دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
بازگشت از عسلويه

پنجشنبه بعد از سه روز مأموريت به عسلويه با پرواز كيش اير برگشتم. واي چه پروازي بود پدرمون دراومد . من و بيتا همكارم دوتائي دست همو گرفته بوديم و دعا ميكرديم من همش فكر ميكردم آيا دوباره كيان و كيارشو ميبينم يا نه؟؟؟؟

 

وقتي داشتم ساكمو جمع ميكردم انگار پسرا فهميده بودن چون هي دور و برم ميگشتن و نگاه ميكردن آخر سر كيارش طاقت نياورد و پرسيد: ماماني اوجا (كجا) ميري؟؟ گفتم ميرم مسافرت مامان جون. گفت: بلام (برام) لپ لپ مي اَري (مي خري)؟؟؟؟

 

توي عسلويه هم همش فكر بچه ها بودم چون از جمعه سرماخوردگي داشتن و بايد دارو ميخوردن اين بود كه با پرستارشون تماس ميگرفتم تا آنتي بيوتيك اونا رو فراموش نكنه. ولي معلوم بود حسابي پدر باباشونو درآورده بودن. چون روز چهارشنبه بهم خبرداد پرستارشون فردا نمياد و خودت بايد بموني بچه ها رو نگهداري. البته ميدونه من چه رئيس سختگيري دارم و طفلك ميدونست آخرش هم بايد خودش بمونه خونه و همينطورم شد منتها با اين فرق كه پرستارشون ساعت 11 اومد و ناصر رفت سركار.

 

خلاصه اين مرخصي رفتن هاي فريده خانم (پرستار بچه ها) واسه ما شده دردسر.

 

البته بايد بگم خانم روز دوشنبه هم نميخوان بيان و ايندفعه من مرخصي گرفتم. خلاصه شاغل بودن خانم هاي متأهل (مخصوصاً از نوع بچه دارش) خيلي سخته.

 

حالا بريم سر اصل مطلب يعني شيرين كاري روز جمعه پسرا:

 

داشتم فيلم تولد يكي از همكارامو نگاه ميكردم كه يه دفعه پسرا باهم دعواشون شد (سر اينكه كي رو پاي من بخوابه و شير بخوره) ساعت 5/6 عصر بود منم كه حوصلم سر رفته بود به باباشون گفتم جفتشونو بندازه تو اتاق خودشون تا تنبيه بشن.

در همين حين هم زن عموم اومد و دوتائي مشغول فيلم ديدن بوديم ناصر هم تو اتاق مشغول كاراي خودش بود.

 

من هي ميشنيدم كه صداي تق و تق مياد به زن عموم گفتم الان حتما يا يكي از كشوهاي كمدشونو شكوندن يا لباسا رو ريختن بيرون يا موكت اتاقشونو كندن. كمي كه گذشت ناصر صدام كرد: بيتا بيا ببين اينجا چه خبره!!!!!!!!!!!!

 

چشمتون روز بد نبينه. ديدم دوتائي شيشه ويترين كمدشونو (كه من با كش بسته بودم تا نتونن باز كنن) باز كردن هرچي اسباب بازي حسابي داشتن ريختن رو زمين و لوسيون بدنشونو باز كردن و همه رو پاشيدن به لباساي سه تا كشوي پائين، در و ديوار، پرده، موكت، قاليچه، خلاصه هرجائي رو كه فكر كنين به اضافه اينكه تمام سر و صورت خودشونو حسابي مالونده بودن و هيچ شباهتي به پسراي ترگل ورگلي كه صبح رفته بودن حموم نداشتن.

 

زن عموم كه تا صحنه رو ديد يه لا حول ولا قوة الا باللهي گفت كه يه موقع چشم نخورن.

 

منم كه چند تا كوبيدم تو صورتم چون صحنه وحشتناكي بود و ناصرم كه كلي كيف كرده بود ميگفت زود باش ازشون فيلم بگير و خودش رفت دوربينو آورد و تو اون شلوغي شروع كرد به فيلم گرفتن منم كه حسابي عصباني بودم و از يه طرف از ديدن قيافه ترسيده اونا خنده ام گرفته بود رفتم طرفشون

 

دوتائي پناه بردن به گوشه تختشونو يهو كيان گفت ماماني اگه بزني مي ميرماااااا!!!

 

 بعدشم رفتم كيارشو لخت كردم و دوباره سرشو زير شير آب شامپو كردم اونم هي اون زير غرغر ميكرد.

 

خلاصه نميتونم بگم چي بود فقط زن عموم منو برداشت ببره خونشون تا ناصر يه سر و ساموني به اتاق بده كه يهو كيان به باباش گفت ماماني با ما اهره (قهره) و اومد سمت منو گفت ماماني اهري (قهري) گفتم آره اهرم ميرم ديگه هم نميام.

