دل نوشته‌هاي مامان كيان و كيارش
الوداع وبلاگ خوبم

دوستای خوبم ممنون از راهنمائی‌ها و دلگرمياتون، بدليل اينكه اين وبلاگ برای خيلی از شما فيلتر شده‌س، باز هم آدرس دو وبلاگ جديدم رو براتون ميذارم، خوشحال ميشم با من در تماس باشين.

www.kian-kiarash.blogfa.com

www.mamane-kian-kiarash.blogfa.com

از اين به بعد تو اين وبلاگ چيزی نمينويسم ولی همچنان حفظش ميكنم و دلم نمياد حذفش كنم، شايد يه زمانی دوباره اينجا نوشتم.

خداحافظ

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - بيتا
روز معلم مبارك

امروز روز معلمه، از همينجا به همه دوستاني كه معلمن تبريك ميگم و اميدوارم روز به روز موفقيت بيشتري تو اين راه كسب كنن، چون واقعا شغل مقدسيه و كار هركسي هم نيست.

ديروز با خواهري رفتيم خريد براي مربياي مهد پسرا و هستي، هر دومونم لوازم آرايش گرفتيم، كادو كرديم و قرار شد امروز بچه‌ها اونا رو به مربياشون بدن، بعدا ماجرائي رو كه پيش اومد تو وبلاگ خودشون براتون مينويسم.

زندگي همينجور يكنواخت در حال گذره و ما قدرشو نميدونيم، فقط وقتي درد يا مشكلي برامون پيش مياد ميفهميم كه چقدر كوتاهي كرديم، هفته پيش رفتم جواب آزمايشمو گرفتم و متاسفانه فهميدم علاوه بر تري گليسيريد بالا، متاسفانه قند مخفي خونم هم (كه دوساعت بعد از خوردن صبحانه نمونه‌شو گرفتن) بالاس، دكتر هم كلي منو ترسوند و گفت بايد روزي 5/2 ساعت پياده روي كني و از خوردن هر نوع شيريني حتي خرما، كشمش، بستني، موز و غيره (دقيقا چيزائي كه خودم خيلي بهشون تمايل دارم و تقريبا زياد ميخورم) خودداري كني، خلاصه حسابي منو از زندگي سير كرد. حتي بهم گفت كم مونده انسوليني بشي در حاليكه قند ناشتام 82 بود، بعد از صبحانه شده بود 146 كه تو خود برگه نوشته بود از 140 به بالا زياده. راستي وزنم هم دوباره رسيد به 59 كيلو.

اگه كسي از شما دوستاي خوبم تو اين زمينه تجربه‌اي داره لطفا برام كامنت بذاره تا بدونم دقيقا بايد چكار كنم.

بگذريم

راستي به چند نكته ريز خونه‌داري برخوردم، ديدم بد نيست يه اشاره‌اي بهش بكنم چون فكر ميكنم همه ما يه موقعي واقعا به اين تجربه‌ها نياز داريم:

گرفتن چربی سوپ و آبگوشت و خورشت ها
این کار رو از دو طریق میتونین انجام بدين :
یک راه اینه که چن قطعه یخو توي سوپ یا خورشت بندازين، به محض اینکه غذا رو هم بزنین، ذرات چربی به قطعات یخ میچسبن. قبل از ذوب شدن، قطعات یخ رو بیرون بیارین. نگران نباشین اگه این کار رو به سرعت انجام بدين، غذاتون سرد نميشه.
راه دیگه استفاده از برگ کاهوست. کافیه یک برگ کاهو تو ظرف غذاتون بندازين، اونوقت ميبينين که چطوري چربیها به آن میچسبن .

نگهداري كيك
براي اينكه كيكتون خشك نشه، يه سيبو از وسط نصف كنين و بذارين تو جعبه كيك، يا يه تيكه نون تازه رو بوسيله خلال دندون به قسمت بريده شده كيك وصل كنين، اين روش از خشك و بيات شدن كيك جلوگيري ميكنه.

نگهداري پنير
يه دستمال مرطوب شده با سركه رو روي پنيرتون بپيچين.

نگهداري عسل
عسلو تو ظرف پلاستيكي كوچيك و دردار مخصوص فريزر بريزين تا شكرك نزنه، موقع مصرف تو مدت كوتاهي حالت طبيعيش برميگرده، هروقت هم شكرك زد شيشه يا ظرف رو درون ظرفي محتوي آب جوش قرار بدين.

نگهداري روغن زيتون
براي اينكه ديرتر خراب بشه يه حبه قند داخلش بندازين.

نگهداري پياز
هر وقت پياز رو دو نيم كردين و نيمه ديگه‌شو نياز نداشتين،‌ روش كره يا روغن بمالين،‌ هم تازه ميمونه،‌ هم ميكروب جذب نميكنه و هم اينكه موقع مصرف از همون چربي براي سرخ كردنش استفاده ميكنين.

يه هشدار در مورد مصرف نمك
نمك همه جا هست، از پنيرهاي ورقه‌اي و سبزيجات آب پز كنسرو شده گرفته تا نون و شيريني و ساندويچ.

در واقع حدود 80 درصد سديم دريافتي ما در طول روز از مواد غذائي فرآوري شده و آماده مياد نه از نمكدون..

ميل به مصرف نمك خطرناك و جديه، و خيلي از غذاهائي كه ما مصرف ميكنيم، نمك پنهان دارن. از سس سالاد گرفته تا بيسكوئيت و بطور كلي تمام مواد غذائي كه در طول روز مصرف ميشه مملو از سديمه كه تدريجا بدن ما رو رو به زوال ميبره.

هرقدر مصرف سديم در خانومها بيشتر باشه، مقدار تحليل استخون ران نيز بيشتر ميشه، مقدار مجاز مصرف سديم در بزرگسالان سالم روزانه 2300 ميلي گرم يا يك قاشق چايخوريه.

رژيم غذائي پر نمك خطر ابتلا به سرطان معده رو افزايش ميده و باعث ميشه مايعات در بدن نگه داشته بشن. در نتيجه حجم خون بالا ميره و قلب براي جاري كردن خون در سراسر بدن فشار فراووني رو تحمل ميكنه،‌ به اين ترتيب به مرور زمان رگها ضعيف شده و قلب خسته به سادگي مقدمات بروز سكته و ايست قلبي رو فراهم ميكنه.

 

نتيجه‌گيري اخلاقي اين بحث اينه كه دوستاي گلم تا ميتونين (بقول خانوم دكتري كه پيشش رفتم )ورزشو فراموش نكنين، و تا اونجائيكه ممكنه نمك و قندو از غذاهاتون حذف كنين و مواد غذائي رو بصورت آب‌پز مصرف كنين،‌ البته اين نظر خانوم دكتره بودا وگرنه ميدونم ما ايرانيا كه خيلي هم به شكممون اهميت ميديم عمرا بتونيم همچين رژيمي رو حفظ كنيم.

نميدونم اين مبحث تا چه حد مورد علاقه‌تون واقع شد، ولي ديدم هم بهتره وبلاگ پسرا از نوشته‌هاي خودم جدا بشه و هم اينكه هر وقت يه مطلب جديدي خوندم كه ديدم نوشتنش اينجا بد نيست و يه تجربه جديده، از اشاره كردن بهش خودداري نكنم.

به اميد روزهاي خوش براي شما

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - بيتا
وبلاگ خاله نوشين

آدرس جديد وبلاگ پسرا، اگه ميشه تو پستاتون يادآوري كنين تا همه اين آدرسو به قبلي اضافه كنن.

www.kian-kiarash.blogfa.com

******************************

آدرس وبلاگ خاله دوقلوها، نوشين، كه بالاخره تصميم به نوشتن گرفت.

Hastiyemaman.blogfa.com

اين وبلاگ از اين به بعد متعلق به مامان بيتاست

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - بيتا
كاردستی مامان بيتا

بالاخره ماماني مهلت داد يه چن كلوم ما حرف بزنيم:

اي واي اي هوار اي داد بيداد

بابا مُرديم انقدر اين ماماني رفت تو دستشوئي و حالش بهم خورد و سرش گيج رفت، خدائيش ماماني وقتي ما تو شكمت بوديمم اينطوري بودي، تازه بهش گفتيم ماماني تو شيكمت ني نيه، كه شكلش اينطوري شد

بابائي هم گفت اگه خبري باشه با مامان ميريم طبقه شيشم ميپريم پائين، تازه مادرجونم اومده بود اينجا مراقب مامان غصه‌ش شده بود ميگفت بيتا اگه خبري باشه واي بحالت، بابا دوتا بسه ديگه، حالا اگه ما يه آبجي بخوايم كيو بايد ببينيم، نه مثل اينكه ماماني خيلي هم بدش نيومده ها، همش داره ميخنده، فكر كنيم ته دلشم غنج ميره، آخه ميدونين ماماني خيلي دلش ميخواسته ما هردوتامون دختر ميشديم، حالا چكار كنيم ولي قول ميديم مثل دخترا غمخوارش بشيم (الكي)

كيان ميگه ماشيناشو ميده به ني ني اما من ميگم ني ني رو ميكشم، خلاصه دو سه روز پيش تو خونه ما اين بحث ني ني خيلي داغ بود، حتي ماماني به بابا ميگفت تخت بچه رو كجا بذاريم،‌ مادرجون هي راه ميرفت حرص ميخورد و ميگفت لااله‌الاالله.

حالا مامان خيالش جمع بودا ولي ميخواست هممونو بذاره سركار.

