دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
تحويل ماشين

بالاخره گرفتيمممممممممممممممممممم، هورااااااااااااااااااااااااا، چيو؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا ماشينو ميگم ديگه،‌ بخاطر چن روز فاصله تا سال جديد ماشينمون مدل 85 شد؛ البته با همون رنگي كه خواسته بوديم بدون مخزن و كيت، تحويل مخزن هم شهريور سال آينده.

روز سه‌شنبه ساعت 15/8 صبح بالاسر نيلوفر بنده خدا بوديم تا كاراي سندو و پلاكو انجام بديم، البته فكر ميكرديم تحويل ماشين براي روز بعد بيفته (با سماجتي كه به خرج داديم همراه غرغراي من و داد و بيدادي كه كردم چون ناصر از اين روها نداره)، وگرنه نمايندگي حاضر نبود درست و حسابي بگرده ببينه ماشينمونو تو كدوم پاركينگ بردن، آخرسر هم ناصر مجبور شد با موبايل مدير فروش اونجا تماس بگيره تا طرف مربوطه كه حسابي با ما لج كرده بود حساب كار دستش بياد و يكي رو بفرسته دنبال ماشين.

خدائيش تو چه مملكتي زندگي ميكنيم كه بايد همه جا كارتو با پارتي و زور و جبر پيش ببري، تازه فهميديم با اين گمشدن پرونده و بعدشم كپي پرونده اگه نيلوفر بنده خدا راهنمائيمون نميكرد چه بسا بايد تا ارديبهشت و خرداد آينده دنبال پرونده و ماشين ميدوئيديم.

بعد از اينكه در ساعت 4 بعدازظهر ماشين مربوطه رؤيت شد، تازه رسيديم به مرحله PDS (سرويس اوليه ماشين و مهر كردن برگ گارانتي به اضافه پرداخت دو هزار تومان براي برگ خروج ماشين) كه اونم حدود 2 ساعت طول كشيد، ساعت 30/6 از نمايندگي خارج شديم كه با صداي اولين انفجار ترقه ته توي دلمون زير و رو شد، نفهميديم چه جوري خودمونو رسونديم خونه كه البته با اين ترافيك تهران حول و حوش ساعت 30/8 به خونه رسيديم و شكر خدا بخير گذشت.

روز پنجشنبه ،‌ رفتيم سراغ خريد وسائل جانبي ماشين مثل روكش و قفل و زنجير و غيره...........

خدا بخواد تا دوشنبه هم بيمه‌نامه و شناسنامه ماشينو ميگيريم.

اين دو سه روز رو هم اختصاص داديم به پسرا و حسابي بهشون رسيديم.

نيلوفر جون مرسييييييييييييييييي 

و اما ....................... هرچي كه ميگذره به سال جديد نزديكتر ميشيم، اميدوارم سال 86 براي همتون سال پر خير و بركتي باشه و براي همه شما عزيزان آرزوي بهترين‌ها رو دارم،‌ انشاءلله خداوند هم همه امواتمونو مخصوصا كساني رو كه به تازگي از دست داديم قرين رحمت كنه. آمين

براي دوستائي هم كه خارج از كشور هستن سال خوشي رو آرزو ميكنم، حميرا جونم اميدوارم در كنار شايان و رضا سال خوبي داشته باشي و زود زود بياي تا ببينيمت،‌ راستي كي مياييييييييييييييي؟

تو سال جديد منتظر خبرهاي خوب خوب هستم،‌ مثل دنيا اومدن ايليا كوچولو (دنياي بيتا) و مامان شدن بيتاي عزيزم(يكشنبه ۵ فروردين)، عروسي يكي از دوستام، و خيلي خبراي خوب ديگه................

چون ممكنه نرسم به وبلاگ تك تكتون سر بزنم از همينجا پيشاپيش سال خوبی رو براتون آرزو ميكنم.

سال نو مبارك

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥ - بيتا
هفته بد

سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه را نداشته باشد هرگز تنديسي زيبا نميشود !!!
فقط يك بار فرصت داري تا از وجودت تنديسي زيبا بسازي.
پس از زخم تيشه خسته نشو !

هفته پيش هفته بدي بود،‌ چون بازم از مهدكودك در مورد كيان اخطار بهم كردن، هرچي هم با كلينيك خودش تماس گرفتم متأسفانه جواب نميدادن، تا اينكه يه دكتر ديگه بهم معرفي شد. روز چهار‌شنبه بعد از ظهر بدون وقت قبلي رفتم مطب همون دكتر تو ظفر كه چون قبلا تماس نگرفته بودم اجازه ندادن دكتر رو ببينم و براي يه دكتر ديگه روز بعد ساعت 5/2 بهمون وقت دادن.

