دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
ولنتاين و يه سری خورده كاري

Happy Valentine

سلام، بابا دعوام نكنين خوب حال نداشتم آپ كنم، از بس كه اين وروجكا اذيتم ميكنن چن روزه حسابي عصبيم، آخه دوباره از مهد نامه دادن كه كيان خيلي اذيت ميكنه و نسبت به دوستاش خيلي پرخاشگر شده، منم كه منتظرم يكي بگه بالاي چشم بچه‌ت ابروئه تا گريه و زاري راه بندازم. مادرم انقده حساسسسسسسسسسسس!!!!!!!!!!!!!!!!

ولي به لطف دعاي شما دوستان بالاخره هلال احمر داروي كيانو آورد و ناصر رفت 200 تا گرفت. از همين امروز به جاي ريتالين همون داروي قبلي رو شروع كرديم، شيطنتا و آزار و اذيتاي كيانم دقيقا بخاطر همين تغيير دارو بود. اميدوارم كه بهتر بشه، براش دعا كنين.

وقتي من ميگم سريال تعويض خودروي فرسوده مسخره‌م نكنين، بخدا راست ميگم، تازه بعد از 12 روز كه پولو واريز كرديم فهميديم كه از اون نمايندگي تمام پرونده ها ارجاع شده به 4 تا نمايندگي ديگه كه شكر خدا ناصر اين 4 تا رو امروز زير و رو كرد ولي پرونده ما پيدا نشد كه نشد. حالا قراره نيلوفر جونم كمكمون كنه تا ببينيم اين پرونده ما به كجا پرواز كرده و خبري ازش نيست، منو بگو كه فكر ميكردم حداكثر تا 5 اسفند ماشينو تحويل ميگيريم، خلاصه بازم برامون دعا كنين.

خوب حالا بريم سراغ پسرا.

مكان: عصر يكشنبه 22 بهمن، بوستان

كيان و كيارش درحاليكه تو يكي از اين چرخاي شهروندن و بابا ناصر بيچاره هم در حال هول دادن چرخه، دارن از مناظر بديع بوتيكا و اسباب بازي فروشيا و هديه‌هاي ولنتاين ديدن ميكنن و كلي ميذوقن.

من در حال پسند يه سندل مشكي پاشنه بلندم كه :

كيارش يهو ميگه: مامانيييييي

من‌: جونم ماماني

كيارش: ميگما من كه بزرگ شدم، مامان شدم مثل شما، از اين كفشا برام ميخري.

من و ناصر:

من: مامان جون شما مامان نميشي، شما قراره بابا بشي.

كيارش با تعجب: مثل بابا ناصر

من: آره عزيزم، مثل بابا ناصر (تو دلم)‌ فقط اميدوارم خدا بهت دوقلو نده وگرنه به حال و روز بابا ناصر درمياي.

 بعد از كلي ورجه وورجه و رفتن تو صف بخاطر اينكه اين وروجكا برن تو دنياي بازي بوستان كه نوبتم بهمون نرسيد و نوش جان كردن پيتزا، عزم رفتن به خونه رو كرديم.

از در قسمت شهروند وارد خيابون شديم و ناصر بلند به يكي از ماشينا گفت:‌ايرانپارس

دلم ميخواست اونجا بودين و ميديدين اين دوتا چكار كردن، هر ماشيني كه رد ميشد دوتائي ميگفتن ايرانپارس، من و ناصر و آدماي ديگه‌اي كه منتظر ماشين بودن به همون مقصد، ديگه ساكت شديم (در حال خنده) و منتظر مونديم ببينيم اين دوتا چيكار ميكنن، به لطف كيان و كيارش چن تا ماشين اومدن و هممونو سوار كردن،‌ ماهم اين وسط كلي حال كرديم از اينكه پسراي به اين باهوشي و مسئوليت پذيري داريم.

آخيش همين حالا هم با نيلوفر صحبت كردم قرار شد تا شنبه به كمك همديگه پرونده رو پيدا كنيم، نيلوفر جون مرسيييي.

اينم چن تا عكس از خواب كيان و كيارش:

 

كيان عسلي مامان كه هنوز از بچگي عادت مچ مچ كردنش يادش نرفته.

 

بچم خواب نما شده اومده رو پاي مامانش خوابيده، وگرنه كيان كجا، مامان كجا؟؟؟؟؟؟

 

كيارش قلدر كه اومده رو پاي من خوابيده، همون شبي كه دل درد داشت.