بالاخره با دكترش تماس گرفت و تمام قرصاشو از جمله قرص تيروئيدشو كه قطع كرد مشكلات تهوعش حل شد ولي سرگيجهه فكركنيم همونيه كه دكتر ميگفت چن ماه ميكشه، نه كه مامانمون اين ماه خيلي سرش شلوغه و كلي برنامه داره خيلي غصه‌دار شده بود.

- 3 ارديبهشت تولد خاله ماندانا،

- احتمالا 13 ارديبهشت ميرن ديدن پسر خاله بيتا،‌ ايليا كوچولو كه اونروز 40 روزه ميشه، ماماني از همين جا رسما اعلام ميكنه به دوستاش كه 13 خونه خاله بيتا يادشون نره‌هاااااااااااااااااااااااااااا.

- 16 ارديبهشت تولد دختر خالمون هستي،

- 25 ارديبهشت تولد دائي رضا، تولد خاله فاطي، به دنيا اومدن آخرين نتيجه خونواده پدري مامان (كه ميشه پسر پسر عمه مامانمون)

- 27 ارديبهشت عروسي خاله عصمت و عمو رضا،اگه كسی جا مونده بگه‌هااااا

تازه فكر نكنين ما رو ميبره ها حتي تولد هستي هم تو مهدشه و مامان قراره تنها بره، خوشبحالش. هميشه به تولد و عروسي مامان جون الهي بهت خوش بگذره جاي مارو هم خالي كن.

حالا ديدين حق داشت ناراحت باشه تازه چون نتونسته بود بره ختم آقاي نوري كلي عذاب وجدان داره.

راستي خاله حميرا هم پاي شايانو عمل كرده اميدواريم زودتر حالش خوب شه و بتونه بياد ايران تا با هم بازي كنيم.

و اما بريم سراغ كاردستي مامان كه قول داده بود عكساشو بذاره:

با اون حالش ماشين موزرو برداشت افتاد به جون كله ما دوتا، مثلا آلماني زده‌ها

 

 

 

خوب دقت كنين حالا موهاي كيان چون صافه بد نشده بود ولي موهاي من خيلي بد شده بود.

بعد از يه هفته ديد نه بابا خيلي بده، دوباره همون ماشينو برداشت و حسابي كچلمون كرد، البته مال منو سفيدتر كرد ولي بنظرم مال كيارش بهتره. يعني يه كم بلندتره.

 

كيان و كيارش هشت ماهه

 

كيان و كيارش سه سال و هشت ماهه

بنظر شما خيلي تو اين سه سال فرق كرديم،‌ نه؟؟؟؟

اينم چن تا عكس از زمان موداريمون:

 

چيكار كنيم اينم يه مدل بازي كردنه،‌ انقده كيف ميده

 

وقتي از حموم درميام چون خيلي لپام سرخ ميشه، مامان همش دلش ميخواد بوسم كنه.

 

لپاي منم سرخ ميشه‌ها البته نه به اندازه كيارش

 

همش دوس داريم موقع تلويزيون ديدن بريم تو ژست، اينجوري 

  

اينا Batman هاي قرن جديدن، دوس دارن با پتوهاي نوزاديشون شنل بت من داشته باشن.

 

خدائيش اگه دختر ميشديم رو دست مامان و بابا ميمونديم.

ببخشين اگه كيفيت عكسا بده چون مامانی همه رو با موبايلش گرفته،‌ قول داده بزودی يه دوربين ديجيتال بگيره تا عكسای خوشگلی ازمون بذاره.

تا بعد

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦ - بيتا
يكسال گذشت

خواستيم فراموشت کنيم
اما باز هم هوا بارانیست
شیشه ها باز هم میگریند
وبه یاد شب بارانی ما
اشکهای حسرت دوری تو میریزند
ولی اینبار
روی شیشه
جای انگشت تو هم خالی است ....
باز هم هوا بارانیست.....

امروز بعدازظهر (سه‌شنبه 21 فروردين) مراسم اولين سالگرد فوت مديرعامل فقيد شركت پتروشيمي برزويه جناب آقاي مهندس نوري در مسجدالنبي واقع در كارگر شمالي از ساعت 3 تا 30/4 بعدازظهر برگزار ميگردد.

چه زود گذشت ..........

حيف كه عليرغم تمام اشتياقم براي حضور در اين مراسم، نميتونم برم، چون تقريبا 10 روزه گرفتار يه نوع سرگيجه و حالت تهوع و ... غيره هستم كه دكتر ميگه مربوط به نفوذ نوعي ويروس سرماخوردگي به گوش ميانيه و ممكنه چندين ماه طول بكشه، الانم كه دارم مينويسم مامانم كنارم روي تخت نشسته و سه روزه اومده اينجا مراقب من. خودم هم شديدا سرگيجه دارم، ولي ديدم نميتونم اين روز رو فراموش كنم، دكتر هم بهم گفت از لحاظ روحي شديدا بهم ريخته‌اي و من بهت توصيه اكيد ميكنم كه حتما برگردي سركار؛ خودم هم فكر ميكنم مشكلاتم از روزي شروع شد كه بعد از 9 سال كار نشستم تو خونه و هي فكراي بيخود كردم.

ميخوام مثبت باشم، مثبت فكر كنم،‌ يه تغيير اساسي تو رويه زندگيم ايجاد كنم، اگه راهي ميشناسين حتما بهم بگين،‌ البته قراره با ورزش شروع كنم بعد هم برم دنبال يه كار نيمه وقت. (گفتم كه قراره، شما باور نكنين، چون يكساله كه دارم با خودم قرار ميذارم)

دلم تنگ است
كجاست روزهاي خوشي
روزهاي سپيد ديدار
كجاست روزهاي اميد و صفا
باران مهر ميخواهم
اي باران ببار
الهي از سرلطفت ببار
بشور جانم را، تنم را
ببار تا زخم كهنه التيام بخشد
روح خسته ام جاني تازه بگيرد
ولبان خشكيده ام روح و طراوت باران را نوش كند
غمهايم را ببرد تا ناكجا آباد
ببر تا آخر دنياي تنهاي
ببر تا آخر نيست بودن

اشك را با غم
غم را با تمام تنهاييم
و امروز تنهاييم را با ساعات غمزده ديوار تقسيم ميكنم
اشك هاي زلال و روانم را به دست زمان فراموش شده ميسپارم
تا همه هست و نيست مرا ببرد به عمق هيچ
اي همه تنهايي تو را در آغوش كشيده ام
تو تنها همدم مني در سكوت مرگبار شب
لبخند تلخ زدم برحسرت ديدار تو اي آواره ترين

آقاي مهندس نوري روحت شاد و قرين رحمت باد

يه فاتحه براي شادي روح اين عزيز و اموات خودتون بفرستيد

 

گلهاي سايت كه آقاي نوري عاشقشون بود

 

اينجا آقاي نوري تو اتاق خودش (واقع در ميرداماد) در حال مصاحبه‌س كه دو سال پيش از تلويزيون پخش شد

 

سايت برزويه و تشييع پيكر آقاي نوري تا فرودگاه عسلويه (سه‌شنبه 22 فروردين 85)

بعداز ظهر همين روز من و چن تا از خانما با تعدادي از همكاراي شركت به اضافه تمام رئيس‌ها و مديراي شركتمون كه همراه آقاي نوري از سايت برگشتن و جمعي از مقامات شركت نفت، تو فرودگاه مهرآباد جنازه آقاي نوري رو تحويل گرفتيم

 

تشييع پيكر آقاي نوري از مقابل بيمارستان شركت نفت و مراسم خاكسپاري

(چهارشنبه 23 فروردين 85)

 

حال پسرا هم خيلي خوبه و مهد هم از كيان راضيه، البته فعلا. مامانشون هم روي سرشون كاردستي انجام داده كه بزودي عكسشو ميذارم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦ - بيتا
اندر احوالات سال قديم و شروع سال جديد

زمان: يه بعدازظهر تو اسفند 85

مكان: اتاق كيان و كيارش

كيارش: ميگما كياني بيا بريم مامانو بكشيم.

من:

ناصر:

چن دقيقه بعد:

مامان در حال ديدن تلويزيون، بابا تو اتاق خواب، يهو صداي گريه كيان و كيارش همراه با دعوا بر سر يه اسباب بازي بگوش ميرسه. تا بابائي و ماماني بخود بجنبن، يهو:

شششتتترقققققق، آهههههههههه، صداي شكستن شيشه، ماماني بر سر زنان و يا ابوالفضل گويان به خيال اينكه پسرا تلويزيونو رو خودشون برگردوندن، ميدوئه سمت اتاق و اونجا با صحنه خرد شدن شيشه كمد روبرو ميشه.

بعله آقا كيارش درحاليكه از دست كيان ناراحت شده كه نميذاره كارتون تام و جري رو با صداي بلند ببينه، كاميونشو پرت كرده تو شيشه كمد،‌ حالا خدا رحم كرده هيچ كدوم زير شيشه نبودن، تا يكي دو هفته بعد هنوز هم از گوشه‌هاي اتاق شيشه خورده پيدا ميشد.

 

خوب چكار كنم كيان همش صداي تيراندازي از دهنش درمياورد منم نميتونستم صداي كارتونو بشنوم، تازه فكر كنم اينجوري بهتره چون راحت تر ميتونيم كتابامونو برداريم و پاره كنيم.