بعد از شنيدن شرح حال كيان و شكاياتي كه مطرح شده بود دكتر يه قرص جديد به قرص قبلي اضافه كرد به اسم هالوپريدول بصورت نصف ظهر و نصف شب. تو اين چن روز هم كه مصرف كرد خوشبختانه خيلي خوب جواب داده و اون پرخاشگريها و ناآرومي‌هاي قبلي از بين رفته (البته اگه كيارش اذيتش نكنه). براي كيان دعا كنين كه به اين قرصا جواب بده چون بهم گفتن اگه بهمين صورت پيش بره از فروردين تو مهد نمي‌پذيرنش و اينجوري از كيارش خيلي عقب ميمونه.

الان ميفهمم مادر شدن و مادر بودن اونم بصورت واقعي چقدر سخته،‌ چون احساس ميكنم خودم فقط اسم مادر رو يدك ميكشم و نتونستم هيچ جوري با بچه‌م ارتباط برقرار كنم. خيلي وقتا سعي كردم از زير بار مسئوليت شونه خالي كنم و همه چيز رو به گردن ناصر بندازم،‌ خودم خوب ميدونم كه مقصرم،‌ الانم خيلي رنج ميكشم وقتي ميبينم براي هر كاري باباشونو ميخوان.

البته ميگن هيچوقت براي جبران كردن دير نيست ولي ظاهرا اين جبران مافات كردن خيلي زحمت داره و به اين زوديها ميسر نيست چون من از خرداد ماه دارم سعي ميكنم ولي بنظر خودم اصلا موفق نبودم.

برام دعا كنين تو اين روزاي عزيز مخصوصا امروز كه اربعينه بتونم مادر بهتري باشم. به مامانم زنگ زدم داشت شله‌زرد نذري رو ميپخت و بهم گفت كه خيلي برام دعا كرده،‌ بعدشم با بغض گفت بيتا جون مادر تو رو خدا كمتر غصه بخور،‌ يه موقع يه بلائي سرت مياد اونوقت اين بچه‌ها زبونم لال بدون تو چكار كنن؟؟؟

گفتم مامان جون غصه نخور چون ظاهرا بدون من راحت‌ترن. بعد هم بهم گفت پسر يكي از دوستاي دائيم كه 28 سالشه و تازه ازدواج كرده بوده بدليل مشكلات خانوادگي سكته كرده و مرده.

من دارم سعي ميكنم مثل سنگي كه تو نوشته بالا بود از هر ضربه تيشه به خودم نلرزم و بتونم وجودمو به يه تنديس زيبا تبديل كنم،

به يه مادر نمونه

برام دعا كنين

راستي يكي بهم بگه اگه بخوام از طريق تيني پيك عكس بذارم چه جوري بايد كار كنم هرچي سعي كردم نشد. در ضمن هفته پيش وقت دكتر تيروئيدم بود، ميدونين رو هم ديگه چقدر وزن كم كردم؟ 5/7 كيلو گرم يعني شدم 5/52 كيلو.

دكترم يه عالمه قرص و آمپول تقويتي برام نوشته منم آمپولا رو گذاشتم تو كيفم كه برم بزنم،‌ البته كيه كه بزنه، يه سونوگرافي كامل هم انجام دادم كه بازم طبق معمول نشون داد كه كليه راستم فولنس داره و كيسه صفرا هم خيلي منقبض بود و بهم گفت كه بايد 10 ساعت ناشتا باشم و يه سونوي ديگه انجام بدم. حال ميكنين يه آدم با اين همه ناراحتي و مرض تازه خيلياشم نگفتم.

پس بازم برام دعا كنين

********************************

 

تو رو خدا ميبينين ماماني چه‌جوري پامو بسته،‌ از بس كه شيطونم يه مدت اينجوري نگهم ميداشته. البته دو سال پيش

 

خدائيش منم دست كمي از كيارش نداشتما، منم همونجوري ميبست به تخت تا كار خطرناك نكنيم.

 

اينم ما دوتا قبل از سلموني پارسال عيد

 

حالا بعد از سلموني

 

وايييييييي چه عسليم من

 

اينجا هفت ماهمونه، طبق معمولم كيارش در حال گريه زاريه، بچه بد نق نقوووووووووو

 

الان ميام ميخورمتتتتتتتتتتت

واي واي واي چه دندونائيييييييي

 

دوچرخه بازي با دوچرخه دخترخاله چه حالي داره

كفشامو ببين، ديگه بزرگ شدم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥ - بيتا
كار ميكنيمممممممممممم

چي بگم، از كجا بگم، يه روز از كيش سر درمياريم، يه روز از دوبي، يه روز از تبريز، يه روز از .....

فقط انقدر ميدونم كه ناصر ديگه دلش نميخواد تهران باشه، حالا چرا، الله اعلم......

خدا آخر و عاقبتمونو به خير كنه با اين هوائي شدن شوهرمون. فكر ميكنيمممممممممممممم.

