‌گفت به حقوق علاقه‌اي ندارد، از اين رو در رشته روان‌شناسي باليني دانشگاه تهران پذيرفته شد و در دانشگاه تهران، پايان‌نامه‌اش را در رشته تئاتر درماني نوشت كه سخت مورد توجه قرار گرفت. در همان زمان با اهالي تئاتر آشنا شد و رو به هنر آورد، همان چيزي كه آرزويش بود. من هم هرگاه به پوپك مي‌گفتم: عزيزم تو روان‌شناسي خواندي، بهتر نيست ادامه تحصيل بدهي و به درجه دكترا نايل شوي، او مي‌گفت:
او چگونه رو به بازيگري آورد؟ او با دوستانش در دانشكده هنر، تئاتر را بازي كرد. تئاتري هم به نام 66 در سال 74 بازي كرد كه پوپك در آن تئاتر جايزه اول را گرفت و از او تقدير شد. آن شب در تالار وحدت، او برايمان مايه افتخار شد. بعد از اين تئاتر، او در سكانس‌هايي از مجموعه تلويزيوني بازي كرد كه هيچ‌گاه پخش نشد و نمي‌دانيم كه چرا اين گونه شد؛ سپس در دنياي شيرين دريا بازي كرد، پس از آن در فيلم‌هاي سينمايي موج مرده، آخر بازي، سيندرلا، مجموعه مرواريد سرخ و سپس نرگس..