 

كيارش در 5 ماهگي

 

كيان در 5 ماهگي

 

بالاخره يه دفعه هم شير كيارش واسه كيان سر رفت.

 

 اينم از شاهكار كيارش رو صورت كيان، خدا وكيلي دندوناي تيزي داره. الهي بميرم براي بچم كه چقدر گريه كرد.

وای وای واي، چه نگاه تاثير گذاری دارم من، اونور دوربين مامانم داره هلاك ميشه كه منو بچلونه.

خدا وكيلی قيافه‌م آقا نيست كه هست،‌ گوشام بل بل نيست، كه هست، كله‌م رشتی نيست كه هست، بابا ديگه چی ميخواين، اينجوری مده، ولی مامانم بدجوری ذوقيده، چون كمتر پيش مياد اينجوری براش عشوه بيام.

ديگه ظرفيت عكسيمون پر شده، دوست جونا بقيه عكسامونو دفعه بعد ببينين.

بای باي

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥ - بيتا
هورا بازم عكس

دوستاي گلم به خدا عكسا اشكالي نداره، نميدونم چرا بعضياتون نميتونين ببينين، حالا تويه فرصتاي ديگه امتحان كنين حتما ميبينين.

ساراي عزيز ممنون كه در مورد وبلاگ شاذه جون آگاهم كردي، اگه آدرسي ازش داري بهم بده، خداي نكرده اتفاق بدي كه نيفتاده؟

آقا رضا حتما سعي ميكنم با ماشينمون بيايم عسلويه، البته با اين رانندگي خطرناك ناصر اگه جون سالم بدر ببريم. در ضمن فكر نميكنم اين دو تا فسقلي انقدر تحفه باشن كه چشم بخورن، هرچند كيارش به چشم خيلي حساسه.

سحر جون خيلي خوشحالم كه از كما دراومدي، براي سلامتيت دعا كرده و ميكنم، ولي وبلاگتو باز كردم آپ نبود.

پرستو جون ممنون از لطفت، پس شما هم دوقلو داري، راستي چن سالشونه، بخدا من سعي ميكنم بينشون فرقي نذارم، ولي انگار نميشه، مثلا همين الان كه دارم مينويسم شايد نزديك ده بار كيارش اومده يه لب به من داده و رفته، يا سفت منو بخودش فشار ميده و گردنمو ميبوسه، خوب شما قضاوت كنين من بايد چكار كنم؟؟ تازه جديدا راه ميره ميگه:

-          الهي قربونت برم من مامان عسلم

-          هلوئم

-          جيگرم

-          الهي من فدات شم و خلاصه از اين جور حرفا

دلم خيلي گرفته برخلاف هرسال، امسال بخاطر شيطنتاي اين دوتا فسقلي نتونستم يه دسته هم ببينم، ولي ناصر از صبح تاسوعا رفت نارمك تا تو هئيت خودشون نذرياشونو پخش كنن، خوشبحالش، فكر ميكردم خيلي بهانه‌گيريشو بكنن ولي خوشبختانه اصلا اينطور نشد، فقط چن بار ناصر زنگ زد و حالمو پرسيد، منم از بس كه از دست اين دوتا حرص خوردم دوباره 12 شب طپش قلب گرفتم، تا ساعت 5/2 خوابم نميبرد، آخه عادت ندارم كه ناصر نباشه، حتي اگه زودم بخوابه، وقتي بغل دستمه كلي دلگرمي دارم، همش ميترسيدم اينا بيدار شن و من خواب بمونم اونوقت يه بلائي سر خودشون بيارن، اين بود كه خيلي دلشوره داشتم.

ساعت 3 ديدم كيارش اومد بالاسرم، بله، طبق معمول رختخوابشونو به جيش مباركشون مزين فرموده بودن، منم با كلي هيس و پيس كه كيان بلند نشه، كورمال كورمال لباساشو عوض كردم، حالا هركار ميكردم مگه حاضر ميشد بخوابه سرجاش، آخر سر رفت خوابيد رو كاناپه تو هال. اصلا شب خوبي نبود. از 8 صبح هم كه بيدار شدن، مجبور شدم براي اينكه به ادامه خوابم بپردازم، براشون كارتون بذارم ولي هر از گاهي صداشون بلند ميشد و دنبال هم ميكردن. هر از چن گاهي:

-          مامان شير ميخوام.

-          مامان آب بده.