تازه اينكه چيزي نيست، چن روز قبلشم كيان زد و شيشه زيرتلويزيوني تو اتاقشونو شكوند،‌ حالا به راحتي سي دي هاي دستگاهو درميارن، خط ميندازن،‌ خاموش روشن ميكنن .......................

 

ماماني اين VCD رو خيلي دوس داره چون خودش از عسلويه خريده آورده، خدائيشم تو اين 5 سال خيلي خوب كار كرده، حالا ببينيم زير دست من و كيارش چقدر طاقت ميارههههه

بيا حالا بخواه به فكر بچه باش تا تو اتاق خودش آرامش داشته باشه و بدون دردسر كارتون ببينه، نتيجه ميشه اين.

تو اين 16 روزي كه تعطيل بودن حسابي كيف كردن و آتيش سوزوندن، نه ما از ديد و بازديد چيزي فهميديم نه مهمونا و ميزبانامون.

امروز اولين روزيه كه تو سال جديد رفتن مهد، خدا بخير بگذرونه.....

سيزده بدر هم برديمشون پارك ارم كلي بازي كردن و وسيله سوار شدن، عصر هم رفتن خونه مادرجونشون واسه خوردن آش رشته.

 

12 فروردين 86، ساعت 8 شب، سرزمين عجايب

دوستاي خوبم ازتون ميخوام براي سلامتي يكي از آشناهامون كه سرطان صورت گرفته دعا كنين، نميدونم ولله حكمت خدا چيه كه هرچي آدم خوبه زودتر گلچين ميكنه و ميبره پيش خودش، اونم يه همچين مادرشوهر نازنيني كه واقعا دخترخاله‌م ازش راضيه. خدا زودتر شفاش بده. بنده خدا هنوز ۵۰ سالش نشده درحاليكه سه تا بچه تو خونه داره و شوهرشم چن سال پيش فوت كرده.

محتاجيم به دعا. آمين

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٦ - بيتا
ورود يه تازه وارد به اسم ايليا خان

سلام به بهار، سلام به بوي خوش زندگي و سلام به همه شما دوستاي گلم، اميدوارم كه سال جديد رو با عشق و شور و نشاط آغاز كرده باشين.

راستش الان بايد خواب باشم چون هم خودم و هم پسرا شديدا سرماخورديم و بايد استراحت كنيم،‌ ولي از اونجائيكه ايليا كوچولوي مامان بيتا (دنياي بيتا) دنيا اومده گفتم زودتر از خودش بيام اينجا و همتونو خبردار كنم،‌ البته از جانب خودش وكيلمممممممممم.

ساعت ده دقيقه به نه صبح زنگ زدم به همسر بيتا و اون بهم گفت كه بيتا رو دارن ميارن تو اتاق و ايليا كوچولو هم با وزن 340/3 كيلوگرم وضعش خوبه،‌ نشد بيشتر صحبت كنم، فكر كنم تا يكي دو ساعت ديگه بتونم با خود بيتا صحبت كنم،‌ البته خيلي دلم ميخواست ميرفتم و ميديدمش ولي با اين وضعي كه دارم به صلاح اونا نيست.

ايلياي عزيزم ورودتو به اين دنيا به مامان و بابات تبريك ميگم، اميدوارم كه قدمت براشون خير باشه.

اميدوارم اين شكلي باشي تا مامان بيتا كلي حال كنه.........

 

اين چن روزه حسابي سرمون به ديد و بازديد گرم بوده، مخصوصا كه خاله ناصر از تبريز اومده اينجا و ديشب هم باهم شام رفتيم فرحزاد جاتون خالي. پسرا هم تا تونستن آتيش سوزوندن،‌ مخصوصا كه بعد از چن وقت پسرعموشونم (پارسا) اونجا بود، البته پارسا به شيطوني پسراي من نيست.

امروز اولين روزيه كه تو تعطيلات بدون ناصر از خواب پاشدم، چون رفته سر كار جديد،‌ براش دعا كنين كه كارش خوب بگيره.

الانم كيان از خواب پاشده و در حال سرفه رفته پيش كيارش تا كارتون ببينه،‌ پاشم برم صبحونه‌شونو بدم كه الان صداشون درمياد.

راستي عكسي كه تو پست قبليم گذاشتم، عكسي بود كه مرحوم مهندس نوري مديرعامل فقيدمون به همراه اون با يك ايميل عيد رو به همكاراش تبريك گفت، 21 فروردين اولين سالگرد درگذشت اين مرد عزيزه، روحش شاد...........

حميرا جون اميدوارم عمل پاي شايان خوب انجام بشه و تو بتوني بياي ايران، مرسي كه به يادم هستي عزيزم.

ميدونين كه امسال سال خوكه، مطلب زير رو بخونيد بد نيست:

1386 سال خوک است؛

از سال خوک چه می دانید؟


بالاخره سگ با تمام دلهره ها و اضطراب ها و بی اعتمادیش سال را به پایان رساند و برای یک استراحت طولانی دوازده ساله ما را ترک کرد و فرصت نفس راحت کشیدن پیدا کردیم. بر مبنای گاه شماری های شرقی ها سال ۱۳۸۶ ( ۲۰۰۷ ) سال خوک است.
هرچه نگرانی در سال های قبل بود در سال خوک جایش را به آرامش و شادی و راحتی می دهد
 
  تقسیم دوازده تایی فقط مختص ماه های سال نیست، بلکه چینی ها و اصولا اهل نجوم و تنجیم هم سال ها را به دوره های دوازده تایی تقسیم می کنند که هر کدام را با نماد یک حیوان مشخص می کنند: موش، گاو، ببر، گربه ( از نظر مصری ها خرگوش )، اژدها، مار، اسب، بز، میمون، خروس، سگ و خوک .

این دوره ها آغاز و اوج و فرود دارند و تغییرات آنها شباهت تام و تمام با فصول دارد: آغاز سبز شدن و امید و روشنایی مثل بهار، اوج گرما و برکت مانند تابستان، فرود نرم و آهسته چون پاییز و سرمایی که در دل آن زندگی برای آغازی دوباره خود را آماده می کند همانند زمستان.

خوک آخرین حلقه دوازده گانه سال هاست و در بطن خود زندگی دوباره با تمام شور و شرش را دارد. هرچه تلخی و نگرانی و اضطراب در سال های بز و میمون و خروس و سگ وجود داشت در سال خوک جایش را به آرامش و شادی و راحتی می دهد.

از نظر طالع بینی چینی سال خوک بهترین سال برای تمام مردم دنیاست چون در این سال کار فراوان برای همه وجود دارد و گردش پول عادلانه خواهد بود.

سالی که از دست گرفتاری های سیاسی و اداری می توان نفسی به راحتی کشید. سالی که برای روشنفکران و اهل حساب و کتاب به یک اندازه خوب است. یعنی سال تعادل و تناسب.

از نظر طالع بينی چينی، در این سال خیانت ها و بی اعتمادی ها بسیار کم خواهد بود. سال صلح طلبی عمیق، سالی که دعوا و اقامه دعوا در مراجع ذیصلاح جای بحث های تند و دعوا و جنگ را می گیرد.

سالی که ادبیات بر تارک آن خواهد درخشید و نویسندگان و شعرا به دور از دغدغه های رایج به موفقیت های چشمگیری نائل خواهند شد.

بچه هایی که در بهار و تابستان سال خوک متولد می شوند در رفاه و آسودگی زندگی خواهند کرد.

البته به دلیل سادگی بیش از حد خوک امکان زودباوری، فریب خوردن و نومیدی هم وجود دارد.

از بدی های سال خوک این است که افراد از هم دیگر تقاضای کمک کمتری می کنند و احتمالا آسیب بیشتری می بینند.

تاثیر علامت خوک بر نمادهای حیوانی دوازده گانه

نه تنها سال خوک، بلکه تمام علایم دوازده گانه برای متولدین همه ماه ها تاثیرات یکسانی ندارند.

متولدین سال موش ( ۱۳۱۵، ۱۳۲۷، ۱۳۳۹، ۱۳۵۱، ۱۳۶۳ ) می توانند تا دلشان می خواهد با دمشان گردو بشکنند! و البته برای آینده برنامه ریزی کند و شکرگزار باشند.

متولدین سال گاو ( ۱۳۱۶، ۱۳۲۸، ۱۳۴۰، ۱۳۵۲، ۱۳۶۴ )، سال ببر ( ۱۳۱۷، ۱۳۲۹، ۱۳۴۱، ۱۳۵۳، ۱۳۶۵ ) ، سال گربه ( ۱۳۱۸، ۱۳۳۰، ۱۳۴۲، ۱۳۵۴، ۱۳۶۶ ) ، سال اسب ( ۱۳۱۹، ۱۳۳۱، ۱۳۴۵، ۱۳۵۷، ۱۳۶۹ ) ، سال خروس ( ۱۳۱۲، ۱۳۲۴، ۱۳۳۶، ۱۳۴۸، ۱۳۶۰ ) و سال خوک ( ۱۳۱۴، ۱۳۲۶، ۱۳۳۸، ۱۳۵۰ و ۱۳۶۲ ) هم سال خوبی در پیش دارند با کار زیاد و مشکلاتی که در اسرع وقت به سامان می رسند.

متولدین سال اژدها ( ۱۳۱۹، ۱۳۳۱، ۱۳۴۳، ۱۳۵۵ و ۱۳۶۷ ) ممکن است امسال بی پول شوند.

متولدین سال مار ( ۱۳۲۰، ۱۳۳۲،۱۳۴۴، ۱۳۵۶، ۱۳۶۸ ) بهتر است منتظر سال بهتری باشند.