 

بعد از دو ساعت كه برگشتم ديدم عين دسته گل شدن اتاق هم مرتب و تميزه.

 

خوش بحال ناصر ماشالله انقدررررررررررر خونسرده كه براحتي از پس هركاري برمياد ولي من زود جوش ميارم.

 

ولی خودمونيماااااااا (به قول كيان كه آخر حرفاشو ميكشه) اگه ناصر نبود من نميدونستم چه جوری از پس اين دو تا وروجك بربيام.

 

خدايا اين ۳ تا پسرای منو برام حفظ كن.

 

آمين

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤ - بيتا
عسلك‌های مامان

وای چقدر خوشحال شدم كامنتاتونو خوندم مرسی از مانی و بيتا و سميه و مخصوصا آقای حميدپور. اون يكی رو نمی‌شناختم.

چند روز پيش به كيارش گفتم اگه اذيت نكنی می‌برمت خونه زنعمو (زنعموی من با ما تو يك طبقه هستيم و طبيعتا چون از زمان تولد پسرا اينجا هستيم خيلی اونا رو دوست دارن بچه‌ها هم همينطور) يادت باشه به كيان چيزی نگی‌ها آفرين پسر خوبم. اونم كه داشت با لگوهاش بازی می‌كرد همه رو ول كرد اومد نشست پيش منو هر چند وقت يه بار می‌زد به پهلوم كه مامانی بليم (بريم) ننمو (زنعمو)!!!! 

منم هی می‌گفتم باشه صبر كن بابائی بياد كيانو ببره تو اتاق تا اون ناراحت نشه بعد می‌برمت. يهو پاشد رفت دست كيانو گرفت اومد بهش گفت نيانی (منظورش كيان بود) هيشی نگو (تازه انگشتشم بصورت كج می‌ذاره زير دماغش كه يعنی هيس) من بلم (برم) ننمو.

اين پسرای بد هنوزم پوشك می‌شن چون من و پرستارشون تنبلی كرديمو هنوز اينا رو از پوشك نگرفتيم برای همينم تازگيا تا خرابكاری می‌كنن دوتائی ميان ميگن ميسوزه ميسوزه جالبه هر وقت می‌خوايم عوضشون كنيم خودشون می‌دونن حوله‌هاشونو می‌ندازن رو دوششون ميرن دم حموم واميستن.

ديروز كه اينكارو كردن گفتم كيارش مامانی برو تا من بيام عوضت كنم (البته عصبانی بودم چون پرستارشون زيادی بهشون كيوی داده بود و اونم حسابی شكم اينارو راه انداخته بود) يهو كيارش برگشت گفت اصلنم تو عبض (عوض) نكن بابائی عبض كنه خلاصه منم نمی‌دونستم بخندم يا عصبانی باشم ولی خودمونيم اين وروجكا (مخصوصا كيارش) خوب قلق منو بلدن.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٤ - بيتا
گل پسرا

سميه جون مرسی از كامنتی كه گذاشته بودي، اينم از عكس پسرا، اگه سؤالی داشتی حتما بپرس.

سمت راستی كيانه قل اول ۳ كيلو و ۵۰ گرم، پسری آروم، شيرين، عسل مامان، فوق العاده باهوش تنها عيبش اين بود كه شير مامانشو دوست نداشت و بزور ميخورد

سمت چپی كيارشه قل دوم ۳ كيلو و ۲۵۰ گرم، پسری شيطون، بلا و غرغرو كه از روز اول پدر مامان باباشو درآورده از ۱۵ روزگی بين ساعت ۸ شب تا ۱ نيمه شب فقط جيغ ميزد (بعلت كوليت نوزادي) بيچاره ناصر (همسرم) تموم اون ساعات اونو بروی شكمش روی دستش راه ميبرد تا آروم بشه. خلاصه پدری ازمون درآورد.

وای يه كمی سرم شلوغ شد

تا بعد

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٤ - بيتا
معرفی خودم

سلام

من بيتا هستم. ۳۲ سالمه. كارمندم و ۲ تا پسر دوقلوی خيلی شيطون دارم (كيان و كيارش) كه متولد ۶/۵/۱۳۸۲ هستند.

تصميم دارم از حالا به بعد كارهای بامزه‌شونو براتون بنويسم تا هم شما و هم خودشون (بعد از اينكه بزرگ شدن) از خوندنش لذت ببرين.

البته مجبورم برای شروع از كمی قبل بنويسم.

فعلا تا بعد خداحافظ

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤ - بيتا