-          مامان پس چرا بلند نميشي؟

-          مامان صبحونه بده.

-          مامان نون، پنير باشه، من عسل نميخورم.

-          ولي مامان من عسل ميخوام.

اي واااااااااييييييييي ديوونه شدم.

خلاصه عطاي خوابو به لقاش بخشيدم، وقتي پاشدم ديدم بعععععلللللله، آقايون لطف كردن و چندين و چن بار به دستشوئي سرزدن و از در دستشوئي گرفته تا در و ديواراش و خلاصه همه جاش خيس آبه، حالا شانس آوردم كه خودشونو خيس نكردن. اصلا ميدونين چيه؟ من اشتباه كردم به اينا ياد دادم خودشون برن دستشوئي، چون دردسرم چن برابر شده، حالا وقتي هم كه اون بزرگه رو انجام ميدن (با عرض معذرت)، بازم جلورو غسل ميدن و همينطور با باسن كثيف ميپرن بيرون، حالا شانس آوردم شستن اون يكي رو يادشون ندادم، بابا نخواستيم، اگه ما نخوايم شما در اين يه مورد مستقل بشين كيو بايد ببينيم؟؟

از صبح روز تاسوعا گازوئيل هم تموم شده بود و من اصلا دلم نميخواست به آب سرد دست بزنم، تصور كنين ناصر خونه نباشه، خونه و آب هم سرد باشه، مجبور باشين چن تا لباس روهم تن خودتونو و بچه‌هاتون كنين، هي هم حرص بخورين، آخرش ميشه اوني كه من شدم. بالاخره جمعه ظهر گازوئيل رسيد و خونه گرم شد.

وقتي ناصر برگشت، منم كلي حال كردم، چون با خودش شيركاكائوي نذري و كلي غذاي نذري و شربت آورده بود، اين يعني اينكه تا چن روز آشپزي تعطيل. شب عاشورا هم خواهرم برام چلوكباب نذري آورد. اما دلم نيومد بخورم، گذاشتم با ناصر بخوريم.

خلاصه جاتون خالي، با اينحال كه جائي نرفتم اما همه جور نذريي رو خوردم و شما رو دعا كردم.

زنعموم چهارشنبه مرخص شد،‌ چن تا آزمايش و آندوسكوپي انجام دادن، معلوم شد غير از آسمش يه كمي معده‌ش ورم داره و يه كمي هم دهانه معده‌ش بازه. كلي پرهيز غذائي بهش دادن.

و اما سريال دنباله‌دار ماشينهاي فرسوده:

عرضم به حضور انورتون كه، يكشنبه تماس گرفتيم گفتن برگه‌تون حاضره، ناصر ماشين يكي از دوستاشو قرض گرفت و دوباره رفت جاده قم، منم با كلي صلوات فرستادن كه راهشو گم نكنه و يه موقع بلائي سر ماشين مردم نياد، راهيش كردم، حالا فكر كنين رفته اما هيچ مدرك شناسائي از من همراش نيست، ماشاءلله به اين شوهر دل گنده،‌ خلاصه با هزار تا التماس برگه رو آورده و تحويل نمايندگي 1136 ايران خودرو داده، خدا خيرشون بده اوناهم سريع نامه واريز پول به بانك رو دادن دستش.

ولييييييييييي، يهو چشاي ناصر چپه شده؟

چرا؟ چون 270 هزار تومن ناقابل كشيدن رو پول پرداختي يعني به جاي 1.700.000 تومان بايد 1.970.000 تومان پرداخت كنيم، يعني از شنبه به اينور اينطوري شده، خوب يهو بگين دو ميليون. اونم بخاطر پركردن سقف بيمه بوده يعني با مبلغ قبلي هفت ميليون رو پر ميكرده اما الان 36 ميليون كامل رو پرداخت ميكنن.

نيلوفر جون اينا رو نوشتم تا بدوني تو چه مرحله‌اي هستم، اگه خدا بخواد تو اين هفته پولو واريز ميكنيم تا بريم تو نوبت تحويل ماشين، اينطور كه خودشون گفتن 15 تا 20 روز كاري طول ميكشه، ولي من چن روز پيش شنيدم ايران خودرو اعلام كرده از 10 روز به اونور به ازاي هر روز تأخير موظفه 5000 تومان جريمه به مشتري بده، حالا بگو ببينم راسته يا دروغ؟

و اما بريم سراغ بازی شبچره که نيلوفر عزيزم منو دعوت کرده. اول بگم بازی چیه تا بعد بازي كنيم ... موضوع بازي اينه : سه تا كاري كه بدون فكر انجام دادين و بعد مثل دور از جون سگ پشيمون شدين رو بگين و بعد هم بازي رو پاس بدين به سه نفر ديگه !