متولدین سال بز ( ۱۳۲۲، ۱۳۳۴، ۱۳۴۶، ۱۳۵۸ ، ۱۳۷۰ )، میمون ( ۱۳۲۳، ۱۳۳۵، ۱۳۴۷، ۱۳۵۹، ۱۳۷۱ ) و سگ ( ۱۳۲۵، ۱۳۳۷، ۱۳۴۹، ۱۳۶۱، ۱۳۷۳ ) باید احتیاط پیشه کنند و مواظب دخل و خرج و خانواده شان باشند.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٦ - بيتا
تحويل ماشين

بالاخره گرفتيمممممممممممممممممممم، هورااااااااااااااااااااااااا، چيو؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا ماشينو ميگم ديگه،‌ بخاطر چن روز فاصله تا سال جديد ماشينمون مدل 85 شد؛ البته با همون رنگي كه خواسته بوديم بدون مخزن و كيت، تحويل مخزن هم شهريور سال آينده.

روز سه‌شنبه ساعت 15/8 صبح بالاسر نيلوفر بنده خدا بوديم تا كاراي سندو و پلاكو انجام بديم، البته فكر ميكرديم تحويل ماشين براي روز بعد بيفته (با سماجتي كه به خرج داديم همراه غرغراي من و داد و بيدادي كه كردم چون ناصر از اين روها نداره)، وگرنه نمايندگي حاضر نبود درست و حسابي بگرده ببينه ماشينمونو تو كدوم پاركينگ بردن، آخرسر هم ناصر مجبور شد با موبايل مدير فروش اونجا تماس بگيره تا طرف مربوطه كه حسابي با ما لج كرده بود حساب كار دستش بياد و يكي رو بفرسته دنبال ماشين.

خدائيش تو چه مملكتي زندگي ميكنيم كه بايد همه جا كارتو با پارتي و زور و جبر پيش ببري، تازه فهميديم با اين گمشدن پرونده و بعدشم كپي پرونده اگه نيلوفر بنده خدا راهنمائيمون نميكرد چه بسا بايد تا ارديبهشت و خرداد آينده دنبال پرونده و ماشين ميدوئيديم.

بعد از اينكه در ساعت 4 بعدازظهر ماشين مربوطه رؤيت شد، تازه رسيديم به مرحله PDS (سرويس اوليه ماشين و مهر كردن برگ گارانتي به اضافه پرداخت دو هزار تومان براي برگ خروج ماشين) كه اونم حدود 2 ساعت طول كشيد، ساعت 30/6 از نمايندگي خارج شديم كه با صداي اولين انفجار ترقه ته توي دلمون زير و رو شد، نفهميديم چه جوري خودمونو رسونديم خونه كه البته با اين ترافيك تهران حول و حوش ساعت 30/8 به خونه رسيديم و شكر خدا بخير گذشت.

روز پنجشنبه ،‌ رفتيم سراغ خريد وسائل جانبي ماشين مثل روكش و قفل و زنجير و غيره...........

خدا بخواد تا دوشنبه هم بيمه‌نامه و شناسنامه ماشينو ميگيريم.

اين دو سه روز رو هم اختصاص داديم به پسرا و حسابي بهشون رسيديم.

نيلوفر جون مرسييييييييييييييييي 

و اما ....................... هرچي كه ميگذره به سال جديد نزديكتر ميشيم، اميدوارم سال 86 براي همتون سال پر خير و بركتي باشه و براي همه شما عزيزان آرزوي بهترين‌ها رو دارم،‌ انشاءلله خداوند هم همه امواتمونو مخصوصا كساني رو كه به تازگي از دست داديم قرين رحمت كنه. آمين

براي دوستائي هم كه خارج از كشور هستن سال خوشي رو آرزو ميكنم، حميرا جونم اميدوارم در كنار شايان و رضا سال خوبي داشته باشي و زود زود بياي تا ببينيمت،‌ راستي كي مياييييييييييييييي؟

تو سال جديد منتظر خبرهاي خوب خوب هستم،‌ مثل دنيا اومدن ايليا كوچولو (دنياي بيتا) و مامان شدن بيتاي عزيزم(يكشنبه ۵ فروردين)، عروسي يكي از دوستام، و خيلي خبراي خوب ديگه................

چون ممكنه نرسم به وبلاگ تك تكتون سر بزنم از همينجا پيشاپيش سال خوبی رو براتون آرزو ميكنم.

سال نو مبارك

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥ - بيتا
هفته بد

سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه را نداشته باشد هرگز تنديسي زيبا نميشود !!!
فقط يك بار فرصت داري تا از وجودت تنديسي زيبا بسازي.
پس از زخم تيشه خسته نشو !

هفته پيش هفته بدي بود،‌ چون بازم از مهدكودك در مورد كيان اخطار بهم كردن، هرچي هم با كلينيك خودش تماس گرفتم متأسفانه جواب نميدادن، تا اينكه يه دكتر ديگه بهم معرفي شد. روز چهار‌شنبه بعد از ظهر بدون وقت قبلي رفتم مطب همون دكتر تو ظفر كه چون قبلا تماس نگرفته بودم اجازه ندادن دكتر رو ببينم و براي يه دكتر ديگه روز بعد ساعت 5/2 بهمون وقت دادن.

بعد از شنيدن شرح حال كيان و شكاياتي كه مطرح شده بود دكتر يه قرص جديد به قرص قبلي اضافه كرد به اسم هالوپريدول بصورت نصف ظهر و نصف شب. تو اين چن روز هم كه مصرف كرد خوشبختانه خيلي خوب جواب داده و اون پرخاشگريها و ناآرومي‌هاي قبلي از بين رفته (البته اگه كيارش اذيتش نكنه). براي كيان دعا كنين كه به اين قرصا جواب بده چون بهم گفتن اگه بهمين صورت پيش بره از فروردين تو مهد نمي‌پذيرنش و اينجوري از كيارش خيلي عقب ميمونه.

الان ميفهمم مادر شدن و مادر بودن اونم بصورت واقعي چقدر سخته،‌ چون احساس ميكنم خودم فقط اسم مادر رو يدك ميكشم و نتونستم هيچ جوري با بچه‌م ارتباط برقرار كنم. خيلي وقتا سعي كردم از زير بار مسئوليت شونه خالي كنم و همه چيز رو به گردن ناصر بندازم،‌ خودم خوب ميدونم كه مقصرم،‌ الانم خيلي رنج ميكشم وقتي ميبينم براي هر كاري باباشونو ميخوان.

البته ميگن هيچوقت براي جبران كردن دير نيست ولي ظاهرا اين جبران مافات كردن خيلي زحمت داره و به اين زوديها ميسر نيست چون من از خرداد ماه دارم سعي ميكنم ولي بنظر خودم اصلا موفق نبودم.

برام دعا كنين تو اين روزاي عزيز مخصوصا امروز كه اربعينه بتونم مادر بهتري باشم. به مامانم زنگ زدم داشت شله‌زرد نذري رو ميپخت و بهم گفت كه خيلي برام دعا كرده،‌ بعدشم با بغض گفت بيتا جون مادر تو رو خدا كمتر غصه بخور،‌ يه موقع يه بلائي سرت مياد اونوقت اين بچه‌ها زبونم لال بدون تو چكار كنن؟؟؟

گفتم مامان جون غصه نخور چون ظاهرا بدون من راحت‌ترن. بعد هم بهم گفت پسر يكي از دوستاي دائيم كه 28 سالشه و تازه ازدواج كرده بوده بدليل مشكلات خانوادگي سكته كرده و مرده.

من دارم سعي ميكنم مثل سنگي كه تو نوشته بالا بود از هر ضربه تيشه به خودم نلرزم و بتونم وجودمو به يه تنديس زيبا تبديل كنم،

به يه مادر نمونه

برام دعا كنين

راستي يكي بهم بگه اگه بخوام از طريق تيني پيك عكس بذارم چه جوري بايد كار كنم هرچي سعي كردم نشد. در ضمن هفته پيش وقت دكتر تيروئيدم بود، ميدونين رو هم ديگه چقدر وزن كم كردم؟ 5/7 كيلو گرم يعني شدم 5/52 كيلو.

دكترم يه عالمه قرص و آمپول تقويتي برام نوشته منم آمپولا رو گذاشتم تو كيفم كه برم بزنم،‌ البته كيه كه بزنه، يه سونوگرافي كامل هم انجام دادم كه بازم طبق معمول نشون داد كه كليه راستم فولنس داره و كيسه صفرا هم خيلي منقبض بود و بهم گفت كه بايد 10 ساعت ناشتا باشم و يه سونوي ديگه انجام بدم. حال ميكنين يه آدم با اين همه ناراحتي و مرض تازه خيلياشم نگفتم.

پس بازم برام دعا كنين

********************************

 

تو رو خدا ميبينين ماماني چه‌جوري پامو بسته،‌ از بس كه شيطونم يه مدت اينجوري نگهم ميداشته. البته دو سال پيش

 

خدائيش منم دست كمي از كيارش نداشتما، منم همونجوري ميبست به تخت تا كار خطرناك نكنيم.

