دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
جشن

اين هفته سرم خيلي شلوغه سه‌شنبه تولد ناصر و جمعه تولد پسراست.

براي همين تصميم گرفتيم يه تولد مشترك شب جمعه برگزار كنيم به اتفاق مامان بزرگا و بابا بزرگا + دائي‌ها + خاله و عمو و عمه.

گل پسراي من سه سالشون تموم ميشه و باباشونم سي و سه سالش تموم ميشه.

اميدوارم سال‌هاي سال خوش و سلامت باشن.

آمين

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي  دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و......... اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!


پيام اخلاقي اين داستان:


مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ، ولي پريها................
مونث هستند !!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٥ - بيتا
برگ دفتر

دفترم را باز کردم تا بنویسم از نگاه همیشه منتظرم،

از چشمان بارانیم،

ازبوسه های نشکفته ام،

بنویسم برایت از ترسم،

ترس از بی تو ماندن و بی تو رفتن،

بی تو گفتن و بی تو خواندن،

بنویسم برایت از نغمه های شبانه،

غم در كنج عزلت تنهایی ام،

بنویسم برایت از معنای زندگی،

از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم،

زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم،

من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم،

من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم،

معنای زندگی،

معنای بوسه ها…..

*****

عشقت نه سرسریست که از سر بدر شود
مهرت نه عارض است که جای دگر شود
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شیر اندرون شد و با جان بدر شود

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ۳٠ تیر ،۱۳۸٥ - بيتا
بدون شرح

از لطف همه دوستان ممنونم، اما آقای رضای عزيز نگران نباش وقتی پدر شدی تحويلت ميگيرن.

كيان و كيارش هنوز خوب خوب نشدن و همچنان سرفه هاشون ادامه داره، ديشب كيارش از خواب پاشد با كلی گريه و ميگفت پاش درد ميكنه من و باباشم تا تونستيم پاهاشو ماساژ داديم اما فايده نداشت آخرسر ميگفت برم با بابائی دوا بخرم.

خلاصه با باباش رفت دكتر و يك پنی سيلين و يك دگزامتازون نوش جان كرد و برگشت.

از حالا فهميدن كه هفته ديگه تولدشونو و يه سره سراغ مهمانو رو ميگيرن. خلاصه بايد يه تولد حسابی براشون بگيريم.

راستی خودمم رفتم كلاس شمع سازی و كلی شمع های فانتزی درست كردم.

بالاخره يه كار مثبت انجام دادم.

هفت نصيحت مولانا

گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود(
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد(
اگر كسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب(
وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ(
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك(
بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا (
اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه (

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥ - بيتا
روز مادر مبارك

مادر عزيزتر از جانم روزت مبارك

 

مادر تو گوهري

مادر تو فعل صفا را چو مصدري

مادر تو بر سرير وجودم چو سروري

مادر تو گوهري

مادر كتاب زندگي ام را ورق زدم

بر سطر سطر صفحه هاي كتابم مصوري

مادر تو گوهری

مادر! چه کلمه سهل و ممتنعی. چه کلمه مقدسی و چه مفهوم زیبایی!

جالب است که زبانهای مختلف برای مفهوم مادر کلماتی در همین حدود دارند. مادر - مامان - مام - ام و... برای گفتن آن  لب حالت خاصی می گیرد! اوج احساس و عاطفه! اوج دوستی و محبت.

 امروز ، روز توست. از تو گفتن و برای تو نوشتن، قلمی توانا و هنری بيتا می‌خواهد كه من فاقد آنم. تو بزرگتر از آنی كه قلم شكسته چون منی يارای صعود به بارگاه آسمانی‌ات را داشته باشد و فخر خاكساری درگاهت ، رفيعتر از آن است كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم.

چه كنم كه بضاعت بيان حق شناسی سزاوارنه‌ات را ندارم چكنم كه توشه‌ای بيش از اين در کوله بارم نیست. پس سخاوتمندانه همين دلواژه‌های سترون و نارسم را بپذير و همای سعادت ستايشت را بر شانه‌های لرزانم بنشان.

 

 

مادر

امروز روز توست
روزي كه پايداري آن چون هميشگي است
روزي كه نام اصلي آن،(روز زندگي) است
از اولين قدم،
از لحظه نخست
جز روز تو عزيز دلم،روز خوب نيست
روز تو منحصر به طلوع و غروب نیست.....
هر روز نيك روز توست،
هر شام شام توست
زيبايي و طراوت گلها، ز نام توست
مهتاب روشني،
تو فروغ ستاره اي
زيباترين بهار مني،ماه پاره ای
از گرمي وجود تو خورشيد گرم شد
دلهاي سخت و سنگ، در بر مهر تو نرم شد

 



***************************

مادر

تقدیم به تو ای مادر که آفتاب مهرت در آسمان دلم هرگز غروب نمی کند.