1- بعد از انتخاب رشته تجربي تو دبيرستان (البته به اصرار پدرم مبني بر خوندن پزشكي)، مثل هموني كه بالا نوشتم پشيمون شدم، آخه كسي كه رياضياتش عاليه و كلا هرسال شاگرد ممتاز مدرسه بوده رو چه به پزشكي خوندن، چيزي كه اصلا ازش خوشم نميومد. هميشه دوس داشتم يه معمار يا آرشيتكت ميشدم. البته بگم با رتبه 3000 (سال 70) پزشكي هيچ جا قبول نشدم، منم از حرصم يه رشته انساني رو انتخاب كردم و خوندم. تازه از اونم راضي نيستم. (البته فكر نكنين براي اين رتبه خرخوني كردما، منم چون مثل كيان بيش فعال بودم اصلا درس نميخوندم فقط شانسي كه داشتم اين بود كه هوشم بالا بود و همه چي رو سريع ميگرفتم، اين رتبه رو هم واقعا بدون خوندن آوردم، اگر براش وقت ميذاشتم شايد آرزوي پدرم عملي ميشد.)

2- بعد از اينكه كارو گذاشتم كنار دور از جون انقدر پشيمون شدم كه چرا يه پس انداز درست و حسابي كه ماحصل 9 سال كارم باشه ندارم. همش تو زندگي خرج شد رفت. البته فداي سر ناصر و پسرا، ولي كيه كه بفهمه!

3- و اما اين آخريش يه كمي ناجوره، اميدوارم گذر ناصر به اين ورا نيفته، كلا بعد از ازدواج، از اينكه خودمو تو دردسر انداختم حسابي پشيمون شدم. البته نه اينكه زندگيمو دوس نداشته باشم، چرا، من عاشق شوهر و بچه‌هام هستم، اما اگه يكي پيدا بشه كه خيلي تو زندگي احساس مسئوليت كنه و متقابلا طرف مخالف از اين احساس كمال استفاده رو ببره، خب معلومه چي ميشه،‌ آخرش آدم كم مياره. منم يه آدمي هستم كه خيلي نسبت به اقتصاد خانواده حساسم و از اول خيلي چيزا رو بعهده گرفتم اما الان خيلي پشيمونم. چه ميشه كرد، اينه ديگه. اين درس عبرت باشه براي خانمائي كه ميخوان خودشونو براي زندگيشون هلاك كنن.

حالا منم اين دوستاي عزيزو به بازي دعوت ميكنم، خانوم خونه، بيتا، اركا.

 راستي پسراي من اولين عكس پرسنليشونو گرفتن، البته اول تشريف بردن آرايشگاه، عين بچه درس‌خونا افتادن.

درضمن داروي كيان ناياب شده، نميدونم بايد چكار كنم، ظاهرا دولت ورود بعضي از داروهاي خارجي رو ممنوع كرده، امروز به دكترش تلفن كرديم گفت به جاي اون بهش ريتالين بدين و ميزانشو مشخص كرد. ولي دكتر داروخانه گفت بعد از يكهفته ببرين معاينه بشه چون به قلب بعضيا نميسازه، خدا ختم به خير كنه، فردا ميخوايم شروع كنيم به دادن اين داروي جديد.

اگه كسي از دوستان آشنائي داره كه ميتونه در مورد پيدا كردن اين دارو كمكمون كنه ممنون ميشم. البته ما هميشه از هلال احمر گيرش مياورديم. اينم اسمش Dexamphetamini Sulfas 5 mg

 

كيارش: اي واي چرا انقدر عكس من دور افتاده، من بغل ننه سرما نشستما، خيلي بهمون خوش گذشت.

 

كيان: خودمونيما خيلي تو اين عكس جدي و جنتلمن افتادم، فكر نكنين آرومما، ننه سرما با هزار وعده وعيد منو نشونده بغلش.

 

كيان: طبق معمول لب پائينو به جاي خنديدن گاز گرفتم. مامانم كلي حرص خورد. ولي نميدونم چرا اين بابانوئل شكل خانوماس.