 

اينم ما دوتا قبل از سلموني پارسال عيد

 

حالا بعد از سلموني

 

وايييييييي چه عسليم من

 

اينجا هفت ماهمونه، طبق معمولم كيارش در حال گريه زاريه، بچه بد نق نقوووووووووو

 

الان ميام ميخورمتتتتتتتتتتت

واي واي واي چه دندونائيييييييي

 

دوچرخه بازي با دوچرخه دخترخاله چه حالي داره

كفشامو ببين، ديگه بزرگ شدم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥ - بيتا
كار ميكنيمممممممممممم

چي بگم، از كجا بگم، يه روز از كيش سر درمياريم، يه روز از دوبي، يه روز از تبريز، يه روز از .....

فقط انقدر ميدونم كه ناصر ديگه دلش نميخواد تهران باشه، حالا چرا، الله اعلم......

خدا آخر و عاقبتمونو به خير كنه با اين هوائي شدن شوهرمون. فكر ميكنيمممممممممممممم.

سه‌شنبه پيش يه سر رفتم دفتر اصلي پتروشيمي تو هفت تير ديدن همكاراي سابق، كه البته الان به 5-6 نفر رسيدن، خيلي ياد ايام قديم كرديم، خيلي هم بهم خوش گذشت. فريبا جون بابت زحمتي كه بهت دادم ميبخشي، همينطور از آقا رضا و بقيه دوستان هم تشكر ميكنم.

ناصر از چهارشنبه تو مرخصيه تا يه فكر اساسي براي كارش بكنه، منم كه ديدم اينطوره وقتو غنيمت شمردم و آي خونه تكوني كرديمممممممممممممممم.

الان هر دومون از خستگي نا نداريم، از يه طرف كار، از يه طرف شيطنتهاي خطرناك پسرا، از جمله شيكستن شيشه زير تلويزيوني كه گذاشتيم تو اتاقشون تا از اين به بعد كارتوناشونو همونجا ببينن همراه يه VCD كه يادش بخير سال 80 از عسلويه خريده بودم.

از ماشين جديد هم خبري نيست، بنده خدا نيلوفر خيلي برامون پرس و جو ميكنه ولي متأسفانه پرونده‌مون گمشده،‌ تو رو خدا شانسو ميبينين. حالا امروز با شماره فرمي كه از بانك گرفتيم تونستيم يه كم رديابي كنيم و فهميديم كه پول به حساب ايران خودرو واريز شده ولي پرونده نيست، قرار شده با رد و بدل شدن نامه گمشدن پرونده كارمون پيگيري بشه.

نيلوفر جونم ميبخشي بابت زحماتي كه من و ناصر بهت داديم، حالا واقعا اميد داشته باشيم شب عيدي ماشينو تحويل بگيريم يا نه؟؟؟؟؟؟؟

مثل سالاي قبل اصلا از اومدن بهار خوشحال نيستم، خودمم نميدونم چرا، امسال سال خيلي بدي رو پشت سر گذاشتم، اگه عمري بود سال ديگه بايد فكر كار جديد باشم، تو خونه موندن اصلا به صلاحم نيست.

اگه كسي از شما كاري برام سراغ داره به آدرس ايميلم ميل بزنه. (البته با حقوق خوب)

*****************************

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد ....

وقتی خداوند شما را به لبه پرتگاهی هدایت کرد، کاملاً به او اعتماد کنید. چون یکی از این دو اتفاق خواهد افتاد.
او شما را می گیرد اگر بیفتید یا اینکه یادتان می دهد چگونه پرواز کنید.

به اميد روزي كه پرواز كردنو ياد بگيريم.................

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥ - بيتا
تغيير و تحول

اگه جاي من بودين چكار ميكردين،‌ بهتون ميگفتن از اول سال آينده برين كيش زندگي كنين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ناصر كه خيلي خوشحاله چون حقوق و مزاياش عاليه، خودمم بدم نمياد ولي بخاطر بچه‌ها نگرانم،‌ كيانو چكار كنم،‌ آيا اونجا امكانات مثل تهرانه،‌ عمراً.

تازه وسائلمون تو تهران چي ميشه، آخه اصلا معلوم نيست چن سال اونجا ميمونيم،‌ بعدشم دوري از خانواده‌مو چكار كنم؟؟؟؟؟؟؟

نميدونم،‌ تو رو خدا اگه كسي تجربه‌اي در اين زمينه داره بهم بگه.

خيلي پريشونم، خيليييييييييييييييييي.

خدايا خودت راهو بهم نشون بده.

از شنبه تا سه‌شنبه براي تجديد قوا رفتم خونه مامانم اينا،‌ دكتر اعصابم بهم گفته بودم بايد يه سفر تنهائي برم كه چون جور نشد از خونه مامانينا سر درآوردم.

شنبه شب هم افتتاح سفره‌خونه داداشم تو عظيميه كرج بود به اسم هوكا. تو رو خدا براش دعا كنين كه كارش بگيره، آخه اين داداشم خيلي بلند پروازه و با داشتن مدرك مهندسي صنايع حاضر نيست كارمند بشه،‌ ميگه نون تو كار آزاده.

البته ناگفته نمونه كه از طريق گولدكوئيست و Vast Vision خيلي پول خوبي گيرش اومد كه تونست سرمايه كارشو جور كنه.

اونم دعا كنين تا بتونه دختري رو كه ۷ ساله عاشقشه زودتر بگيره و به يه سرانجامي برسه، اونم مهندسي صنايع خونده و يه سال از داداشي كوچيكتره، منتها اون تو يه شركت مشغوله. داداشي من متولد ارديبهشت 61 هست، بنظرتون زود نيست كه خودشو درگير خونه و زندگي كنه.

منتظر پيشنهاداتتون در مورد قسمت اول پستم ميمونم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥ - بيتا
ولنتاين و يه سری خورده كاري

Happy Valentine

سلام، بابا دعوام نكنين خوب حال نداشتم آپ كنم، از بس كه اين وروجكا اذيتم ميكنن چن روزه حسابي عصبيم، آخه دوباره از مهد نامه دادن كه كيان خيلي اذيت ميكنه و نسبت به دوستاش خيلي پرخاشگر شده، منم كه منتظرم يكي بگه بالاي چشم بچه‌ت ابروئه تا گريه و زاري راه بندازم. مادرم انقده حساسسسسسسسسسسس!!!!!!!!!!!!!!!!

ولي به لطف دعاي شما دوستان بالاخره هلال احمر داروي كيانو آورد و ناصر رفت 200 تا گرفت. از همين امروز به جاي ريتالين همون داروي قبلي رو شروع كرديم، شيطنتا و آزار و اذيتاي كيانم دقيقا بخاطر همين تغيير دارو بود. اميدوارم كه بهتر بشه، براش دعا كنين.

وقتي من ميگم سريال تعويض خودروي فرسوده مسخره‌م نكنين، بخدا راست ميگم، تازه بعد از 12 روز كه پولو واريز كرديم فهميديم كه از اون نمايندگي تمام پرونده ها ارجاع شده به 4 تا نمايندگي ديگه كه شكر خدا ناصر اين 4 تا رو امروز زير و رو كرد ولي پرونده ما پيدا نشد كه نشد. حالا قراره نيلوفر جونم كمكمون كنه تا ببينيم اين پرونده ما به كجا پرواز كرده و خبري ازش نيست، منو بگو كه فكر ميكردم حداكثر تا 5 اسفند ماشينو تحويل ميگيريم، خلاصه بازم برامون دعا كنين.

خوب حالا بريم سراغ پسرا.

مكان: عصر يكشنبه 22 بهمن، بوستان

كيان و كيارش درحاليكه تو يكي از اين چرخاي شهروندن و بابا ناصر بيچاره هم در حال هول دادن چرخه، دارن از مناظر بديع بوتيكا و اسباب بازي فروشيا و هديه‌هاي ولنتاين ديدن ميكنن و كلي ميذوقن.

من در حال پسند يه سندل مشكي پاشنه بلندم كه :

كيارش يهو ميگه: مامانيييييي

من‌: جونم ماماني

كيارش: ميگما من كه بزرگ شدم، مامان شدم مثل شما، از اين كفشا برام ميخري.

من و ناصر:

من: مامان جون شما مامان نميشي، شما قراره بابا بشي.

كيارش با تعجب: مثل بابا ناصر

من: آره عزيزم، مثل بابا ناصر (تو دلم)‌ فقط اميدوارم خدا بهت دوقلو نده وگرنه به حال و روز بابا ناصر درمياي.

 بعد از كلي ورجه وورجه و رفتن تو صف بخاطر اينكه اين وروجكا برن تو دنياي بازي بوستان كه نوبتم بهمون نرسيد و نوش جان كردن پيتزا، عزم رفتن به خونه رو كرديم.

از در قسمت شهروند وارد خيابون شديم و ناصر بلند به يكي از ماشينا گفت:‌ايرانپارس

دلم ميخواست اونجا بودين و ميديدين اين دوتا چكار كردن، هر ماشيني كه رد ميشد دوتائي ميگفتن ايرانپارس، من و ناصر و آدماي ديگه‌اي كه منتظر ماشين بودن به همون مقصد، ديگه ساكت شديم (در حال خنده) و منتظر مونديم ببينيم اين دوتا چيكار ميكنن، به لطف كيان و كيارش چن تا ماشين اومدن و هممونو سوار كردن،‌ ماهم اين وسط كلي حال كرديم از اينكه پسراي به اين باهوشي و مسئوليت پذيري داريم.

آخيش همين حالا هم با نيلوفر صحبت كردم قرار شد تا شنبه به كمك همديگه پرونده رو پيدا كنيم، نيلوفر جون مرسيييي.

اينم چن تا عكس از خواب كيان و كيارش:

 

كيان عسلي مامان كه هنوز از بچگي عادت مچ مچ كردنش يادش نرفته.