ادامه تحصيل در آمريكا
مادر پوپك مي‌گويد: پس از اين‌كه جايزه سيمرغ بلورين را به خاطر بازي در فيلم سينمايي از آن خود كرد، او در سال 80 به آمريكا پيش خواهرش رفت، البته قصدش از رفتن ادامه تحصيل بود؛ خيلي‌ها به او گفتند كه حالا زمان مناسبي نيست، تو الان مي‌تواني به پيشنهادات خوبي فكر كني، اما او عزمش را جزم كرده بود كه پيش خواهرش برود. گويا پس از اين‌كه رفته بود پشيمان شده و دايما با ما تماس مي‌گرفت كه نمي‌تواند در آنجا زندگي كند و مي‌خواهد به ايران بازگردد. من، پدر و خواهرش هم به او مي‌گفتيم كه حداقل فوق‌ليسانست را بگير و سپس برگرد، كه او گفت: نه من نمي‌توانم، سپس به بهانه ديدن ما به ايران آمد، چند ماهي بود و دوباره رفت، پس از هشت ماه دوباره به ايران بازگشت و صريحا به ما گفت: كه مي‌خواهم به بازيگري ادامه بدهم.
_ _ _
از مادرش مي‌پرسيم كه او هيچ وقت در رابطه با مرگ صحبت مي‌كرد و به طور كلي نظري در مورد مرگ داشت كه مي‌گويد: بله، او ابتدا از مرگ مي‌ترسيد، اما گويا زماني كه در مجموعه‌اي در اطراف شاهرود در كوير بازي مي‌كرد، در بيمارستاني با پيرزني برخورد كرد كه مردن او را به چشم ديد. به من گفته بود، زماني كه پيرزن جان داد، متوجه شد كه چيزي از بدن او جدا شده، چيزي به شكل روح... احساس كردم، لباس او باقي ماند و روح از بدنش جدا شد. روزي هم در قبري خوابيد كه باعث شد ترسش بريزد، به من گفته بود كه مامان از زماني كه در قبر خوابيدم، ديگر از مرگ نمي‌ترسم.
_ _ _
آيا پدر با بازي پوپك مخالفت مي‌كرد؟ پدر مي‌گويد: نه، من سعي مي‌كردم هميشه به فرزندانم، معنويات را بياموزم. از آنجا كه كارم صبح تا ظهر بود و به دنبال اضافه كاري و ماديات نبودم، وقت بيشتري با دخترانم مي‌گذراندم. مخالف بازي كردن او نبودم، بلكه موافق درست زندگي كردن آنها بودم؛ شايد به همين خاطر بود كه هيچ‌گاه دخترانم، به ماديات توجه نمي‌كردند. هميشه از او مي‌پرسيدم كه تعريف درستي از واژه در كشورمان بيان كند.
پوپك در اين اواخر سعي مي‌كرد، به اطرافيان خود بيشتر از گذشته كمك كند، او به هيچ عنوان به ماديات توجه نشان نمي‌داد؛ شايد درست نباشد بگويم، اما واقعيت است كه به اشخاصي كه كمك مالي نياز داشتند، دريغ نمي‌كرد و اصلا ماديات براي خودش كاملا بي‌ارزش بود. خوشحالم كه او چنين طرز تفكري داشت و با همين طرز تفكر رشد كرد. من اين نوع زندگي را از پدرم به ارث بردم، خود من در بهترين موقعيت مي‌توانستم موسيقي تدريس كنم، حتي بارها به خاطر صدايم از تلويزيون به من پيشنهاد شد، اما من به همان كارهاي آزمايشگاهي‌ام، قانع بودم و دوست داشتم، بيشتر وقتم را با خانواده صرف كنم. شايد به همين علت باشد كه پس از سال‌ها زندگي در تهران يك خانه هفتاد متري دارم و مبلغي ناچيز حقوق بازنشستگي...
_ _ _
شنيده بوديم كه پوپك با اتومبيل شخصي‌اش تصادف كرد، اما پدر اين گونه تعريف مي‌كند. 24 ساعت از پوپك خبري نداشتم، آقايان مقدم و مهام به خاطر اين كه پوپك ده روز مقابل دوربين بود به او 48 ساعت استراحت دادند و پوپك هم در پاسخشان گفته بود: با همسر سيروس مقدم تماس گرفتم كه آيا پوپك سر صحنه است، اما او گفت: ما هم از او خبري نداريم و گوشي همراهش خاموش است. او ساعت ده شب در زمان بازگشت به تهران، با يك پيكان سواري در حال بازگشت بود كه راننده پيكان قصد سبقت گرفتن را داشت، از روبه‌رو هم يك آردي با همين سرعت مي‌آمد، تصادف شاخ به شاخ صورت گرفت و هفت نفر در همان جا، مردند. اتومبيل‌ها مچاله شده بودند. آنها را سريعا به بيمارستان نور رساندند، اما افاقه‌اي نكرد. در بين آنان، تنها پوپك و يك آقاي ديگر زنده ماندند. چند بار پس از تصادف با من تماس گرفتند كه اگر مي‌خواهيد ديه بگيريد، بايد مراحل قانوني سپري شود، از اين روز بايد از راننده شكايت بشود، اما من نه حوصله اين كارها را دارم و نه راننده‌اي زنده است كه از او شكايت كنم. آن راننده هم يك پدر هفتاد ساله دارد كه گويا حالا گرفتار اين مسايل شده است.در نور هم، پوپك را با يك آمبولانس فرستادند تهران، اما قسمت اين بود كه او از ما جدا شود، آن هم پس از هشت ماه... گويا خداوند مي‌خواست صبر ما را امتحان كند. پدر در ادامه از پرستاران به نيكي ياد مي‌كند و از آنان به عنوان فرشتگان نجات نام مي‌برد، اما گله‌هايي از پزشكان دارد.. كه دوست دارد، در اين باره زياد توضيح ندهد، چون فايده‌اي ندارد، پدر در ادامه مي‌گويد: عشق به بازيگري اجازه نداد كه او در آمريكا زندگي كند، من با توجه به استعدادهايي كه از او سراغ داشتم، يقين ‌داشتم كه اگر در آن جا تحصيل مي‌كرد، با مدرك دكتراي روان‌شناسي باليني از آنجا باز مي‌گشت. اما نمي‌دانم چه شد كه او دوباره به ايران بازگشت. پدر در ادامه مي‌گويد: من هم مثل همسرم دلم براي پوپك تنگ شده است، معتقدم كه پوپك پرواز زيبايي داشت و شايد پرواز زيبا كردن، از زندگي زيبا كردن هم مهم‌تر باشد. منظورم اين است كه زيبا مردن هم جزو نعمت‌هاي خداست.
در هشت ماهي كه او بستري بود، به چشم ديديم كه مردم چه طور براي او دعا و راز و نياز مي‌كنند و آرزوي سلامتي‌اش را داشتند. پدر پوپك در پايان از زحمات صدا و سيما و مخارجي كه بابت پوپك متحمل شدند، به ويژه از زحمات آقايان ضرغامي، پورمحمدي و تقدسي قدرداني مي‌كند كه طي اين مدت كمك‌رسان او و خانواده‌اش بودند.وي مي‌گويد: طي مدت هشت ماه، سازمان صدا و سيما هفتاد ميليون تومان خرج دخترم كرد...

_ _ _
و سرانجام پوپك گلدره، فرزند دوم محمدرضا گلدره، در شب تولد رسول اكرم(ص)، در 27 فروردين‌ماه 1385 در حالي كه 34 سال و هشت ماه سن داشت، دارفاني را وداع گفت...




روحش شاد

منبع: مجله خانواده سبز

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
جمعه‌ها

مثل همه جمعه‌ها دلم گرفته بود كه خدا فيلم چپ دست با بازي حميد گودرزي و ليلا اوتادي رو برام فرستاد (توسط زنعموي عزيزم). منم كه ديدم بهترين وقته و از ساعت 6 فيلمو گذاشتم تا با ناصر و بچه‌ها ببينيم، ولي ديدني خودتون كه ميدونيد از دست اين دو تا شيطون هيچكدوم از صحبتاشونو نميفهميديم تا تصميم گرفتيم بفرستيمشون تو اتاقشون تا بازي كنن.