سه‌شنبه پيش يه سر رفتم دفتر اصلي پتروشيمي تو هفت تير ديدن همكاراي سابق، كه البته الان به 5-6 نفر رسيدن، خيلي ياد ايام قديم كرديم، خيلي هم بهم خوش گذشت. فريبا جون بابت زحمتي كه بهت دادم ميبخشي، همينطور از آقا رضا و بقيه دوستان هم تشكر ميكنم.

ناصر از چهارشنبه تو مرخصيه تا يه فكر اساسي براي كارش بكنه، منم كه ديدم اينطوره وقتو غنيمت شمردم و آي خونه تكوني كرديمممممممممممممممم.

الان هر دومون از خستگي نا نداريم، از يه طرف كار، از يه طرف شيطنتهاي خطرناك پسرا، از جمله شيكستن شيشه زير تلويزيوني كه گذاشتيم تو اتاقشون تا از اين به بعد كارتوناشونو همونجا ببينن همراه يه VCD كه يادش بخير سال 80 از عسلويه خريده بودم.

از ماشين جديد هم خبري نيست، بنده خدا نيلوفر خيلي برامون پرس و جو ميكنه ولي متأسفانه پرونده‌مون گمشده،‌ تو رو خدا شانسو ميبينين. حالا امروز با شماره فرمي كه از بانك گرفتيم تونستيم يه كم رديابي كنيم و فهميديم كه پول به حساب ايران خودرو واريز شده ولي پرونده نيست، قرار شده با رد و بدل شدن نامه گمشدن پرونده كارمون پيگيري بشه.

نيلوفر جونم ميبخشي بابت زحماتي كه من و ناصر بهت داديم، حالا واقعا اميد داشته باشيم شب عيدي ماشينو تحويل بگيريم يا نه؟؟؟؟؟؟؟

مثل سالاي قبل اصلا از اومدن بهار خوشحال نيستم، خودمم نميدونم چرا، امسال سال خيلي بدي رو پشت سر گذاشتم، اگه عمري بود سال ديگه بايد فكر كار جديد باشم، تو خونه موندن اصلا به صلاحم نيست.

اگه كسي از شما كاري برام سراغ داره به آدرس ايميلم ميل بزنه. (البته با حقوق خوب)

*****************************

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد ....

وقتی خداوند شما را به لبه پرتگاهی هدایت کرد، کاملاً به او اعتماد کنید. چون یکی از این دو اتفاق خواهد افتاد.
او شما را می گیرد اگر بیفتید یا اینکه یادتان می دهد چگونه پرواز کنید.

به اميد روزي كه پرواز كردنو ياد بگيريم.................

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥ - بيتا
تغيير و تحول

اگه جاي من بودين چكار ميكردين،‌ بهتون ميگفتن از اول سال آينده برين كيش زندگي كنين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ناصر كه خيلي خوشحاله چون حقوق و مزاياش عاليه، خودمم بدم نمياد ولي بخاطر بچه‌ها نگرانم،‌ كيانو چكار كنم،‌ آيا اونجا امكانات مثل تهرانه،‌ عمراً.

تازه وسائلمون تو تهران چي ميشه، آخه اصلا معلوم نيست چن سال اونجا ميمونيم،‌ بعدشم دوري از خانواده‌مو چكار كنم؟؟؟؟؟؟؟

نميدونم،‌ تو رو خدا اگه كسي تجربه‌اي در اين زمينه داره بهم بگه.

خيلي پريشونم، خيليييييييييييييييييي.

خدايا خودت راهو بهم نشون بده.

از شنبه تا سه‌شنبه براي تجديد قوا رفتم خونه مامانم اينا،‌ دكتر اعصابم بهم گفته بودم بايد يه سفر تنهائي برم كه چون جور نشد از خونه مامانينا سر درآوردم.

شنبه شب هم افتتاح سفره‌خونه داداشم تو عظيميه كرج بود به اسم هوكا. تو رو خدا براش دعا كنين كه كارش بگيره، آخه اين داداشم خيلي بلند پروازه و با داشتن مدرك مهندسي صنايع حاضر نيست كارمند بشه،‌ ميگه نون تو كار آزاده.

البته ناگفته نمونه كه از طريق گولدكوئيست و Vast Vision خيلي پول خوبي گيرش اومد كه تونست سرمايه كارشو جور كنه.

اونم دعا كنين تا بتونه دختري رو كه ۷ ساله عاشقشه زودتر بگيره و به يه سرانجامي برسه، اونم مهندسي صنايع خونده و يه سال از داداشي كوچيكتره، منتها اون تو يه شركت مشغوله. داداشي من متولد ارديبهشت 61 هست، بنظرتون زود نيست كه خودشو درگير خونه و زندگي كنه.

منتظر پيشنهاداتتون در مورد قسمت اول پستم ميمونم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥ - بيتا