چه زیباست به خاطر تو زیستن وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به پای تو سوختن. وچه تلخ و غم انگیز است دور از تو و بدون خوشبختی زیستن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن.

ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست. بدون تو و دور از دستهای مهربان تو و به دور از قلب حساست زندگی چه تلخ و ناشکیباست.
مادر گل به گل سنگ به سنگ این دیار یادگاران تواند.

مادر نامت را بر آسمان نوشتم سرشار از زندگی شد و آفتاب در برق چشمان مهربانت به خاک نشست دریاهای بی قرار آرام گرفتند
چمنها همه سبز شدند و همه سروها راست قامت تر به احترام ایستادند.

كيست مادر؟ نقشه ايجاد ما
كيست مادر؟ باني بنياد ما
قلب او سرچشمه اميد هاست
سينه او مشرق خورشيدهاست
رمز عشق جاوداني مادر است
كيمياي زندگاني مادر است
هر چه دارم من همه از مادر است
پاي تا سر شعله ام زين اخگر است


***************************

 

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون بهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد

 تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی.


 وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.

 تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی.

 

وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق تمام غذايت را آماده می کرد.

 تو هم با ريختن ظرف غذا کف اتاق، ازش تشکر می کردی.

وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.

 تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی.

 

وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.

تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی.

وقتی که 6 ساله بودی، اون تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.

 تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی.

وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی  خريد.

 تو هم، با پرت کردن توپ  به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی.

 

وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.

 تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی.


وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت.

 تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی.


وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.

 تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی.

 

وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد.

تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه.

وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت.

تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره.

وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.

 تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری.

 

وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.

تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده.

وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره (ابراز محبت کنه).

 تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه.

 

وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.

 تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی.

 

وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد.

 تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی.

وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.

تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!! به اصطلاح، بچه مامانی.


وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی (به عنوان همسر) مد نظرت هست؟

 تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره.

 

وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.

 تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم.

 

وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت.

 تو هم، ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی.

 

وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.

 تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله، پيش دوستات،: اون اثاثيه ها زشت هستن.


وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.

تو هم با  صدايی (که ناشی از خشم بود) فرياد زدی: مــادررر، لطفا ..........
 

وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه.

تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی.

 

وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.

 تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چيز ديگه تغيير کرده.

وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه.

 تو هم با گفتن "من الان خيلی گرفتارم" ازش تشکر کردی.

 

وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.

تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی.

و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو (در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد.

 

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی ...

و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...

 

هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!

 

 

عين آن رازی که ميدانی‌ست او
يا همانی که نميدانی‌ست او
نامه‌ايی ناخوانده با خط کهن
قصه‌ايی تازه که ميخوانی‌ست او
درد دارد، کو که پيدايش کنی
همدم هر درد پنهانی‌ست او
کار و بارش سوختن، افروختن
آنکه در کارش فرومانی‌ست او
لحظه‌ايی از غمگساری دور نيست
گريه‌ی هر ابر بارانی‌ست او
بوی گيسوی سپيدش محشر است
بهتر از هر گل که ميدانی‌ست او
دوستش دارم که در سرمای عمر
همچو گلهای زمستانی‌ست او
روح او پايان نمي‌گيرد به مرگ
ماندنی در عالم فانی‌ست او
از بدايت تا نهايت عاشق است
عشق اول، عشق پايانی‌ست او
اين شگفت نازنين دانی که کيست؟
مادر پر مهر ايرانی‌ست او

 

 

روز مادر را به همه مادران عزیز و مهربان تبریک می گویم.

 

چون هستی من زهستی توست
تا هستم و هست دارمت دوست

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥ - بيتا
وای يه خبر خوب

همين الان يكي از همكارام زنگ زد و خبر بله برون دو تا از همكارامو بهم داد كه واقعا خيلي دوسشون دارم و براشون از ته دل آرزوي خوشبختي ميكنم. منم كه ديدم خوابم پريده بهتر ديدم زودتر تو وبلاگم بنويسم.

اين شعرو تقديم ميكنم به اين دو تا دوست عزيزم:

تقديم به عاشقا

عشق نمی پرسه اهل کجايی
فقط ميگه تو قلب من زندگی می کنی
عشق نمی پرسه چرا دور هستی
فقط ميگه هميشه با من هستی
عشق نمی پرسه که دوستم داری فقط ميگه:

دوستت دارم

*********************

آری، آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

من از همين جا براي اين دو تا عزيز آرزوي خوشبختي و شادكامي دارم، انشاءالله هرجا كه هستن شاد باشن.