البته خودمونيما بچه‌هاي اين دوره زمونه خيلي باهوش و زرنگن چون دوتائي اعتصاب كردنو و گفتن كه ميخوان فيلمو با ما ببينن، مخصوصا كه اولش يه عالمه تبليغ فيلماي ديگه بود، اونا هم كه عاشق تبليغاتن.

خلاصه اين اولين فيلمي بود كه بعد از ديدن فيلم‌هاي خانه اي روي آب و يه بوس كوچولو به من و ناصر چسبيد و خوشمون اومد. گرچه يه ايراداتي داشت ولي از عشق عميق سامي به سارا كيف كردم. همچين عشقی اونم تو اين دوره زمونه با اين پسرای بيوفا ..... نوبره والله ....

البته ناگفته نماند كه من از بازي هاي حميد گودرزي خوشم مياد ولي دليل خاصي هم براش ندارم كلا بعد از بازيش تو سريال مسافري از هند خيلي كاراشو دنبال كردم.

اين اواخر سي دي خيلي از فيلماي روي پرده به دستم رسيد مثل آكواريوم، چند ميگيري گريه كني، ازدواج به سبك ايراني، آتش‌بس، .... ولي خودمونيما فيلماي ايراني اصلا ارزش ديدن نداره.

اين روزا يه كمي نگرانم چون خيلي تو مهد از دست كيان شاكين خلاصه مجبور شدم از خانم دكتر ميرفخرائي كه روانشناس كودكه وقت بگيرم، يكشنبه 22 مرداد ساعت پنج و نيم بعدازظهر، تصميم گرفتيم با ناصر هر دوشونو ببريم تا ببينيم چه راهكارهايي رو بهمون نشون ميده ما كه از دست اين نيم وجبي نميدونيم چكار كنيم تو رو خدا اگه راهي ميشناسيد براي من بنويسيد.

بيشترين مشكلي كه باهاش دارن اينه كه نظم نداره، اصلا زير بار حرف مربيش نميره، در حاليكه تو خونه خيلي ميخواد نشون بده كه حرفاي منو گوش ميكنه مثلا وقتي اسباب بازياشو ميريزه يا جائي رو كثيف ميكنه موظفه كه همه چي رو سرجاش بذاره ولي نميدونم چرا توي مهد انقدر اذيت ميكنه.

يه مقدار زيادي هم با كيارش ور ميره كه همين اخلاقش باعث شده توي مهد همش بچه‌ها رو اذيت كنه، وسائلشونو برداره، خوراكياشونو بخوره، موقع خواب سرشو از زير پتو مياره بيرون و نميذاره كسي بخوابه. تازه علاقه شديدي هم به بوسيدن بچه‌ها داره.

جالبه چند روز پيش نزديك بوده مربياي مهد از دستش سكته كنن، موقعيكه زمان سوار شدن سرويس بوده براي برگشتن به خونه هرچي گشتن كيانو پيدا نكردن كل اون مهد به اون بزرگي و حياط مثل باغشو گشتن و اصلا به فكرشون نرسيده كه ممكنه كيان از مهد بره بيرون خلاصه آقا رجب نگهبان دم در موقعيكه شازده قصد خروج از مهدو داشته ميگيرتش.

تو خيابونم كه اصلا ترس سرش نميشه همينجوري سرشو ميندازه پائينو ميره جلوي ماشين، الان يه نفر مخصوص كيان گذاشتن كه اونو تا دم سرويس ببره و تحويل بده.

خلاصه هر پنجشنبه كه ميرم دنبالشون با ترس و لرز پامو ميزارم تو مهد و ميگم خدايا ببين امروز بهم چي ميگن.

اين اواخر فكر ميكردم همين روزاس كه عذرشو بخوان آخه گناه نكردن كه..................

همين مسئله باعث شده بود كه يه چند شبي پشت سرهم همش گريه ميكردم دلم خيلي ميسوخت چون هرچي سعي ميكردم ميديدم بازم كار خودشو ميكنه و اصلا اهميتي به حرفم نميده.

مشكل ديگه اينه كه اينا چون دوقلو هستن خيلي با هم مقايسه ميشن كه اصلا خوب نيست ولي چاره‌اي هم نيست وقتي بهشون دفتر نقاشي و مداد ميدم تا كار كنن، كيارش خيلي آروم به نقاشي كشيدنش ادامه ميده درحاليكه كيان اول يه ذره توجهش جلب ميشه بعد خسته ميشه و شروع ميكنه به خط خطي كردن و آخر سرهم كاغذارو سوراخ سوراخ ميكنه. تازه كارش تموم نميشه كه...... يادش ميفته بايد بره سر وقت كيارش و يه كم حرص اونو دربياره.