 

كيارش: واي واي واي چه عسلي شدم من، درخت كريسمسو ببين چه خوشگله.

 

 

بعله اينم ما دوتا در حال ژست:

 

و اما عكساي پرسنلي، ديگه فكر كنم معرف حضور باشيم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥ - بيتا
آخيش راحت شديماا

محرم رسيده و بازم طبق معمول هر سال دل ناصر گرفته، هرشب اون تو اتاق خواب مشغول نوحه گوش دادنه و من تو پذيرائي مشغول فيلم ديدن، خدائيش نميگين عجب تفاهمي؟

ولي من عادت كردم، يعني مجبورم كه عادت كنم، چاره‌اي هم نيست، بازم خدا رو شكر ميكنم كه ناصر اهل هيچ فرقه‌اي نيست و دلش پاكه پاكه.

يكي از بلوكا پاركينگشو سياه‌پوش كرده و هرشب مراسم عزاداري اونجا براهه، ناصر هم از ديشب شروع كرده به رفتن اونجا، البته ناگفته نمونه كه از ديشب هم نذري خورونمون براهه، خيلي عدس پلوي خوشمزه‌اي بود، جاتون خالي، نذرشون قبول.

راستي من هر سال محرم زيارت عاشورا رو با يه عشق خاصي ميخونم، به ياد همتونم هستم و دعاتون ميكنم، منو فراموش نكنين. اميدوارم دوست عزيزمون سحر (زمزمه‌هاي دلتنگي) زودتر از كما در بياد.

داشت يادم ميرفت، يه كار مهم انجام داديم، اگه گفتين؟

بله، درسته، روز چهارشنبه بالاخره اين ماشين قراضه رو برديم پاركينگ و تحويل داديم، با هزار بدبختي، چرا؟

اولا كه مقصد بعد از فرودگاه امام، شمس آباد بود، تازه با اين ماشين كه هي خاموش روشن ميشد فكر كنين از ساعت 9 صبح تو راه بوديم تا 5/1 ظهر رسيديم، بعد از كلي گم شدن و آدرس پرسيدن، تازه دوتا مكانيك هم همراهمون بود، اونا سوار ماشين ما بودن، ماهم سوار ماشين عموم، خلاصه به بدبختي رسيديم، تازه ايراد گرفتن چرا روشن نميشه،‌ جك و آچار چرخش كو، چرا سپر عقب نداره. نخندينا دارم ديوونه ميشم. ناصرم بدو بدو رفت جك خراب عمومو آورد داد بهشون تا صداشون درنياد.

يكي نيس بگه آخه شما كه ميخواين اينا رو اسقاط كنين ديگه اين همه عيبو ايراد گذاشتن واسه چي،‌ معلومه ديگه احتمالا اجزاي سالم ماشينا يا ميره تو وسائل خودشون يا تو بازار فروخته ميشه، اگه غيره اينه بگين.

ولي خودمونيم دريائي از ماشين اونجا ريخته بود، تازه كليا اجازه ورود نگرفته بودن بخاطر همين نواقص، يهو ديديم چن تا كار چاق‌كن دارن دور و برمون ميچرخن، شنيده بوديم اگه باهاشون كنار بيايم، بدون دردسر ميريم تو، ماهم بعد از پرداختن 33 هزار تومن ناقابل به اونا رفتيم تو و ظرف 5 دقيقه يه كاغذ زرد مبني بر تحويل ماشين دادن بهمون. حالا قراره پرونده بره آگاهي تا مطمئن شن دزدي نيس يا قتلي نكرده، تا برگه ايران خودرو رو برامون مهر كنن. هفت خوان رستم كه ميگن اينه.

قرار بود ساعت 5/2 بريم مراسم ختم يكي از اقوام كه نرسيديم، تازه به مهد هم زنگ زديم خودمون بريم دنبال بچه‌ها تا پشت در نمونن. به اون بدبختائي هم كه باهامون اومده بودن نتونستيم ناهار بديم چون هيچي اونجا نبود، براي همين با آبميوه و كيك ازشون پذيرائي كرديم، تازه يكيشون كارگر ناصره تو بيمارستان كه مكانيكي داره و الان حداقل يكساله كه ماشين اونجا خوابيده بوده. (ظاهرا يكبار كه ماشين بيرون بوده اومدن با جرثقيل بردنش، اون بيچاره هم بدون اينكه به ما بگه با هزار بدبختي رفته پسش گرفته، آخه نه اينكه خيلي تحفه بوده، واسه همين)