پنجشنبه هم از ديدن دوستام كلي ذوق كردم روز خيلي خوبي بود كلي تجديد خاطره شد. تازه يه چيز جديدم خورديم كه اول كلي بهش خنديديم. اسمشم خيلي جالب بود. پانچ مخلوطي از چند آبميوه كه بطرز جالبي تزئين شده بود. خلاصه كلي خوش گذشت.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥ - بيتا
از خدا خواستم

محمد عزيز به نظر من اصلا ارزش مادی هديه مطرح نيست، اين مهمه كه مادرت بفهمه به يادش بودي، پس زياد خودتو اذيت نكن.

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش
ي.

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد
خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است. شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.

از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري

از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد
خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي

من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.

از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم........

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥ - بيتا
چشم مادر

ميدوني ساعت چنده؟؟؟ نزديك سه نيمه شب، آخه چته دختر پاشو بگير بخواب!!!!

بابا نميتونم خوابم نمياد چكار كنم؟؟؟؟؟

واقعا خسته شدم شبا تا دو و سه نيمه شب بيداري ميكشم نميدونم چرا خوابم نميبره اينه كه گفتم يه سري به وبلاگم بزنم!!

انقدر فكر كردم سرگيجه گرفتم، چقدر سخته بخواي براي كسي كادويي بگيري و ندوني چي بگيري تا خوشش بياد!!!!

ميدونين از چي حرف ميزنم؟؟؟؟

درست حدس زدين! 25 تير روز مادر يعني يكشنبه آينده

راستي تا يادم نرفته بگم اين هفته خيلي خوشحالم چون خيلي وقته همكاراي سابقمو نديدم و قراره ببينمشون، مطمئنم كه خيلي خوش ميگذره!

اين نوشته هم متن بدي نيست شايد بعضيا رو بفكر فداكارياي مادراشون بندازه:

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود  دم در مدرسه كه  منو با  به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم
 يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر

سرش داد زدم  :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا

اون به آرامي جواب داد :اوه  خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر  ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه 

ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من

اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا  ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم  

آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم 

بنابراين مال خودم رو دادم به تو

براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من  دنياي جديد رو بطور كامل ببينه 

با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥ - بيتا
تقديم به تو

آخرين تپش در قلبم تويي اي نازنينم آخرين اشك بر روي گونه هاي خيسم تو هستي.

تو آخرين عشق در پيكر بي جانم هستي آخرين اميد در ميان همه ي نا اميديم هستي.

تو آخريني و من هنوز درابتداي راه تو.

تو آخرين موج در درياي طوفاني و من هنوز بسان قايقي سر شكسته از امواج در ابتداي ساحل.

تو آخرين قله اي من هنوز تپه اي در ميان صحرايم آخرين ديدار تويي من هنوز در انتظار لحظه ي ديدار بي خوابم.

 

تا که بودیم نبودیم کسی ...... کشت ما را غم بی همنفسی ....... تا که رفتیم همه یار شدند..... خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانید چو هست ........ نه در آن وقت که اقبال شکست .

تقدیم می کنم به کسی که خیلی دوسش دارم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٥ - بيتا
كنكور

از فردا چند روزی به خودم مرخصی دادم و ميرم منزل مامانم چون پدرم داره از مكه برميگرده و سرم شلوغ ميشه.

شب جمعه كه فرداش قرار بود كنكور رياضی برگزار بشه شب خيلی بدی بود چون برادرم حسابی دچار استرس شده بود و سردرد شديد داشت تازه دل درد و دل پيچه هم + ....... بهش اضافه شده بود.

خلاصه هممون كفری بوديم چرا بايد بعد از يكسال درس خوندن، شب امتحان اينجوری بشه، با كلی نذر و نياز راهيش كرديم رفت ولی نتيجه خوب نبود چون سرجلسه هم حالش بد شده بود و حسابی وقت كم آورده بود، حالا داره تو اين هفته خودشو برای امتحان دانشگاه آزاد آماده ميكنه. شما هم براش دعا كنيد.

كيان و كيارش هم اييييييييييی پسرای بدی نيستن فقط گهگداری كيان تب ميكنه بايد برای چكاپ ببرمش.

امروز می خوام یکی از بهترین جمله هایی را که تا به حال شنیده ام برای شما بازگو کنم. دکتر علی شریعتی یکی از بزرگترین تئوریسین های دوره معاصره و احتیاجی به معرفی من نداره. دکتر شریعتی می گويد:من نمی دانم که پس از مرگم چه خواهد شد و نمی خواهم بدانم که کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد و گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥ - بيتا
دل من

هيچ اتفاق خاصی نيافتاده امروز از اول صبح بيخوابی زد بسرم. از ساعت ۳۰/۶ داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه پاشم و يه سری به وبلاگم بزنم.