خلاصه اين دو تا فسقلي دنيائي دارن براي خودشون ولي راسته كه گفتن اوني كه بجه نداره يه درد داره ولي اوني كه داره هزار تا درد ......

با اين وجود بازهم خدايا شكرت، اين دو تا عزيز دلمو به تو ميسپرم. خودت حفظشون كن. آمين

****************************

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
طعم توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند .
"
تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
"
تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.



دکتر علي شريعتي

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
آيا ميدانستيد

آيا ميدانستيد آنهايي که از نظر احساسي بسيار قوي به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند ؟
آيا ميدانستيد که آنهايي که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسي براي مراقبت نياز دارند؟
آيا ميدانستيد که سه جمله اي که بيان آنها از همه جملات سخت تر است دوستت دارم متاسفم و به من کمک کن ميباشد ؟
آيا ميدانستيد که کساني که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتري نسبت به خود بر خوردارند ؟
آيا ميدانستيدکه کساني که زرد ميپوشند از زيبايي خود لذت ميبرند ؟
و آيا ميدانستيد که کساني که لباس مشکي به تن ميکنند نميخواهند مورد توجه قرار گيرند ولي به کمک و درک شما نياز دارند ؟
آيا ميدانستيد که زماني که به کسي کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوي شما بر ميگردد ؟
و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسي بيشتر است ؟
آيا ميدانستيد که اگر چيزي رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد ؟
آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايي مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد ؟
اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسي نياز به چيزي دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوباره به سوي شما باز خواهد گشت.

**********************

هرچی آرزوی خوبه مال تو
هر چی که خاطره داری مال من

سرویس طلا و سکه مال تو
فقط این نصفه هزاری مال من

پارتی و جشن تولد مال تو
کارای سخت اداری مال من

دست و پا و چشم و گوشم مال تو
بقیهَ ش اگر بذاری مال من

هرچی پول در میارم مال تو
هرچی که تو در میاری مال من

افتخار و باکلاسی مال تو
التماس و پاچه خواری مال من

هرچی موسیقی ِ شاده مال تو
کاستای افتخاری مال من

فهم شاخه های گل برای تو
درک لوله ی بخاری مال من !

این شبای پرتقالی مال تو
روزای آب دوغ خیاری مال من

هرچی خواسته ی جدیده مال تو
وعده های خواستگاری مال من

تخت و مبل راحتی برای تو
جنب و جوش و هر فشاری مال من

همه ی کارای دنیا مال من
پس دیگه مونده چه کاری مال تو ؟!

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
با هم بودن

مهم اين نيست که تو اَد ليست مسنجرمون چند نفر اَدد شدن. مهم اينه که تو قلبمون فقط 1 نفر ادد شده باشه که با هم آن بشيم، باهم آرشيو زندگي رو دوره کنيم و با هم آف بشيم. امّا بايد يادمون باشه پسورد دوستيمون رو جوري بسازيم که کسي نتونه هکمون کنه

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
خنده

پيشاپيش روز پدر رو به همه پدرای عزيز تبريك ميگم.

******************

خنده آرام بخشی است که عوارض جانبی ندارد!

*** روزي ملا در حال سخنراني گفت : اي مردم از مسلمانان صدر اسلام ياد بگيريد كه همگي خلبانان كار آزموده اي بودند!!!! يكي از حضار گفت : ببخشيد اون موقع كه هواپيما و خلبان نبوده!!! ملا گفت : خفه! ... پس جعفر طيار كه بوده؟


*** يكي نزد ملا آمد و گفت : ملا به دادم برس ! دست و پام شكسته است.. ملا گفت : چرا ؟ آن مرد گفت : "رفته بودم بالاي درختي از بالا سقوط كردم پايين." ملا هم داروي ضدانگل برايش تجويز كرد! مرد گفت : شكستگي چه ربطي به داروي ضدانگل داشت؟ ملا گفت : چون تو حتماً كرم داشتي رفتي بالاي درخت!


 نصف النهار چیست ؟ همان شام است که در واقع نصف نهار است که برای شام مانده است!

 چه طوری زیر دریایی لر ها رو غرق می کنند؟ یه غواص میره در میزنه !


 خط وسط قرص برای چیه ؟ برای این که اگر با آب پایین نرفت با پیچگوشتی بره !


 به يه تركه می گن چرا سی ديت اينقدر خش داره می گه: آخه زير قسمتهای مهمش خط كشيدم.


 تركه 2000 تومني پيدا مي كنه ميگه ما از اين شانسا نداريم بعد پارش مي كنه.