 

بچم خواب نما شده اومده رو پاي مامانش خوابيده، وگرنه كيان كجا، مامان كجا؟؟؟؟؟؟

 

كيارش قلدر كه اومده رو پاي من خوابيده، همون شبي كه دل درد داشت.

 

كيارش در 5 ماهگي

 

كيان در 5 ماهگي

 

بالاخره يه دفعه هم شير كيارش واسه كيان سر رفت.

 

 اينم از شاهكار كيارش رو صورت كيان، خدا وكيلي دندوناي تيزي داره. الهي بميرم براي بچم كه چقدر گريه كرد.

وای وای واي، چه نگاه تاثير گذاری دارم من، اونور دوربين مامانم داره هلاك ميشه كه منو بچلونه.

خدا وكيلی قيافه‌م آقا نيست كه هست،‌ گوشام بل بل نيست، كه هست، كله‌م رشتی نيست كه هست، بابا ديگه چی ميخواين، اينجوری مده، ولی مامانم بدجوری ذوقيده، چون كمتر پيش مياد اينجوری براش عشوه بيام.

ديگه ظرفيت عكسيمون پر شده، دوست جونا بقيه عكسامونو دفعه بعد ببينين.

بای باي

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥ - بيتا
هورا بازم عكس

دوستاي گلم به خدا عكسا اشكالي نداره، نميدونم چرا بعضياتون نميتونين ببينين، حالا تويه فرصتاي ديگه امتحان كنين حتما ميبينين.

ساراي عزيز ممنون كه در مورد وبلاگ شاذه جون آگاهم كردي، اگه آدرسي ازش داري بهم بده، خداي نكرده اتفاق بدي كه نيفتاده؟

آقا رضا حتما سعي ميكنم با ماشينمون بيايم عسلويه، البته با اين رانندگي خطرناك ناصر اگه جون سالم بدر ببريم. در ضمن فكر نميكنم اين دو تا فسقلي انقدر تحفه باشن كه چشم بخورن، هرچند كيارش به چشم خيلي حساسه.

سحر جون خيلي خوشحالم كه از كما دراومدي، براي سلامتيت دعا كرده و ميكنم، ولي وبلاگتو باز كردم آپ نبود.

پرستو جون ممنون از لطفت، پس شما هم دوقلو داري، راستي چن سالشونه، بخدا من سعي ميكنم بينشون فرقي نذارم، ولي انگار نميشه، مثلا همين الان كه دارم مينويسم شايد نزديك ده بار كيارش اومده يه لب به من داده و رفته، يا سفت منو بخودش فشار ميده و گردنمو ميبوسه، خوب شما قضاوت كنين من بايد چكار كنم؟؟ تازه جديدا راه ميره ميگه:

-          الهي قربونت برم من مامان عسلم

-          هلوئم

-          جيگرم

-          الهي من فدات شم و خلاصه از اين جور حرفا

دلم خيلي گرفته برخلاف هرسال، امسال بخاطر شيطنتاي اين دوتا فسقلي نتونستم يه دسته هم ببينم، ولي ناصر از صبح تاسوعا رفت نارمك تا تو هئيت خودشون نذرياشونو پخش كنن، خوشبحالش، فكر ميكردم خيلي بهانه‌گيريشو بكنن ولي خوشبختانه اصلا اينطور نشد، فقط چن بار ناصر زنگ زد و حالمو پرسيد، منم از بس كه از دست اين دوتا حرص خوردم دوباره 12 شب طپش قلب گرفتم، تا ساعت 5/2 خوابم نميبرد، آخه عادت ندارم كه ناصر نباشه، حتي اگه زودم بخوابه، وقتي بغل دستمه كلي دلگرمي دارم، همش ميترسيدم اينا بيدار شن و من خواب بمونم اونوقت يه بلائي سر خودشون بيارن، اين بود كه خيلي دلشوره داشتم.

ساعت 3 ديدم كيارش اومد بالاسرم، بله، طبق معمول رختخوابشونو به جيش مباركشون مزين فرموده بودن، منم با كلي هيس و پيس كه كيان بلند نشه، كورمال كورمال لباساشو عوض كردم، حالا هركار ميكردم مگه حاضر ميشد بخوابه سرجاش، آخر سر رفت خوابيد رو كاناپه تو هال. اصلا شب خوبي نبود. از 8 صبح هم كه بيدار شدن، مجبور شدم براي اينكه به ادامه خوابم بپردازم، براشون كارتون بذارم ولي هر از گاهي صداشون بلند ميشد و دنبال هم ميكردن. هر از چن گاهي:

-          مامان شير ميخوام.

-          مامان آب بده.

-          مامان پس چرا بلند نميشي؟

-          مامان صبحونه بده.

-          مامان نون، پنير باشه، من عسل نميخورم.

-          ولي مامان من عسل ميخوام.

اي واااااااااييييييييي ديوونه شدم.

خلاصه عطاي خوابو به لقاش بخشيدم، وقتي پاشدم ديدم بعععععلللللله، آقايون لطف كردن و چندين و چن بار به دستشوئي سرزدن و از در دستشوئي گرفته تا در و ديواراش و خلاصه همه جاش خيس آبه، حالا شانس آوردم كه خودشونو خيس نكردن. اصلا ميدونين چيه؟ من اشتباه كردم به اينا ياد دادم خودشون برن دستشوئي، چون دردسرم چن برابر شده، حالا وقتي هم كه اون بزرگه رو انجام ميدن (با عرض معذرت)، بازم جلورو غسل ميدن و همينطور با باسن كثيف ميپرن بيرون، حالا شانس آوردم شستن اون يكي رو يادشون ندادم، بابا نخواستيم، اگه ما نخوايم شما در اين يه مورد مستقل بشين كيو بايد ببينيم؟؟

از صبح روز تاسوعا گازوئيل هم تموم شده بود و من اصلا دلم نميخواست به آب سرد دست بزنم، تصور كنين ناصر خونه نباشه، خونه و آب هم سرد باشه، مجبور باشين چن تا لباس روهم تن خودتونو و بچه‌هاتون كنين، هي هم حرص بخورين، آخرش ميشه اوني كه من شدم. بالاخره جمعه ظهر گازوئيل رسيد و خونه گرم شد.

وقتي ناصر برگشت، منم كلي حال كردم، چون با خودش شيركاكائوي نذري و كلي غذاي نذري و شربت آورده بود، اين يعني اينكه تا چن روز آشپزي تعطيل. شب عاشورا هم خواهرم برام چلوكباب نذري آورد. اما دلم نيومد بخورم، گذاشتم با ناصر بخوريم.

خلاصه جاتون خالي، با اينحال كه جائي نرفتم اما همه جور نذريي رو خوردم و شما رو دعا كردم.

زنعموم چهارشنبه مرخص شد،‌ چن تا آزمايش و آندوسكوپي انجام دادن، معلوم شد غير از آسمش يه كمي معده‌ش ورم داره و يه كمي هم دهانه معده‌ش بازه. كلي پرهيز غذائي بهش دادن.

و اما سريال دنباله‌دار ماشينهاي فرسوده:

عرضم به حضور انورتون كه، يكشنبه تماس گرفتيم گفتن برگه‌تون حاضره، ناصر ماشين يكي از دوستاشو قرض گرفت و دوباره رفت جاده قم، منم با كلي صلوات فرستادن كه راهشو گم نكنه و يه موقع بلائي سر ماشين مردم نياد، راهيش كردم، حالا فكر كنين رفته اما هيچ مدرك شناسائي از من همراش نيست، ماشاءلله به اين شوهر دل گنده،‌ خلاصه با هزار تا التماس برگه رو آورده و تحويل نمايندگي 1136 ايران خودرو داده، خدا خيرشون بده اوناهم سريع نامه واريز پول به بانك رو دادن دستش.

ولييييييييييي، يهو چشاي ناصر چپه شده؟

چرا؟ چون 270 هزار تومن ناقابل كشيدن رو پول پرداختي يعني به جاي 1.700.000 تومان بايد 1.970.000 تومان پرداخت كنيم، يعني از شنبه به اينور اينطوري شده، خوب يهو بگين دو ميليون. اونم بخاطر پركردن سقف بيمه بوده يعني با مبلغ قبلي هفت ميليون رو پر ميكرده اما الان 36 ميليون كامل رو پرداخت ميكنن.

نيلوفر جون اينا رو نوشتم تا بدوني تو چه مرحله‌اي هستم، اگه خدا بخواد تو اين هفته پولو واريز ميكنيم تا بريم تو نوبت تحويل ماشين، اينطور كه خودشون گفتن 15 تا 20 روز كاري طول ميكشه، ولي من چن روز پيش شنيدم ايران خودرو اعلام كرده از 10 روز به اونور به ازاي هر روز تأخير موظفه 5000 تومان جريمه به مشتري بده، حالا بگو ببينم راسته يا دروغ؟

و اما بريم سراغ بازی شبچره که نيلوفر عزيزم منو دعوت کرده. اول بگم بازی چیه تا بعد بازي كنيم ... موضوع بازي اينه : سه تا كاري كه بدون فكر انجام دادين و بعد مثل دور از جون سگ پشيمون شدين رو بگين و بعد هم بازي رو پاس بدين به سه نفر ديگه !