تقديم ميكنم به تمام عاشقاى عزيز

دل من ديگه خطا نکن
با غريبه ها وفا نکن

زندگی رو باختی دل من
مردم و شناختی دل من

تابه کی سراپا حقيقتی
تا به کی خراب محبتی

همنشين اينو اون شدی
خسته و پريشون شدی

دشت بخت تو کوير ميشه
 
مرغ آرزوت اسير ميشه

رو به روت سراب
 
پشت سر خراب

ساکت وصبوری دل من
مثل بوف کوری دل من

زندگی رو باختی دل من
مردم و شناختی دل من

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥ - بيتا
تخته سياهی بر ديوار كلاس

سرويس صبح پسرارو از امروز صبح كنسل كردم قرار شد هر روز صبح با ناصر برن مهد، اين دوروز هم بچه‌های بدی نبودن

ولی من خودم همچنان بی‌حوصله و كسلم، اصلا دست و دلم بكاری نميره، تازه ميفهمم از خونه بيرون بودن چه نعمتی بوده، خدا كنه يه همتی پيدا كنم بتونم يه برنامه‌ريزی دقيق برای خودم داشته باشم

 

خدا همين جا در خانه است؛
اين ما هستيم که براي قدم زدن بيرون رفته ايم.
بعضي از بزرگترين هداياي خداوند ، دعاهاي بي جواب است.
زندگي هديه خداست به تو، طرز زندگي کردن تو، هديه ي توست به خدا.

 

همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥ - بيتا
غرغرهای يك بچه پررو

اعتراضات رسمی یک نی نی چهارده ماهه! با تکیه بر ضرب المثل مشهور؛ فلفل نبین چه ریزه، بشکن بریز تو آبگوشت !!!

 

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی پیاز خورده ی غیر پاستوریزه، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشده ات را به سر و صورت حساس من نمالید! plz 

 

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

 

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!

 

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

 

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!

 

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

 

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد.

 

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!

****************

بالاخره سرويس اومد، امروز صبحو ميگم كه قرار بود براي اولين بار سرويس مهد بياد دنبال بچه‌ها، از ساعت 7 صبح بيدار شديمو شروع كرديم به حاضر شدن، يكي يه ليوان شير دادم خوردن تازه بازم صبحونه ميخواستن منم براي اينكه اشتهاشون گرفته نشه (چون تو مهد صبحونه مفصل دارن) ديگه چيزي بهشون ندادم.

ساعت 15/8 سرويس رسيد منم كلي قر زدم چون با پسرا رفته بوديم دم در و كلي سروصدا كردن. تازه چون ديشب خيلي بد خوابيده بودم همش خوابم ميومد بعدم كه اومدم بخوابم ديدم نه نميشه بهتر ديدم يه سري به وبلاگ بزنم.

پنجشنبه اولين روز مهد جديد بود، خيلي بهشون خوش گذشته بود تو همون روز اول كيان كلي ورزش ياد گرفته بود و وقتي اومد خونه ديدم داره با خودش تمرين ميكنه مثل بچه‌ها كلي ذوق كردم. البته ناگفته نمونه خبررسوناي خوبي هم دارم مثل كيارش و هستي خواهرزادم. مثلا فهميدم كيان با يكي دعواش شده، همه رو تو مهد بوس ميكرده، و كلي كاراي ديگه تازه وقتي ساعت دوازده با زنعموم رفتيم دنبالشون معاون مهد ميگفت: اون كوچيكه (منظورش كيان بود) ماشالله خيلي شيطونه. معلوم بود حسابي پدرشونو درآورده بود.

وقتي اومدن خونه انقدر خسته بودن كه ناهار نخورده ديدم كيان يه ور غش كرده كيارش يه ور ديگه، منم بردم گذاشتمشون توي تخت، هنوز نيم ساعت نگذشته بود ناله كيان بلند شد رفتم بالاي سرش ديدم داره تو تب ميسوزه خيلي ترسيدم فكر كردم حتما مريضيش برگشته،‌ آخه اين ويروس جديد دوره‌اش طولانيه، سريع يه شياف تب بر براش گذاشتم و اونم گرفت خوابيد. خدا رو شكر وقتي پاشد خيلي سرحال بود منم چون قول داده بودم ببرمشون پارك ملت (بقول كيارش پارك ميلت) با خواهرمينا رفتيم اونجا. از ساعت 8 شب كيارش قر ميزد كه گشنمه، بريم پيددا (پيتزا) بخوريم.

هزارماشالله انقدر قشنگ 3-4 تيكه پيتزا رو با رعايت كامل آداب غذاخوري خورد كه خواهرم و شوهرش كلي حال كردن. تازه كيانم كه دوباره يه كم تب كرده بود به هواي كيارش و هستي 3 تيكه خورد ولي تو خواب و بيداري.

ديروزم كه جمعه بود بردمشون پارك دم خونه و كلي هم اونجا حال كردن.

خلاصه شدم يه مادر نممممممووووووووونه.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥ - بيتا