 از يه ترکه می پرسند: چرا جورابت يه لنگه اش آبيه، يه لنگه اش قرمز؟ ميگه : والله خودمم توش موندم. يه لنگه مثل همينم تو خونه دارم!!!


 ترکه ديش ماهوارشو می ذاره رو پشت بوم روش مينويسه کولر!!.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
بازم عكساي تولد

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
يه خبر خوبببببببببببببببب

امروز خبردار شدم يكي از همكارام مامان شده، كلي حال كردم، آخه خودشم خيلي بچه دوسته و فكر ميكنم از اوناس كه خيلي سر بچه وسواسي بشه، البته اميدوارم كه اينطور نشه ولي هرچي هست قدمش خير باشه و به زندگيشون بركت بيشتري بده.

تازه يكي ديگه از همكارامم ماه ديگه فارغ ميشه، خلاصه امسال كلي ني ني داريم. ني ني ماه آينده يه دخمل نازه، ان شاءالله كه اونم راحت زايمان كنه و بچه صحيح و سالمي به جمعشون اضافه بشه.

پريروز هم رفته بودم ديدن يكي ديگه از همكارام كه خانمش خرداد ماه فارغ شده بود، كلي هوس دختر كردم انقدر ماه بود كه نگو، يه دختر خوشگل چشم و ابرو مشكي اسمشم مهرسا خانمه، ناصر هم با بچه ها بعدا به جمعمون اضافه شد كه از وقتي پا گذاشت تو خونه من و اون هي ميدويديم دنبال كيان و كيارش كه يه وقت بلائي سر مهرسا نيارن، آخرشم طاقت نياوردن و كيان پاي اونو طوري كشيد كه گفتم شكست، كيارشم با دستش زد تو سرش كه بچه گريش دراومد، به ناصر گفتم واي اگه توي اين سن سر اينا هوو بياريم چي ميشه، بايد همش بچه رو بذاريم روي كمد كه دست اين دو تا وروجك بهش نرسه.

اين چند روزه خبر خاصي نبود جز همون روزمرگي‌هاي هميشگي، بازم دلم به همين خبرائي كه از دوستام ميشنوم خوشه، بدجوري تو خونه خودمو زنداني كردم، نميدونم چرا اصلا فكر خودم نيستم.

تقريبا هر روزه از همكارام خبر دارم، وقتي صداشونو ميشنوم انگار دنيا رو بهم ميدن.

الانم كه دارم مينويسم خورش كدو بادنجانم هم حاضر شده يه كم ديگه هم برنجم دم ميكشه، كم كم هم سرو كله ناصر پيدا ميشه، برم كه خيلي كار دارم

*************************

یک جمله خوب

بازی زندگی آن نیست که تاس خوب بیاورید، بلکه تاس بد را خوب بازی کنید.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
عكسای تولد

 

دختر خاله بين پسرخاله هاي شيطون و بلا

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
يك دعای متفاوت

HOO

 

A different kind of prayer

 یک دعای متفاوت

 

Heavenly Father, Help us remember that the jerk who

cut us off in traffic last night was a single mother who worked

nine hours that day and is rhshing home and spend a few

precious moments with her children.

 

ای خدای بزرگ (پدر آسمانی(، کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن کسی که دیشب در خیابان راه ها را بست،

مادر تنهایی بود که آن روز بعد از نه ساعت کار، می راند که با عجله به طرف خانه اش برود تا شام درست کند.

به درس بچه ها برسد، رخت ها را بشوید و چند دقیقۀ با ارزش را کنار فرزندانش بگذراند.

 

Help us to remember that the pierced, tattooed,

disinterested young man who can' t

 make change correctly is a worried 19-year-old college student,

balancing his apprehension over final exams with his fear

of not getting his student loans for next semester.

 

 کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن مرد جوان ژنده پوش بی تفاوتی که تنش را خالکوبی کرده و بدون اینکه هیچ تغییر مثبتی در زندگی‌اش بدهد، شاگرد مدرسۀ مضطرب نوزده ساله ای بود که همۀ حواسش در پی امتحانات نهایی اش بود و می ترسید نتواند

برای ترم بعد وام تحصیلی بگیرد و مخارج تحصیلاتش را بپردازد.

 

Remind us, Lord, that the scary looking bum,

begging for money in the same spot every day

( who really ought to get a job! )

is a salve to addictions that we can only

imagine in our worst nightmares.

 

خدایا به یادمان بیاور که آن آدم بی تفاوتی که هر روز در یک گوشه نشسته(! و گدایی می کند (در حالی که باید کار کند)

اسیر اعتیادی است که ما فقط می توانیم آن را در وحشتناک ترین کابوس های شبانه مان ببینیم.