آخ آخ داشت يادم ميرفت، ناصر مسير بهشت زهرا رو هم گم كرده بود، روز قبلش چن تا آدرس گرفته بودم برم سر خاكشون (مثل دائيم، پدر بزرگ و مادر بزرگ پدريم، مرحومي كه دو سه روز پيش فوت كرده بود، و بالاخره مديرعامل عزيزم آقاي نوري)، ولي نشد چون سر از جاده مخصوص كرج درآورديم، فكر كنين ماشين خودمون پشت پارك المهدي تو آزادي بود اونوقت مسير به اون سر راستي ما از كجا سردرآورديم، اونوقت هي بهم نگين خونسرد باش، آروم باش، حالا جالبيش به اين بود كه ناصر غش غش ميخنديد تا عصبانيت من كمتر شه، منم جاتون خالي تا تونستم غر زدم.

سرتونو درد نيارم بعد از اينكه ناصر جان به حرف بنده گوش نكرد و موقع برگشت به جاي آزادي مونديم پشت ترافيك جمهوري تو نواب (آخه ناصر تهران شناسيش خيلي خوبهههههه) ساعت 5 اين شكلي رسيديم خونه، زنعمو هم لطف كرد نذاشت بريم خونه و شام نگهمون داشت كه قيافمون اين شكلي شد. زنعمو دستت درد نكنه. بنده خدا الان تو بيمارستان آسيا بستريه، چون آسم داره و سالي يكي دوبار ميخوابه اونجا، براش دعا كنين.

نميدونم چرا هروقت فكر ميكنم چيزي واسه نوشتن ندارم انقدر نوشته‌هام طولاني ميشه، خلاصه ببخشين كه سرتون درد گرفت.

راستي هفته پيش براي دوستائي كه تو پرشين بلاگ هستن نتونستم پيغام بذارم.

اينم جديدترين عكساي پسرا:

 

اين پسر خوش تيپ ماماني با موهاي فرفري هم منم، كيارش.

 

نميدونم اين كيارش چرا وقتي ميخواد ژست بگيره، سر و تيپ منو بهم ميزنه، بابا موهام خراب شد، انقدر سفت فشارم نده.

 

اين پسر عسل مامان كه از بس آنتي بيوتيك خورده انقدر ضعيف شده، منم كيان.

ماماني دلش برام كبابه، همش بايد دنبالم بدوئه تا من يه چيزي بخورم.

 

طبق معمول شيرم سر رفته، ولي نميدونم چرا چشام اينطوري شده؟؟

 

بازم ما دوتا تو ژستيم، مثلا با كيان قهرم، مثلناااااااا، شما باور نكنين.

 

چه خوابيم، انگار خيلي چسبيده.

 

من هروقت ماكاروني ميخورم اين شكلي ميشم. آي ميچسبه. اصلا نميدونم چرا اين مامانا دوس دارن بچه‌هاشون تميز غذا بخورن، بابا اينجوري بيشتر حال ميده بخداااااااااااااااااا.

 

دوتائي از حموم دراومديم، ماماني هنوز وقت نكرده موهامونو سشوار كنه، منم از دستش عصبانيم.

(الهي مامان قربون اون اخمت بره)

 تازه عاشق كرم و اودكلن بعد از حمومم هستم.

 

من عاشق كمربندم، از هرنوعي كه باشه. حاضر نيستم از خودم جداش كنم، البته ماماني بعضي وقتا مجبوره قايمش كنه، چون وقتي عصباني شم، با سگكش ميكوبم تو سر كيارش.

 

نزديكه خفه‌شم، چقدر اين ليموشيرينه درشته.

 

من تو ميوه‌ها بيشتر كيوي و خيارو دوس دارم.

 

اينم يه بوس آرتيستي تقديم به شما.

 

دارم با ماماني دراز نشست انجام ميدم، انقده كيف ميده. آخه نه اينكه مامانم خيلی اهل ورزشه.

 

خودمو واسه مامان لوس كردم، مثلا من خوابم. ميبينين چه دماغ خوشگلي دارم، انگار عمل كردم.

 

بدون اينكه ماماني بفهمه رفتم رو اوپن، سولار دامو روشن كردم، ظرف ميوه‌مم دستمه. بابائي هم سريع عكسمو گرفت. تازه خودمم زدم به اون راه.

 

ژست من رو اوپن آشپزخونه

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥ - بيتا