1- بعد از انتخاب رشته تجربي تو دبيرستان (البته به اصرار پدرم مبني بر خوندن پزشكي)، مثل هموني كه بالا نوشتم پشيمون شدم، آخه كسي كه رياضياتش عاليه و كلا هرسال شاگرد ممتاز مدرسه بوده رو چه به پزشكي خوندن، چيزي كه اصلا ازش خوشم نميومد. هميشه دوس داشتم يه معمار يا آرشيتكت ميشدم. البته بگم با رتبه 3000 (سال 70) پزشكي هيچ جا قبول نشدم، منم از حرصم يه رشته انساني رو انتخاب كردم و خوندم. تازه از اونم راضي نيستم. (البته فكر نكنين براي اين رتبه خرخوني كردما، منم چون مثل كيان بيش فعال بودم اصلا درس نميخوندم فقط شانسي كه داشتم اين بود كه هوشم بالا بود و همه چي رو سريع ميگرفتم، اين رتبه رو هم واقعا بدون خوندن آوردم، اگر براش وقت ميذاشتم شايد آرزوي پدرم عملي ميشد.)

2- بعد از اينكه كارو گذاشتم كنار دور از جون انقدر پشيمون شدم كه چرا يه پس انداز درست و حسابي كه ماحصل 9 سال كارم باشه ندارم. همش تو زندگي خرج شد رفت. البته فداي سر ناصر و پسرا، ولي كيه كه بفهمه!

3- و اما اين آخريش يه كمي ناجوره، اميدوارم گذر ناصر به اين ورا نيفته، كلا بعد از ازدواج، از اينكه خودمو تو دردسر انداختم حسابي پشيمون شدم. البته نه اينكه زندگيمو دوس نداشته باشم، چرا، من عاشق شوهر و بچه‌هام هستم، اما اگه يكي پيدا بشه كه خيلي تو زندگي احساس مسئوليت كنه و متقابلا طرف مخالف از اين احساس كمال استفاده رو ببره، خب معلومه چي ميشه،‌ آخرش آدم كم مياره. منم يه آدمي هستم كه خيلي نسبت به اقتصاد خانواده حساسم و از اول خيلي چيزا رو بعهده گرفتم اما الان خيلي پشيمونم. چه ميشه كرد، اينه ديگه. اين درس عبرت باشه براي خانمائي كه ميخوان خودشونو براي زندگيشون هلاك كنن.

حالا منم اين دوستاي عزيزو به بازي دعوت ميكنم، خانوم خونه، بيتا، اركا.

 راستي پسراي من اولين عكس پرسنليشونو گرفتن، البته اول تشريف بردن آرايشگاه، عين بچه درس‌خونا افتادن.

درضمن داروي كيان ناياب شده، نميدونم بايد چكار كنم، ظاهرا دولت ورود بعضي از داروهاي خارجي رو ممنوع كرده، امروز به دكترش تلفن كرديم گفت به جاي اون بهش ريتالين بدين و ميزانشو مشخص كرد. ولي دكتر داروخانه گفت بعد از يكهفته ببرين معاينه بشه چون به قلب بعضيا نميسازه، خدا ختم به خير كنه، فردا ميخوايم شروع كنيم به دادن اين داروي جديد.

اگه كسي از دوستان آشنائي داره كه ميتونه در مورد پيدا كردن اين دارو كمكمون كنه ممنون ميشم. البته ما هميشه از هلال احمر گيرش مياورديم. اينم اسمش Dexamphetamini Sulfas 5 mg

 

كيارش: اي واي چرا انقدر عكس من دور افتاده، من بغل ننه سرما نشستما، خيلي بهمون خوش گذشت.

 

كيان: خودمونيما خيلي تو اين عكس جدي و جنتلمن افتادم، فكر نكنين آرومما، ننه سرما با هزار وعده وعيد منو نشونده بغلش.

 

كيان: طبق معمول لب پائينو به جاي خنديدن گاز گرفتم. مامانم كلي حرص خورد. ولي نميدونم چرا اين بابانوئل شكل خانوماس.

 

كيارش: واي واي واي چه عسلي شدم من، درخت كريسمسو ببين چه خوشگله.

 

 

بعله اينم ما دوتا در حال ژست:

 

و اما عكساي پرسنلي، ديگه فكر كنم معرف حضور باشيم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥ - بيتا
آخيش راحت شديماا

محرم رسيده و بازم طبق معمول هر سال دل ناصر گرفته، هرشب اون تو اتاق خواب مشغول نوحه گوش دادنه و من تو پذيرائي مشغول فيلم ديدن، خدائيش نميگين عجب تفاهمي؟

ولي من عادت كردم، يعني مجبورم كه عادت كنم، چاره‌اي هم نيست، بازم خدا رو شكر ميكنم كه ناصر اهل هيچ فرقه‌اي نيست و دلش پاكه پاكه.

يكي از بلوكا پاركينگشو سياه‌پوش كرده و هرشب مراسم عزاداري اونجا براهه، ناصر هم از ديشب شروع كرده به رفتن اونجا، البته ناگفته نمونه كه از ديشب هم نذري خورونمون براهه، خيلي عدس پلوي خوشمزه‌اي بود، جاتون خالي، نذرشون قبول.

راستي من هر سال محرم زيارت عاشورا رو با يه عشق خاصي ميخونم، به ياد همتونم هستم و دعاتون ميكنم، منو فراموش نكنين. اميدوارم دوست عزيزمون سحر (زمزمه‌هاي دلتنگي) زودتر از كما در بياد.

داشت يادم ميرفت، يه كار مهم انجام داديم، اگه گفتين؟

بله، درسته، روز چهارشنبه بالاخره اين ماشين قراضه رو برديم پاركينگ و تحويل داديم، با هزار بدبختي، چرا؟

اولا كه مقصد بعد از فرودگاه امام، شمس آباد بود، تازه با اين ماشين كه هي خاموش روشن ميشد فكر كنين از ساعت 9 صبح تو راه بوديم تا 5/1 ظهر رسيديم، بعد از كلي گم شدن و آدرس پرسيدن، تازه دوتا مكانيك هم همراهمون بود، اونا سوار ماشين ما بودن، ماهم سوار ماشين عموم، خلاصه به بدبختي رسيديم، تازه ايراد گرفتن چرا روشن نميشه،‌ جك و آچار چرخش كو، چرا سپر عقب نداره. نخندينا دارم ديوونه ميشم. ناصرم بدو بدو رفت جك خراب عمومو آورد داد بهشون تا صداشون درنياد.

يكي نيس بگه آخه شما كه ميخواين اينا رو اسقاط كنين ديگه اين همه عيبو ايراد گذاشتن واسه چي،‌ معلومه ديگه احتمالا اجزاي سالم ماشينا يا ميره تو وسائل خودشون يا تو بازار فروخته ميشه، اگه غيره اينه بگين.

ولي خودمونيم دريائي از ماشين اونجا ريخته بود، تازه كليا اجازه ورود نگرفته بودن بخاطر همين نواقص، يهو ديديم چن تا كار چاق‌كن دارن دور و برمون ميچرخن، شنيده بوديم اگه باهاشون كنار بيايم، بدون دردسر ميريم تو، ماهم بعد از پرداختن 33 هزار تومن ناقابل به اونا رفتيم تو و ظرف 5 دقيقه يه كاغذ زرد مبني بر تحويل ماشين دادن بهمون. حالا قراره پرونده بره آگاهي تا مطمئن شن دزدي نيس يا قتلي نكرده، تا برگه ايران خودرو رو برامون مهر كنن. هفت خوان رستم كه ميگن اينه.

قرار بود ساعت 5/2 بريم مراسم ختم يكي از اقوام كه نرسيديم، تازه به مهد هم زنگ زديم خودمون بريم دنبال بچه‌ها تا پشت در نمونن. به اون بدبختائي هم كه باهامون اومده بودن نتونستيم ناهار بديم چون هيچي اونجا نبود، براي همين با آبميوه و كيك ازشون پذيرائي كرديم، تازه يكيشون كارگر ناصره تو بيمارستان كه مكانيكي داره و الان حداقل يكساله كه ماشين اونجا خوابيده بوده. (ظاهرا يكبار كه ماشين بيرون بوده اومدن با جرثقيل بردنش، اون بيچاره هم بدون اينكه به ما بگه با هزار بدبختي رفته پسش گرفته، آخه نه اينكه خيلي تحفه بوده، واسه همين)

آخ آخ داشت يادم ميرفت، ناصر مسير بهشت زهرا رو هم گم كرده بود، روز قبلش چن تا آدرس گرفته بودم برم سر خاكشون (مثل دائيم، پدر بزرگ و مادر بزرگ پدريم، مرحومي كه دو سه روز پيش فوت كرده بود، و بالاخره مديرعامل عزيزم آقاي نوري)، ولي نشد چون سر از جاده مخصوص كرج درآورديم، فكر كنين ماشين خودمون پشت پارك المهدي تو آزادي بود اونوقت مسير به اون سر راستي ما از كجا سردرآورديم، اونوقت هي بهم نگين خونسرد باش، آروم باش، حالا جالبيش به اين بود كه ناصر غش غش ميخنديد تا عصبانيت من كمتر شه، منم جاتون خالي تا تونستم غر زدم.

سرتونو درد نيارم بعد از اينكه ناصر جان به حرف بنده گوش نكرد و موقع برگشت به جاي آزادي مونديم پشت ترافيك جمهوري تو نواب (آخه ناصر تهران شناسيش خيلي خوبهههههه) ساعت 5 اين شكلي رسيديم خونه، زنعمو هم لطف كرد نذاشت بريم خونه و شام نگهمون داشت كه قيافمون اين شكلي شد. زنعمو دستت درد نكنه. بنده خدا الان تو بيمارستان آسيا بستريه، چون آسم داره و سالي يكي دوبار ميخوابه اونجا، براش دعا كنين.