 

Help us to remember that the old couple walking annoyingly

slow throght the store aisles and blocking our shopping progress are

savoring this moment, knowing that,

based on the biopsy report the got back last week,

this will be the last year that they

go shopping together.

 

کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن زوج پیری که آهسته و با زحمت در راهروی فروشگاه (ضمن سد کردن راه دیگران) قدم می زنند و

از لحظات خود بهترین استفاده را می برند

(اگر چه نتیجۀ آزمایش های هفتۀ قبل زن نشانگر این بود که آخرین سال خرید مشترک آن دو خواهد بود و می خواهند(

که این لحظه های آخر را با هم مزه مزه کنند

 

Heavenly Father, remind us each day that,

of all the gifts you give us, the greatest gift is love.

It is not enought to share that love with those we hold dear.

Open our hearts not to just those who are close to us,

but to all humanity.

 

ای خدای بزرگ (پدر آسمانی) هر روز به یادمان بیاور که از همۀ نعمتهایی که به ما ارزانی داشته ای،

بالاترین آن محبت است.

اگر چه کافی نیست که به عزیزانمان محبت کنیم.

خدایا دلهایمان را بگشا، نه فقط به روی نزدیکانمان، بلکه به روی همۀ انسان ها.

 

Let us be slow to judge and quick to forgive,

show patience, empathy and love!

 

یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم.

ياری مان کن تا شکیبایی، همدلی و مهربانی کنیم.

 

از کتاب یک دعای متفاوت

متن دو زبانه

ترجمۀ زهره زاهدی

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
فكرای بيخود

ترس از مرگ نارواست. زیرا تا آن هنگام که من هستم مرگ نیست و آن گاه که مرگ هست من نیستم. ترس از چیزی که هیچگاه با آن روبرو نخواهم شد نابجاست.

 امروز یه حس غریبی داشتم همش به مرگ فکر میکردم خودمم نمی دونستم چرا؟
با خودم گفتم اگه امروز بهم بگن فقط 2 روز دیگه زنده ام چیکار می کنم؟
نمی دونم از مرگ می ترسم یا نه؟
اصلا زندگی رو دوست دارم؟
تو زندگی دنبال چی هستم؟
تا چه حد به خواسته هام رسیدم؟
رنگ زندگیم چه رنگیه؟
اصلا.............
زندگی چیه؟
عشق چیه؟

مرگ چيه؟
چرا بدنیا اومدم؟
وهزاران سوال بی جواب دیگه.......................
تصمیم گرفتم از امروز جواب این سوالامو پیدا کنم.
شاید به معنای زندگی پی بردم .........



در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه زشتی و زیبایی خود می گذرند
عشق ها میمیرند رنگها رنگ دگر می گیرند
و
فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می مانند

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
مهمونی تموم شد

بالاخره ديشب جشن تولد بچه‌ها رو برگزار كرديم و همه چي به خوبي پيش رفت، كلي كادو و كلي هم پول جمع شد كه بايد بريزم به حسابشون آخه خيلي هم تو قرعه‌كشي بدشانس نيستن، تو قرعه‌كشي بانك كشاورزي كيارش 20 هزار تومن و ناصر 5 هزار تومن برنده شده بودن.

امروز كه از خواب پاشدم فكر كردم چقدر زود همه چي يكنواخت ميشه، زماني در آرزوي ازدواج با اوني كه آرزوشو داري، زماني آرزوي شنيدن كلمه مامان و بابا از زبون بچه‌اي كه ميتونه گرمابخش يه زندگي مشترك باشه، تا چشم بهم ميزني ميبيني داري پير ميشي و حالا نميدوني كه واقعا از روزهاي زندگيت لذت بردي يا نه؟؟؟؟؟..........

آرزوهائي كه داشتي برآورده شده يانه؟؟؟؟؟؟؟

وفتي به آدما فکر نکني، وقتي تنهاشون بذاري، وقتي احساس کمبود کنن و تو اصلا بهشون فکر نکني....
وقتي گرسنشون نگه داري، وقتي ضعيفشون کني،
فکر ميکنن ، باور کن فقط فکر ميکنن....
فکر ميکنن و بعد انديشمند ميشن....
و بعد از انديشمند شدن ، آزاده و قدرتمند ميشن...

و تو به همين راحتي باختي !

اون موقع تو رُ خواهند بخشيد....
بهت غذا ميدن و سيرت ميکنن ،
تربيتت ميکنن، تقويتت ميکنن و آزادت ميکنن
آره اونا به همين سادگي ميبخشنت...
و با بخشش و محبت به تو ، تو اين فرصت رُ از دست ميدي که فکر کني و انديشمند بشي، تا آزاده باشي....
باور کن،
آدما اينطور تو رُ مجازات ميکنن
و باور کن تو براي هميشه بنده ي اونا خواهي بود
و هرگز نخواهي فهميد که چه چيزي رُ از دست دادي....
******************

چهار شمع به آرامی می سوختند.
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »

شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنندو عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.  گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»

چهارمین شمع گفت: « نگران نباش تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم من امید هستم. »

چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.  

بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.  ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در كنار هم داشته باشيم.

به اميد آنروز

آمين

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٦ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
تفاوتهای زن و مرد

حتما همتون موافقيد كه تفاوت هاي زيادي از لحاظ ظاهري و باطني بين زن و مرد وجود داره، پس حالا كه موافقين طنز زير رو بخونين و نظر بدين تا چه حد مطالبش درسته؟؟؟

البته بدون غرض ها

موفقيت:
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد.

يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.

آينده:
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است.

يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.

ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند، ولي تغيير نميكند.

يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.

فيلم كمدي:
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند.

زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.

دست خط:
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ قورباغه" استفاده ميكنند.

زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتهاي آن ميكشد.

حمام:
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود دارد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله.

در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.

خواروبار:
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود.

يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسد مي خرد.

بيرون رفتن:
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است.

وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.

گربه:
زنان عاشق گربه هستند.

مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.

آينه:
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند.

زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان...

تلفن:
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند.

يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.

آدرس يابي:
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد.

مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم."

پذيرش اشتباه:
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند.

آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.

فرزند:
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها.

يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.

لباس شيك پوشيدن:
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد.

يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.

شستن لباسها:
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند.

مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.

عروسي:
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."

اسباب بازي:
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند.

مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.

گل و گياه:
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد.

مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است.

سبيل:
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند.

هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.

اسامي مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند.

اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.

پرداخت صورتحساب ميز:
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند.

وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.

پول:
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد.

يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.

بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند.

هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
تولدت مبارك

عشق ايستادن زير باران در كنار يكديگر نيست
عشق آن است كه در زير باران، يكي چتر شود و ديگري نفهمد كه چرا خيس نشد ؟

عزيز دلم، تولدت ميليون ميليون ...... تا مبارك

بيا شمع ها رو فوت كن تا 1000 سال زنده باشي

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
آشنائی من و ناصر (۲)

تا اينكه يه روز بهم گفت خانواده ام ميخوان برن خواستگاري بنظر شما برن يا نرن منم كه اصلا فكر نميكردم منظور خاصي داشته باشه گفتم خوب برن، يه كم چپ چپ نگام كرد و مثل اينكه داشت با خودش ميگفت دختر انگار تو اصلا توي باغ نيستي؟؟

عكس العملي نشون ندادم و اونم ناراحت شد و رفت، آخه ميدونين فكر ميكردم خيلي ديدگاهامون با هم فرق ميكنه، اون خيلي معنوي به همه چي فكر ميكرد در حاليكه منم مثل خيلي از دخترا خيلي از مسائل از جمله مسائل مادي برام مهم بود.

ازم ميخواست چادري بشم آخه ميدونين خانواده ناصر يه خانواده اصيل تبريزي هستن كه خيلي مسائل از جمله حجاب براشون مهمه، درصورتيكه من حجاب نداشتم و تازه كلي هم به خودم ميرسيدم و سركار ميرفتم كه اين اصلا مورد پسند پدرش نبود.

بعد از كلي صحبت كردن و كل كل كردن بالاخره به نتيجه رسيديم و خلاصه از سر تصميمش مبني بر با حجاب شدن من منصرف شد و بقيه چيزا هم به خودي خود حل شد.

البته بگذريم كه خانواده منم اصلا موافق نبودن ولي انقدر اومد و رفت و واسطه فرستاد پيش بابا تا اونم راضي شد.

نميدونم خلاصه چي شد و خدا چكار كرد كه مهرش به دلم نشست و خلاصه بعد از كلي مخالفت خانواده ها ما به عقد هم در اومديم.

و رفتيم تا زندگي نوئي رو با هم آغاز كنيم. يه زندگي پر از تلخي و شادي و قهر و آشتي و حرفاي اينو و اون

اينا رو گفتم تا فكر نكنين زندگي زناشوئي خيلي ساده و آسونه بلكه پيچيدگي‌هائي داره كه وقتي در متنش قرار بگيري شايد يه وقتائي احساس كني داري كم مياري ولي هميشه اون عشقه كه برنده ميشه يعني وقتي آدم طرفشو با دل و جون دوست داشته باشه پاي همه مشكلاتشم واي ميسته.

زندگي يک آرزوي دور نيست؛ زندگي يک جست و جوي کور نيست. زيستن در پيله پروانه چيست؟

زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست گوش کن !

دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند.

جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را!

زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست.

پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست.

هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست.