نميدونم چرا هروقت فكر ميكنم چيزي واسه نوشتن ندارم انقدر نوشته‌هام طولاني ميشه، خلاصه ببخشين كه سرتون درد گرفت.

راستي هفته پيش براي دوستائي كه تو پرشين بلاگ هستن نتونستم پيغام بذارم.

اينم جديدترين عكساي پسرا:

 

اين پسر خوش تيپ ماماني با موهاي فرفري هم منم، كيارش.

 

نميدونم اين كيارش چرا وقتي ميخواد ژست بگيره، سر و تيپ منو بهم ميزنه، بابا موهام خراب شد، انقدر سفت فشارم نده.

 

اين پسر عسل مامان كه از بس آنتي بيوتيك خورده انقدر ضعيف شده، منم كيان.

ماماني دلش برام كبابه، همش بايد دنبالم بدوئه تا من يه چيزي بخورم.

 

طبق معمول شيرم سر رفته، ولي نميدونم چرا چشام اينطوري شده؟؟

 

بازم ما دوتا تو ژستيم، مثلا با كيان قهرم، مثلناااااااا، شما باور نكنين.

 

چه خوابيم، انگار خيلي چسبيده.

 

من هروقت ماكاروني ميخورم اين شكلي ميشم. آي ميچسبه. اصلا نميدونم چرا اين مامانا دوس دارن بچه‌هاشون تميز غذا بخورن، بابا اينجوري بيشتر حال ميده بخداااااااااااااااااا.

 

دوتائي از حموم دراومديم، ماماني هنوز وقت نكرده موهامونو سشوار كنه، منم از دستش عصبانيم.

(الهي مامان قربون اون اخمت بره)

 تازه عاشق كرم و اودكلن بعد از حمومم هستم.

 

من عاشق كمربندم، از هرنوعي كه باشه. حاضر نيستم از خودم جداش كنم، البته ماماني بعضي وقتا مجبوره قايمش كنه، چون وقتي عصباني شم، با سگكش ميكوبم تو سر كيارش.

 

نزديكه خفه‌شم، چقدر اين ليموشيرينه درشته.

 

من تو ميوه‌ها بيشتر كيوي و خيارو دوس دارم.

 

اينم يه بوس آرتيستي تقديم به شما.

 

دارم با ماماني دراز نشست انجام ميدم، انقده كيف ميده. آخه نه اينكه مامانم خيلی اهل ورزشه.

 

خودمو واسه مامان لوس كردم، مثلا من خوابم. ميبينين چه دماغ خوشگلي دارم، انگار عمل كردم.

 

بدون اينكه ماماني بفهمه رفتم رو اوپن، سولار دامو روشن كردم، ظرف ميوه‌مم دستمه. بابائي هم سريع عكسمو گرفت. تازه خودمم زدم به اون راه.

 

ژست من رو اوپن آشپزخونه

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥ - بيتا
عروسي

ما اومديم،‌ ديگه ميخوام هفتگي آپ كنم، چون وقت نميكنم تا ظهر كه خوابم، بعدشم بايد فكر شكم آقايون باشم، شبم كه پسرا ميخوابن پاي تلويزيونم، ( آخه ناصرم خسته‌س و زود ميخوابه) ديگه وقتي نميمونه، اين فسقليا هم كه دردسراشون كم نيست.

راستي بايد بگم تاثير قرصا خيلي عالي بوده، ولي هر كي مارو  ديد گفت چقدر لاغر شدي، راستم ميگن آخه 58 كيلو هم شد وزن؟؟

عروسي دوست نازنينم هم خيلي خيلي خيلي خوش گذشت تا تونستم قر دادم البته بگذريم كه ناصر جان جز باز و بسته كردن لامپ (حالت دستاش موقع رقص) كار ديگه‌اي نكرد، يه كمي هم براي رقص تركي لطف كرد پاهاشو تكون داد. (البته فيلمبرداري رو هم بهش اضافه كنين). همه دوستامم جز يكيشون اومده بودن و خلاصه ديدارهامونو تازه كرديم. ولي نميشد حرف زد چون صداي اركستر انقدر بلند بود كه صدا به صدا نميرسيد. رويهمرفته خيلي عالي بود، عروس هم خيلي ناز شده بود، جاي حميرا هم خيلي خيلي خالي بود، نتونست خودشو برسونه ايران. راستي حميرا جون انقدر به ساعت ناصر چشم داشتي كه تو برگشت زنجيرش پاره شد، حالا فكر كنم خيالت راحت شده باشه. راستي مامان بيتا هم بود ديگه سنگين شده خيلي نميتونه حركت كنه، بايد كم كم براي ورود ايليا خان آماده شه.

هنوز وقت لوله‌كشي گاز ما نشده، ولي انقدر سر و صدا زياده كه گوشم كر ميشه، تازه بچه‌ها كه ميرسن، صداي كارتونم بهش اضافه ميشه.

امروز با مربي كيارش صحبت كردم، چون از عيد غدير تا حالا حاضر نيست تو اتاقش بخوابه انقدر گوله گوله اشك ميريزه كه دلم ميسوزه، ميره تو جاي من، يا روي كاناپه تو هال، وقتي خوابش ميبره ميذاريمش سرجاش، ديشب كه مامانم اينا خونمون بودن، يهو از خواب پريد و شروع كرد به گريه، ميگفت از تو كمد دراكولا مياد بيرون، تو رو خدا ببينين، من بيچاره هر چي سعي ميكنم كارتوناي خشن، مهيج، پليسي، وحشتناك و غيره براشون نذارم ولي بالاخره تو مهد ميبينن و رو ذهنشون خيلي تاثير ميذاره. البته مربيش ميگفت ما اصلا كارتون دراكولا نذاشتيم منم نميدونم چه جوري اين كلمه رو ياد گرفته، القصه آقا شاشو بود، شاشو ترم شده، تازگيا تقريبا يك روز در ميون تو مهد ميشاشه، حالا جالبه كه مربيش ميگفت از صبح تا ظهر شايد 7-8 بار ميره دستشوئي، چرا؟ چون فريده خانم مستخدمه رو خيلي دوس داره، به ايشون افتخار ميده و هي به اين هوا ميره از كلاس بيرون.

تازه فهميدم چرا، ميگه كيارش سر صبحونه 4 ليوان چايي شيرين ميخوره (ماشاءلله مامان جون) خوب معلومه ديگه بالاخره بايد اين 4 ليوانو پس داد. گفتم آخه عزيز من 4 ليوان خيلي زياده ميگه نميتونم جلوشو بگيرم دلم هم نمياد در ضمن چون چائي شيرينه قند خون ميره بالا و اين براي يادگيريشون خيلي خوبه، خلاصه خيلي از خوراكش راضي بود ميگفت هرچي باشه ميخوره و اصلا بد غذا نيست، نسبت به روزاي اول كه اومده بود كلاس من خيلي خيلي بهتر شده، خيلي مهربونه، هر روز صبح تا ميرسه مياد بغلم ميگه خاله صفورا چهار تا دوست دارم. از هر دستشم دو تا از انگشتاشو نشون ميده.

كيانم فعلا به همون ترتيب داره دارو مصرف ميكنه و مشكل خاصي نيست اين ماه وزن كيارش 16 و كيان 14 كيلو بود در حاليكه ماه پيش به ترتيب 5/16 و 15 كيلو بود. اين ماه چون يكي دوبار آنتي بيوتيك مصرف كردن وزنشون كم شده.

اينم چن تا عكس:

 

من كيارشم، ماماني داره عوضم ميكنه، انقده كيف ميده، حيف كه نميشه عكس پائين تنه‌مو بذاره، خوب آخه خجالت ميكشم ديگههههه.

 

منم كيانم، از اولشم خوش خنده بودم، خيلي هم زود به مامانيم خنديدم، ببينين چه خوش اخلاقم. كيف ميكنم مامان بازم ميكنه، همش دست و پا ميزنم.

اينجا هم مستقيم ميزون كردم تو چشم مامان و فواره زدم. مامان هم كه عصباني شده بود و جيش من از سر و چشمش ميريخت رو لباسش، نميدونست بخنده يا منو دعوا كنه، ولي آخرش خنديد، اگه گفتين چرا؟

خوب معلومه چون من غش غش ميخنديدم اونم خنده‌ش گرفت.

 

كيان طبق معمول چسبيده به قلب باباش، طفلي كيارش........ آخه كيارش خيلي غرغرو بود.

 

آخي بابا ناصر سنگينن؟؟ بابا ناصرم كه بقول خيليا پسته خندان. خودمونيما اگه سه تا بودن چه جوري بغلشون ميكردي؟

كيان سمي راستي و كيارش سمت چپيه.

راستي كدومشون شبيه باباشونه؟؟ اگه گفتين؟

 

منم كه معرف حضورم فكر كنم بشناسينم، در حال شيطنت بالاي تختخواب.

 

انقده دوچرخه سواري كيف ميده، كيارشم رانندگيش خوبه، منم كه طبق معمول ذوق زده .... اونم از گوشاي بل بلم.

 

اين چن تا عكس پائيني هم قبلا بود كه كامل با پستش حذف شده بود همون كلاهي كه تو لپ لپ كيان در اومده بود.

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥ - بيتا