زندگی یه بازی نیست، عمر عزیز ماست.
می دونیم که با آن چه کار میخوایم انجام بدیم؟
آیا تا به حال به معنای واقعی اون فکر کردیم؟
آیا از هر لحظه عمر خودمون حتی موقع سختی ها ، لذت بردیم؟
عملکرد ما در مقابل فرصت های بدست آمده چه بوده؟
باید بدونیم که توانایی ما همیشه کامل نیست، گاهی ترس و تردید راه رو سد میکنه و عادات بد رو در ما ایجاد میكنه.
اگه حالا بدونيم که تا یک ماه دیگر بیشتر زنده نیستیم، وقت باقيمونده رو چه خواهیم کرد؟
حرفی برای گفتن داریم؟
دلمون برای کسی تنگ میشه؟
پس بیایید قدر همه ی این لحظات رو بدونیم شاید فرصت کوتاه تر از تصور ما باشه .

 واسه اينه كه ميگن:

راه عشق سخت است و دشوار
هنگامی که عشق تو را به اشارتی فرا می خواند
رهرو عشق باش
عاشق شو
تیغ های نهفته عشق، تو را خسته می کند
نوای عشق چنان تند باد شمال در باغ
رویاهای تو را آشفته می کند
اما عاشق شو.

جبران خلیل جبران

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا
آشنائی من و ناصر

با خوندن وبلاگ نيلوفر (نيلوفر و مهدي) و بهار عزيز (در انتظار وصال) به روزهاي گذشته برگشتم.

واي كه جووني چه شور و حالي داره.

 بهارجون اميدوارم هرچي زودتر به دلدارت برسي و از انتخابت پشيمون نشي.

 نيلوفر جون براي تو هم در كنار مهدي عزيز روزهاي خوشي رو آرزو ميكنم.

احساس كردم دلم ميخواد بنويسم، به گذشته برگردم و برگهاي اونو ورق بزنم و تو رؤياهاي خودم سير كنم.

انگار همين ديروز بود، يكي از روزهاي خوب خدا كه باباي ناصر (سرهنگ بازنشسته ارتش كه بعنوان حسابدار در كارخانه ما فعاليت ميكرد) اونو آورد تو كارخونه و بعنوان مهندس مكانيكي كه تازه درسش تموم شده به مديرعامل شركت معرفيش كرد. اونم پست مدير تداركات شركت رو داد به ناصر و خلاصه منو ناصر همكار شديم.

خيلي بچه مثبت ++++++ بود، تا اذان ميگفتن ميدوئيد براي نماز، با ته ريشي كه داشت يه كم حزب اللهي بنظر ميرسيد، اما اصلا اينطور نبود، خيلي اهل كار بود و حسابي سرش بكار خودش گرم بود. خلاصه بگم مثل خيلي از مردا (كه بايد ببخشن) خاله زنك نبود.

من و يكي از همكارام خيلي بهش ميخنديديم، نميدونم چرا حس خوبي بهش داشتم با اين حال كه اصلا تو نخ خيلي كاراش نبودم اما فكر ميكردم اون خيلي منو تحت نظر داره، البته نظر همكارمم همين بود.

تا اينكه روز تولدم شد و ديدم اونم همراه بقيه بچه ها هديه و كارتي گرفته و توي اون برام آرزوي بهترينها رو كرده بود.

تازه يه كم دوزاريم افتاد، سعي كردم خيلي بهش فكر نكنم ولي نميشد چون خيلي وقتا مي اومد مي شست جلوم و زل ميزد بهم. منم با اين حال كه خندم ميگرفت سعي ميكردم خودمو كنترل كنم.

يه روز يكي از خانما دندون درد گرفت و قرار شد ببرمش درمانگاه نزديك شركت، ناصر پيشنهاد داد مارو برسونه (آخه چون اون خانم مسيرش با اون يكي بود، بعضي روزها با ناصر و باباش مي اومد سركار و ميرفت، بطوريكه من فكر ميكردم شايد سرو سري بينشون باشه) ما هم قبول كرديم وقتي دوستم رفت داخل و من هم پاشدم تا دنبالش برم بهم گفت زشته بشين پيش مهندس تا من برگردم.

خلاصه ناصر اون روز راجع به خيلي چيزا صحبت كرد، زندگي، آينده، ديدگاه من نسبت به زندگي، آرزوهائي كه دارم، چه توقعاتي از زندگي دارم؟؟؟؟؟

ديدم نه بابا مثل اينكه قضيه جديه، خلاصه چند بار ديگه هم با ما تا درمونگاه اومد و حسابي با هم آشنا شديم تا اينكه .........

واي زنگ زدن فكر كنم بچه ها از مهد برگشتن.

بقيه ش باشه برای بعد.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥ - بيتا